۵ نکته جالب درباره‌ برنامه‌ی فضایی شاتل آمریکا
28 جولای 2020
۱۹ نمودار که نشان می‌دهد آمریکایی‌ها در این زمینه‌ها در جهان اول هستند
29 جولای 2020

آیا ما آمریکایی‌ها در جهان، اولیم؟ نیستیم؟!

download

نویسنده: Todd Leopold

تاریخ انتشار گزارش: ۰۲ جولای ۲۰۱۲

سیستمِ آموزشیِ فنلاند یکی از بهترین سیستمهای آموزشیِ دنیاست و به عقیده ی صاحب‌نظران،‌ دربردارنده ی عناصری است که می تواند به مدارسِ آمریکا کمک کند.

در اولین صحنه از برنامه ی تلویزیونیِ جدیدِ آرون سورکین (Aaron Sorkin) با عنوانِ «The Newsroom» (اتاقِ خبر)، سرپرستِ یک خبرگزاری وقتی با این سؤال مواجه می شود که «چرا آمریکا بزرگترین کشورِ دنیاست؟» در پاسخ نطقِ غرایی را ایراد می کند. وی با آب و تاب می گوید: «آمریکا بزرگترین کشورِ دنیا نیست. ما در سواد هفتمیم. در ریاضیات ۲۷م، در علم ۲۲م،  در امید به زندگی ۴۹م، در مرگ‌ومیرِ نوزادان ۱۷۸م، در متوسطِ درآمدِ خانوادگی سوم، در نیروی کار چهارم، و در صادرات هم چهارم… بنابراین وقتی شما می پرسید چرا ما بزرگترین کشورِ دنیا هستیم نمی دانم از کجا این چرندیات را می آورید.»

این برنامه پرده ای دیگر از قدرت‌نماییِ سورکین (سازنده ی مجموعه ی The West Wing) به سبکِ Network است، و مهم این است که حقیقت را گفته، ولو آمارِ او کمی هم مخدوش بوده باشد. بر اساسِ معیارهای عینیِ مختلف، آمریکا شماره یک نیست. هرچند گفتنِ آن با صدای بلند جرأت می خواهد. تأمینِ اجتماعی را فراموش کنید. جمله ی ممنوعه ای که باید به آن اذعان کرد این است که ما [آمریکایی ها] بزرگترین کشور در دنیا نیستیم. ملوین لویتسکی، کارمندِ بازنشسته ی U.S. Foreign Service و سفیرِ سابقِ آمریکا در برزیل می گوید: «حتی تصورِ اینکه یک فردِ سیاسی بتواند با جرأت بگوید «ما شماره یک نیستیم، ما شماره یک نیستیم» برایم عجیب است.»

اذعان به ضعف ها غیر از اذعان به شکستهاست. بخشِ کسب‌وکار به ندرت بر افتخاراتِ گذشته تکیه می کند. کمپانی های موفق پیش‌فرضشان این است که همیشه جا برای اصلاح و پیشرفت وجود دارد، و برای این کار همواره خود را با معیارهایی نظیرِ ISO 9000، شش سیگما، بنچمارکینگ، بهترین عملکرد و … محک می زنند (بعضی از بخشهای دولتی که اغلب در مواقعِ بحرانی با بخشِ کسب‌وکار مقایسه می شوند نیز این کار را می کنند، اما هیچ وقت این کار توجهی برنمی‌انگیزد مگر زمانی که معاون اولی مثلِ ال گور در برنامه ای با اجرای دیوید لترمن (David Letterman) بیاید و یک زیرسیگاری را خرد کند.)

اگر کسب‌وکارها به فکرِ بهبود نباشند می شوند مثلِ آتاری (Atari)، پان آم (Pan Am) و وول‌ورث (Woolworth) که روزگاری از سرآمدانِ صنعت بودند و در کشاکشِ استراتژی، نوآوری و رقابت ورشکست شدند. لذا آنهایی موفق اند که از وام گرفتنِ ایده های خوب از دیگران شرمسار نباشند.

پس چرا برای ایالاتِ متحده ی آمریکا انجامِ این کار و اعتراف به کمبودهای خود اینقدر سخت است؟ کریگ ویلند (Craig Wheeland)، کارشناسِ سیاسیِ دانشگاهِ Villanova، آن را ناشی از احتیاطی می داند که در ذاتِ حکومتِ آمریکاست. وی می گوید: «در آمریکا نسبت به نحوه ی عملکردِ دولت در اقتصاد و جامعه رویکردهای خاصی وجود دارد که مانع از این می شود که بهترین راهکارها را ببینیم و ایده های خوب را وام بگیریم. در دنیای کسب‌وکار اینگونه نمی اندیشند. به دنبالِ ایده هایی می روند که حلالِ مشکلات باشند. آن ها را امتحان‌ می کنند. اگر جواب ندادند عوضشان می کنند. خیلی عملگراتر هستند.» مایکل دوکاکیس (Michael Dukakis)، فرماندارِ سابقِ ماساچوست و کاندیدای دموکراتِ ریاست‌جمهوری صراحتِ ییشتری دارد و مشکلات را در یک کلمه خلاصه می کند: «تکبّر».

او می گوید: «اینکه ببینیم در جاهای دیگر چه اتفاقاتی افتاده است و دیگران چه کار کرده اند شدیداً به نفعِ ماست. به نظرم اندکی تکبرِ کمتر و توجهِ بیشتر خیلی می تواند به حالمان سودمند باشد.»

اما گری کیم (Gerry Keim)، استادِ مدیریتِ دانشگاهِ آریزونا نگاهِ ملایم‌تری به قضیه دارد و می گوید: «درست است که در همه ی ابعاد ما برتر نیستیم، اما در مسلماً در بعضی جنبه ها از همه برتریم و به نظرم باید به این افتخار کنیم.» او روحیه ی کارآفرینیِ آمریکا را نمونه می آورد.

با این حال وی می افزاید: «در بعضی عرصه ها می توان خیلی چیزها از دیگر کشورها آموخت.» از منظرِ او، چیزهایی هم هست که آمریکا می تواند از رهبرانِ دیگر کشورهای دنیا یاد بگیرد.

حوزه ی سلامت: پزشکان چه سفارشی کرده اند؟

برای تدوینِ قانونِ Patient Protection and Affordable Care Act  مشهور به اوباماکر، تقریباً دو سال زمان، صدها و بلکه هزاران اجلاس و یک عالم صفحه ی کاغذ صرف شده است. با این همه، تقریباً هیچ کس از آن راضی نبوده است. انتقادهایی که به آن شده از این قبیل است: خیلی گسترده است، خیلی محدود است، خیلی پیچیده است، و خیلی دشوار است. دیوانِ عالی از این قانون حمایت کرد اما هنوز با مخالفتهایی از ناحیه ی منتقدان و شکاکان روبه‌روست.

با این وجود، تقریباً همگان متفق اند که ایالاتِ متحده در بخشِ سلامت و درمان مشکل دارد. تقریباً ۵۰ میلیون آمریکایی فاقدِ بیمه هستند. در نتیجه بارِ زیادی بر دوشِ اتاقهای اورژانسِ بیمارستانها می افتد و مردمی که به خدماتِ درمانی نیاز دارند مجبور می شوند زیرِ بارِ بدهی بروند.

 

سیستمِ درمانیِ ژاپن به ارزان‌قیمت بودن و التزام به مراقبت های اولیه معروف است.

 

هزینه هایش را هم که دیگر نگو و نپرس. در سالِ ۲۰۱۱، آمریکا ۱۸درصد از تولیدِ ناخالصِ داخلیِ خود را در بخشِ درمانی صرف کرد، که نسبت به همپیمانانش خیلی بیشتر است.

حالا آن با ژاپن مقایسه کنید. این کشورِ آسیایی با ۱۲۵ میلیون جمعیت، در ۲۰۰۹ تنها ۸٫۵ درصد از تولیدِ ناخالصِ داخلیِ‌ خود را در حوزه ی سلامت و درمان خرج کرده است که یکی از پایین ترین هزینه ها در بینِ کشورهای توسعه‌یافته است. و علیرغمِ این هزینه ی پایین، این کشور در میزانِ امید به زندگی رتبه ی سوم (قبل از آن دو کشورِ کوچکِ موناکو و ماکائو قرار دارند) و در مرگ‌ومیرِ نوزادان رتبه ی ۲۲۰م (از بینِ ۲۲۱ کشور) را دارد. حال آنکه ایالاتِ متحده ی آمریکا در امید به زندگی رتبه ی ۵۰م و در مرگ‌ومیرِ نوزادان رتبه ی ۱۷۳م را داراست.

 

چه چیزِ خاصی در ژاپن وجود دارد؟

سابین فروستاک (Sabine Fruhstuck)، استادِ ژاپنِ مدرن در دانشگاهِ کالیفرنیا-سانتا باربارا، بعضی از موفقیتهای این سیستم را ناشی از آرمانهای ژاپن می داند.

او می گوید: «میثاقِ اجتماعی در ژاپن خیلی متفاوت است. حکومت نسبت به رفاهِ مردمِ خویش احساسِ تعهد و التزام می کند.»

به گفته ی او، در آمریکا تأکید بر انتخابِ فردی است؛ در ژاپن روابطِ میانِ فرد و حکومت دلسوزانه تر است.»

در ژاپن هم مانندِ آمریکا دو بخشِ خصوصی و دولتی وجود دارد. بیمه اجباری است، و دولت به شهروندانی که از عهده ی پرداختِ حقِ بیمه بر نمی آیند کمک می کند. اکثرِ بیمارستانها و مطب‌ها خصوصی است. بیماران می توانند پزشک و بیمارستانشان را خودشان انتخاب کنند. آنها در استفاده از این سیستم محتاط نیستند. در یکی از مقاله های واشینگتن پست در سالِ ۲۰۰۹ آمده است که شهروندانِ ژاپن در سال ۱۴ بار نزدِ پزشک می روند.

پزشکان هم در ویزیتِ بیماران احتیاط نمی کنند، زیرا برای هر ویزیتِ خود وجه دریافت می کنند. البته تی.جی پمپل (T.J. Pempel)، کارشناسِ سیاسی و رئیسِ سابقِ مؤسسه ی مطالعاتِ آسیاییِ دانشگاهِ برکلی این را یکی از نواقصِ این سیستم می داند.

او می گوید: «این امر به پزشکان انگیزه می دهد تا بیماران را خیلی زود راه بیندازند. برای همین آدم احساس می کند به کارخانه رفته است تا نزدِ پزشک.»

سیستمِ درمانیِ ژاپن بابتِ زایمان هزینه ای پرداخت نمی کند. جراحی‌های زیبایی را بیمه نمی کند. گرفتارِ مشکلاتِ مربوط به پیریِ جمعیتِ ژاپن است. سالمندان بیش از جوانان از مراقبتهای پزشکی استفاده می کنند، و جامعه ی این کشور برای رسیدگی به بازنشستگان به اندازه ی کافی کارمندِ جوان ندارد. ژاپن نیز همانندِ خیلی دیگر از کشورهای صنعتی، با مشکلِ لگام‌گسیختگیِ هزینه ها رو به روست.

به گفته ی پمپل، با همه ی اینها دولتِ ژاپن به مراقبت از سلامتِ افراد در طولِ زندگی التزامِ ویژه ای دارد، خواه مراقبتهای پیش‌زایمانی باشد یا سلامتِ کارکنان. به زنانِ باردار اطلاعاتِ کافی داده می شود؛ خیلی از شرکتها به خاطرِ اینکه در این سیستم سهام دارند دارای درمانگاههایی در محلِ خود هستند.

او می گوید: «مراقبتهای اولیه (primary care) فراوان است، و بیمه هم می شود. مردم برای رفتن به درمانگاه هنگامِ مشاهده ی اولین علایمِ بیماری انگیزه ی قوی دارند.»

سنتِ فردگراییِ آمریکا که به حوزه ی سلامتِ آن هم کشیده شده خلافِ جهتی است که الباقیِ‌ کشورهای صنعتیِ دنیا در پیش گرفته اند. فعالانِ بازارِ آزاد دوست دارند سیستمِ سوئیس را الگو قرار دهند، جایی که افراد خودشان برای خودشان بیمه می خرند،‌ غافل از آنکه آنجا هم حساب و کتابِ خودش را دارد. بسیاری کشورها روی هزینه های خود کنترل دارند، برخی بیشتر و برخی کمتر. و فرهنگِ شهروندی (چه در خصوصِ رژیمِ غذایی، سقطِ جنین،‌ کنترلِ اسلحه، سنتِ مراقبت از کودکان و سالمندان و یا مسئولیتِ فردی) در این خصوص بی تردید نقشِ مهمی دارد.

فراستاک از اهمیتِ عنصرِ مسئولیت‌پذیریِ گروهی در بخشِ سلامت و درمان می گوید: «در ژاپن روحیه ی وفاق و هماهنگی وجود دارد؛ این حس که هر کس در قبالِ هر کس مسئول است. همه می دانند که شخصیت‌شان بر همه ی کسانی که پیرامونِ آنها هستند تأثیر می گذارد. برای همین مراقبِ رفتارِ خود هستند.»

 

آموزش: تدریس به بهترین شکل

در حالِ حاضر فنلاند کشوری است که همواره از سیستمِ آموزشیِ آن به عنوانِ یکی از بهترین سیستم های آموزشیِ دنیا یاد می شود. بنا به اعلامِ Organisation for Economic Co-operation and Development، نرخِ سواد در این کشور در رتبه ی نخست است و دانشِ ریاضیِ آن در رتبه ی دوم. دانش آموزانِ آن از مقطعِ ابتدایی گرفته تا دبیرستان در آزمونهای بین المللی همواره بهترین نمره ها را می گیرند.

یک نسل قبل تر، این گونه نبود. در دهه ی ۱۹۷۰، مدارسِ فنلاند جزءِ بدترین مدارسِ کشورهای توسعه یافته بودند. اما چه اتفاقی افتاد؟

پاسی سالبرگ (Pasi Sahlberg)، از مسئولانِ سابقِ وزارتِ آموزشِ فنلاند حلِ همه جانبه ی مشکل را پاسخِ این سؤال می داند.

این کشور شدیداً روی آموزشِ معلمان سرمایه گذاری کرد و حداقل شرطِ معلم شدن را داشتنِ مدرکِ لیسانس، آن هم لیسانسِ پنج ساله نه سه ساله، قرار داد. فقرِ کودکان با ارائه ی کاملاً رایگانِ وعده های غذایی، خدماتِ درمانی، خدماتِ دندان‌پزشکی و مشاوره به کودکان جبران شد. در نهایت، این سیستم، به قولِ سالبرگ مسیرِ «مسئولیت‌پذیریِ هوشمندانه» را در پیش گرفت، که ترکیبی است از آزمونهای استاندارد و سنجشِ معلمان و وجدانِ کاری، با تأکید بر معلمان به جای آزمونها.

می دانید آنها بسیاری از ایده های خود را از کجا گرفتند؟ از آمریکا.

سالبرگ می گوید: «در بینِ ۱۵۰۰۰ حوزه ی آموزشی و ۱۰۰۰۰۰ مدرسه ی آمریکا  مسلماً هرآنچه نوآوریِ آموزشی که برای تأسیسِ مدارسِ خوب و موفق موردِ نیاز است پیدا می شود. سیستمِ آموزشیِ فنلاند تا حدِ زیادی مدیونِ همین ایده هایی است که از آمریکا وام گرفته است.»

 

شغلِ معلمی در فنلاند بسیار موردِ احترام است، و به چندین سال آموزش و نیز دوره های ضمنِ خدمت نیاز دارد.

 

با این حال آمریکایی ها مدام از وضعیتِ مدارس‌شان می نالند. به قولِ داین راویچ (Diane Ravitch)، کارشناسِ تاریخِ آموزش و معاونِ وزیرِ آموزش در دولتِ بوشِ پدر، ما دهها سال است که داریم به حالِ سیستمِ آموزشیِ آمریکا تأسف می خوریم و بر دیگران رشک می ورزیم، خواه آلمان باشد یا انگلیس، جماهیرِ شورویِ سابق باشد یا ژاپن و یا چین.

وی می گوید: «ما عادت کرده ایم مدام از ضعفهایمان بگوییم. کلِ دنیا دوست دارند مثلِ ما باشند، آن وقت ما می گوییم: “ایرادِ کارمان چیست؟ چرا اینقدر اوضاعمان خراب است؟” یحتمل نوعی عقده ی حقارت در ما هست.»

آری، بی شک مدارسِ مشکل‌دار هم داریم. برخی حوزه ها به خاطرِ شایعه ی تقلب بدنام شده اند، برخی دیگر هم با کمبودِ امکانات مواجه اند. رقابت بر سرِ نمره که باعث و بانی اش طرحهای فدرالی نظیرِ No Child Left Behind و Race to the Top هستند، انتقاداتی را بر انگیخته است (از جمله انقادِ راویچ را). برخی مسئولین خواهانِ اختصاصِ پولِ بیشتر به مدارسِ چارتری (مدارسِ مستقل) با هزینه ی دولت هستند و برخی دیگر طرحِ «انتخابِ مدرسه» (school choice) را پیشنهاد می کنند.

فنلاند کشوری کوچک و یکدست است و نابرابریِ کمتری بینِ فقیر و غنی بر آن حاکم است. از این رو توانسته است ساختارِ خود را به طورِ کامل بازسازی کند.آیا در کشورِ‌ هفتادودوملت و پر از فقیری مثلِ‌ ایالاتِ‌ متحده ی آمریکا هم چنین کاری امکان پذیر است؟

تا الآن که امکان پذیر بوده است: ویرجینیای غربی بعضی از ایده های فنلاند را پیاده کرده است، که بعضی از آنها همانطور که گفتیم ریشه در خودِ آمریکا داشته است. سالبرگ بر این باور است که این ایده ها در سراسرِ کشور می تواند کارآمد باشد، اما برای اجرای آنها باید ابتدا شأن و آموزشِ معلمان را ارتقا داد.

وی می گوید: «به نظرِ من خیلی از نتقاداتی که از سیستمِ مدارس و معلمانِ آمریکا می شود به غایت سست و بی‌اساس و نابخردانه است. فنلاند آنچنان شأن و احترامی برای معلمان قائل است که اکنون این شغل با دیگر موقعیتهای آکادمیک نظیرِ وکالت و پزشکی همتراز است.» و این نیست مگر به خاطرِ سرمایه ای که این کشور روی این حرفه گذاشته و می گذارد.

به عقیده ی راویچ جامعه نیز باید همکاری کند. وی می گوید: «فرهنگی در آمریکا شکل گرفته که به شدت نافرمان است، و قوانین نیز به گونه ای هستند که تعیینِ هر نوع ضابطه ای برای تنبیه را بسیار دشوار می سازند، و همه ی سرزنش ها به سمتِ معلمان نشانه می رود. در حالی که این یک دورِ باطل است؛ زیرا والدینِ بسیاری وجود دارند که خودشان نیز پاسخگو نیستند. شایعترین گله ای که معلمان در بسیاری مدارس دارند این است که در جلساتِ هم‌اندیشیِ اولیا و معلمان، هیچ کس از والدین مشارکت نمی کند.»

 

تجارت: فروشِ کالا و خدمات

شاید عجیب باشد کشوری که به تواناییِ خود در تجارت و بازرگانی مباهات می کند در چندین شاخصِ تجاری فاقدِ مقامِ نخست در دنیا باشد. International Finance Corporation و بانکِ جهانی به رتبه‌بندیِ ۱۸۳ کشور در ۱۱ زمینه پرداختند؛ آمریکا در هیچ یک از آنها واجدِ مقامِ اول نشد. مثلاً در تسهیلِ فضای کسب‌وکار بعد از سنگاپور، هنگ کنگ و نیوزیلند قرار گرفت (رتبه ی چهارم)، در تجارتِ برون‌مرزی بیستم شد و در پرداختِ مالیاتها رتبه ی ضایعِ ۷۲م را کسب کرد.

نیوزیلند در چند زمینه رتبه ی بالایی کسب کرد. در راه‌اندازیِ کسب و کار، حمایت از سرمایه‌گذاران و فسادناپذیری در جهان اول شد و در فهرستِ بانکِ جهانی من حیث المجموع در جایگاهِ سوم قرار گر فت. در فهرستِ سالِ گذشته ی Forbes از بهترین کشورها در زمینه ی تجارت و کسب‌وکار، این کشور پس از کانادا رتبه ی دوم را اخذ کرد. آمریکا نیز دهم شد.

ریچارد لاورتی (Richard Laverty) از مدیرانِ New Zealand Trade and Enterprise موقعیتِ فعلیِ این کشور را ناشی از جدیتِ آن در رفعِ نیازهای فضای کسب‌وکار و تجارت می داند، که البته به دیگر حوزه های موفقِ این کشور صدمه ای نزده است.

وی می گوید: «ما کشورِ کوچکی هستیم و به هر کمکی که بتوانیم بگیریم دستِ نیاز دراز می کنیم.» منتها با جدیتِ بیشتری این را هم می افزاید که «ساختارِ نظارتیِ نیوزیلند ساده و شفاف است و در سراسرِ کشور حکمفرماست.»

 

پیتر جکسون، کارگردانِ برنده ی اسکار، مجموعه فیلمهای «اربابِ حلقه ها» را در زادگاهِ خود، نیوزیلند، ساخت.

 

برای سرمایه‌گذاری تقاضا وجود دارد. اقتصادِ این کشور شدیداً به منابعِ طبیعی وابسته است و نمی توان آن را به معنای دقیقِ کلمه مرکزِ کارآفرینی دانست، به خصوص وقتی با کشورِ کوچکِ دیگری مثلِ فلسطینِ اشغالی مقایسه می شود که پیشگام در تکنولوژیِ پیشرفته (های-تک) و صنعتِ داروسازی است.

در سالهای اخیر، نیوزیلند به لطفِ یکی از شهروندانِ خود یعنی پیتر جکسون، کارگردانِ «اربابِ حلقه ها» به کانونی برای فیلم‌سازی و مرکزی برای تکنولوژی های پیشرفته تبدیل شده است. جیمز کامرون کارگردانِ آواتار نیز مکانی در این کشور خریده و قصد دارد قسمتهای بعدیِ «آواتار» را آنجا بسازد. پیتر تیل (Peter Thiel)، سرمایه‌گذارِ بزرگ نیز که از حامیانِ جدیِ کارآفرینی است سرمایه گذاریِ پر از ریسکی در آنجا به راه انداخته است.

ممکن است تقلید از کشورِ کوچکی مثلِ نیوزیلند (که به گفته ی لاورتی تعدادِ کشتی هایش بیشتر از آدمهایش است و به جای «شش درجه ی جدایی» دو درجه ی جدایی دارد) به خاطرِ کوچک بودنش برای آمریکا مشکل باشد. در این صورت، کشورِ دیگری هست که علیرغمِ تفاوتهای فاحشش، باز بیشتر با آمریکا قابلِ قیاس است: آلمان.

این کشور نه تنها دهها سال است که رتبه ی نخستِ صادراتِ دنیا را از آنِ خود کرده، بلکه برترین نیروی کارِ دنیا را هم دارد، چرا که تماماً تحتِ اتحادیه است، نسبتاً گران است، شش هفته در سال مرخصی دارد و نسبت به نیروی کارِ آمریکا هفته ی کاریِ کوتاهتری دارد.

جری کیم (Gerry Keim) استادِ دانشگاهِ آریزونا می گوید موفقیتِ آلمان مروهونِ سرمایه‌گذاریِ آن بر روی مردمش از همان سنینِ پایین است. دانشجویانِ رشته ی بازرگانیِ دانشگاههای آلمان اکثراً  به سه زبان صحبت می کنند و دو ترم را در خارج از آلمان می گذرانند.

آقای کیم به دانشجویانِ خود چنین می گوید: «آنها بعد از فارغ التحصیلی رقیبِ شما می شوند. به نظرتان در عرصه ی تجارتِ جهانی کدامیک موفق تر خواهید بود؟»

به گفته ی او دانشجویانش که خیلی هایشان هیچگاه پایشان را از آمریکا بیرون نگذاشته اند در برابرِ این حرفها شوکه می شوند.

وی می گوید: «هیچ کس تا بحال چنین سؤالاتی از آنها نپرسیده است.»

آلمان می تواند با آمریکا رقابت کند، زیرا رهبرانی دارد که به بازارهای جهانی به خوبی واقفند. او می گوید: «آنها به کشورهای دیگر می روند و ظرفیتِ بالایی دارند.» این در حالی است که آمریکایی ها روی تفاوتِ کشورهای دیگر و اینکه چرا شبیهِ آمریکا نیستند متمرکز می شوند. کیم این دیدگاهِ کوته‌فکرانه را بسیار نومیدکننده می داند.

او می گوید: «من تعجب می کنم با وجودِ کشوری مثلِ آلمان که هرکدام از ساکنانش که یک زبانِ خارجی بلد باشند رأی‌شان در پای صندوق وزنِ بیشتری دارد، آمریکا چطور این دیدگاهِ خودبرتربینانه اش را رها نمی کند.»

 

فرد و اجتماع

آیا می شود این موفقیتها را در آمریکا هم پیاده کرد؟ کشورهای دیگر یکدست‌تر هستند، حکومتهایشان از بالا به پایین است و مالیاتهایشان هم بیشتر است، اما آمریکا اوضاعِ نابسامان‌تری داشته و دارد.

این کشور در طولِ تاریخِ خود به سختی میانِ پاسداشتِ گروه و احترام به فرد تعادل برقرار کرده است. به خاطرِ بحرانهای اقتصادیِ جاری، این مسأله یک بارِ دیگر رخ نمایانده است. برخی می پرسند چرا باید این همه روی حمل و نقلِ عمومی سرمایه گذاری کنیم وقتی که ۹۵درصدِ خانواده های آمریکایی صاحبِ ماشین هستند؟ چرا باید این قدر روی مدارسِ دولتی سرمایه گذاری کنیم وقتی که از هر ۱۰ دانش آموز یک نفر در مؤسساتِ غیردولتی تحصیل می کنند؟

این بحث همچنان درجریان است.

اگر ما بخواهیم مسیرِ کشورهای دیگر را دنبال کنیم، گذشته از خرج و زحمتِ بیشتر، باید به یک بینشِ بالاتر برسیم. اینکه آمریکا کجاست. این پرسشِ دشوار در صدرِ همه ی بحثهایی است که پیرامونِ «خودبرتربینیِ آمریکاییان» مطرح می شود.

به گفته ی آقای ویلند، با توجه به دوقطبی بودنِ کشورِ آمریکا، حلِ این مسأله کارِ آسانی نیست.

او می گوید: «به نظرِ من ایدئولوژی نیروی محرکه ی سیاستِ کنونی است. راهی است برای ترغیبِ مردم به حضور در انتخاباتِ مقدماتی و سپس انتخاباتِ عمومی. در سیاستِ کنونیِ آمریکا، نهادهای قانون‌گذار به گونه ای ایجاد یا هدایت شده اند که افرادِ عملگرا، میانه رو، معتدل و کارآمد را عملاً از صحنه ی سیاست حذف کنند. برای همین است که امروزه کسانی انتخاب می شوند که قویترین تمایلاتِ ایدئولوژیک را دارند.»

با این حال به گفته ی ویلند آمریکا هنوز هم خلاق است. هنوز هم اهلِ خطرکردن است. آقای لویتسکی، سفیرِ سابق هم خاطرنشان می کند که گسترشِ فرهنگِ آمریکایی نظیری در دنیا ندارد.

مایکل دوکاکیس می گوید: «آزادی‌ی که ما داریم رشکِ دیگر کشورها را برانگیخته است.» آمریکا نقاطِ قوتی دارد که صاحب‌نظرانِ خارجی (ولو اینکه کشورهای خودشان در یک یا چند زمینه از آمریکا سر باشند) هنوز با احترام به آنها می نگرند.

 

آلمان در دهه ی ۲۰۰۰ برای چندمین سال با جلو زدن از آمریکا و چین، سرآمدِ صادراتِ دنیا بوده است.

آقای لاورتی می گوید: «یکی از چیزهایی که نیوزیلندی ها واقعاً تحسینش می کنند روحیه ی کارآفرینیِ آمریکایی هاست. به نظرِ من در آمریکا اشتیاقِ بیشتری به ریسک و پذیرشِ بیشتری نسبت به خطاها وجود دارد. ماهیتِ فرهنگی، روحیه ی «ما می توانیم» و جسارتی که در آمریکا وجود دارد نزدِ ما تحسین‌برانگیز است.»

ویلند نیز موافق است، اما امیدوار است آمریکا بتواند بهتر از این بشود. وی می گوید: «در فرهنگِ سیاسیِ ما تواناییِ شروعِ دوباره که در افراد وجود دارد مایه ی تمجید و مباهات است. به نظرم ما گاهی از خیرِ عمومی فاصله می گیریم، در حالی که توجه به منافعِ عمومی به ما کمک می کند تا به عنوانِ یک اجتماع عملکردِ بهتری داشته باشیم.»