دین در امریکا هیچ‌وقت شبیه به چیزی که امروز به نظر می‌رسد، نبوده است
30 جولای 2020
ترامپ تلویحاً خواستار تعویق زمان انتخابات آمریکا شد
30 جولای 2020

چرا بهترین ارتش جهان نمی‌تواند در جنگ‌های خود پیروز شود؟

نویسنده: آرنولد آر. آیزاکس (Arnold R. Isaacs)

«هر بار فکر می‌کنند که اینبار دیگر کارشان درست است.»

این جمله‌ای است که آسوشیتدپرس ضمنِ نقلِ ارزیابیِ خوش‌بینانه ی افسرِ عالی‌رتبه ی ارتشِ آمریکا از دیدارِ پنج‌روزه ی خود از افغانستان در اوایلِ بهارِ امسال، ذکر می‌کند. این خبرگزاری می نویسد: دریاسالار جوزف دانفورد (Joseph Dunford)، رئیسِ فرماندهانِ ستادِ مشترکِ ارتش (JCS) در بازگشت از این کشورِ جنگ‌زده، نسبت به جنگِ موردِ حمایتِ آمریکا علیهِ طالبان و جنگجویانِ اسلامگرا احساسی کاملاً خوش‌بینانه داشته است.

می‌شود که پایانِ شبِ سیه سپید باشد؟

این گزارش تصریح نمی‌کند که گزارشگرانی که مشغولِ گوش دادن به حرفهای ژنرال دانفورد بوده اند، آیا این را هم پرسیده اند که چرا قدرتِ نظامیِ اولِ دنیا باید بعد از شانزده سال به آن «رویکردِ اساساً متفاوت» ی برسد که به عقیده ی این ژنرال آمریکا و افغانستان را به سوی موفقیت سوق داده است. (بماند که هیچ یک از تغییراتی که وی برشمرده آنقدرها هم اساسی نیستند.) با این حال، شایسته است بپرسیم که اگر آمریکایی‌ها آنطور که خود مدام می‌گویند، کشورشان قدرتمندترین کشورِ دنیاست و ارتششان (به قولِ ترامپ) «بزرگترین قدرتِ نظامیِ دنیا»، پس چرا جستنِ راهی (به فرض که وجود داشته باشد) برای شکستِ دشمنانی که منابعِ جنگی‌شان به گردِ منابعِ ما نمی رسد این قدر دشوار بوده است و این همه به طول انجامیده است؟

 

این دست اخباری که از افغانستان می‌رسد مرا به یادِ جنگی می‌اندازد که خود به عنوانِ خبرنگارِ اعزامیِ Baltimore Sun از نزدیک شاهدِ سه سالِ آخرش بودم: جنگِ ویتنام.

در جنگِ ویتنام، همانندِ دیگر جنگ‌های بعدیِ آمریکا، قدرتِ نظامیِ آمریکا و متحدانش از هر نظر برتری داشت، با این حال آنها نتوانستند پیروز شوند. با یادآوریِ این واقعیت می‌اندیشم که اگر سرانِ سیاسی و نظامیِ آمریکا و مردمش جنگِ ویتنام را صادقانه مرور می‌کردند، و اگر واقعیاتِ تلخ پشتِ افسانه های شیرین پنهان نمی شد، چه بسا این کشور با تدبیر و کارآمدیِ بیشتری به خشونتهایی که در قرنِ اخیر با آن مواجه بوده ایم واکنش نشان می داد.

مثالی می زنم: از قدیم به ما گفته اند سربازانِ آمریکایی به این دلیل در جنگِ ویتنام شکست خوردند که دستشان بسته بود و به قولِ رونالد ریگان، «سرانِ مملکتی از دادنِ آزادیِ عمل به آنان واهمه داشتند.» معنای این حرف مشخصاً این است که اگر مقتدرانه‌تر می‌جنگیدیم و ادامه می‌دادیم می‌توانستیم چیره شویم (پس در جنگ‌های دیگر هم اگر نظامیان پیروز نمی‌شوند باید چنین کنیم).

اما آیا واقعاً آمریکا به خاطرِ ضعفِ نظامی جنگِ ویتنام را باخت؟

 

جنگی بدونِ محدودیت

از ادلّه ی متعدد بر می‌آید که جواب منفی است. قدرتِ مخربِ آمریکا در جنگ‌ها را در نظر بگیرید. «قدرتِ آتشِ متعارفِ آمریکا از لحاظِ حجم و تخریب‌گری در تاریخ بی‌سابقه است»، این را گزارشِ یکانِ فرماندهیِ‌ لجستیکِ ارتشِ آمریکا گفته و گفته که با وجودِ حجمِ فوق العاده انبوهِ مهماتِ هوایی و زمینی، فرماندهانِ آمریکایی تقریباً هیچ محدودیتی در حمل و نقل، تجهیزات و موجودی نداشتند: «زاغه‌ی تقریباً نامحدود، آمادگیِ عملیاتیِ بالا در استفاده از تجهیزات، نفت و مهماتِ ظاهراً پایان‌ناپذیر، و معافیت از بسیاری از قید و بندهای مالیاتی از ویژگی های لجستیکِ ما بود.»

حتی برای کسی که جز اطلاعاتِ اندکی درباره ی این جنگ‌ها ندارد، شندنِ آمارِ قدرتِ آتشِ آمریکا سرسام‌آور است. گزارشاتِ پنتاگون نشان می‌دهد که ارتشِ آمریکا و نیروهای دولتِ سایگون (پایتختِ ویتنامِ جنوبی که متحدِ آمریکا بود) مجموعاً ۶۰۰ برابرِ نیروهای دشمن مهمات مصرف کردند. برای نمونه، در سالِ ۱۹۶۹، ماهانه ۱۰۰۰۰۰ تُن مهماتِ زمینی صرف می‌شد که این مقدار برای جبهه‌ی کمونیست تنها ۱۵۰ تن بود. در سالِ ۱۹۷۴، که دیگر نیروهای آمریکایی مستقیماً در جنگِ ویتنام دخالتی نداشتند و فرماندهانِ ویتنامِ جنوبی (متحدانِ آمریکا) دائماً از کاهشِ کمک‌های نظامیِ آمریکا شکایت می‌کردند، هنوز نیروهای سایگون ۶۵ برابرِ حجمِ مهماتِ دشمن مهمات شلیک می‌کردند.

تازه این اعداد شاملِ مهماتِ هوایی نمی‌شود؛ دیگر تو خود حدیثِ مفصل بخوان از این مجمل. در طولِ این جنگ، مقدارِ بمبهایی که جنگنده های آمریکا بر سرِ ویتنامِ شمالی، ویتنامِ جنوبی، لائوس، و کامبوج ریختند تقریباً دو برابرِ کلِ بمب‌هایی است که نیروهای متفقین در جنگِ جهانیِ دوم در آلمان و ژاپن خالی کردند.

در پرتوِ این ارقام، این ادعا که جنگِ آمریکا در ویتنام با محدودیتهای دست‌وپاگیری مواجه بود رنگ می بازد. اگر لشکرِ آمریکا بعد از هفت سال جنگ و علیرغمِ داشتنِ برتریِ فوقِ تصور در ابعادِ نظامی، تکنولوژی و حمل و نقل، نتوانست پیروز شود (یا متحدِ خود را به پیروزی برساند)، منطقی تر این است که نتیجه بگیریم دکترینِ ارتشِ آمریکا و قدرتِ نظامی با تعریفی که واشینگتن از آن داشت، در این نبرد به کار نمی آمد.

همین دکترین را نسلِ بعدیِ سربازانِ آمریکایی با خود به عراق و افغانستان بردند.

«استیلای مطلق» شعارِ وزارتِ دفاع است در سندی که در سالِ ۲۰۰۰ با نامِ «دیدگاهِ مشترکِ ۲۰۲۰» (Joint Vision 2020)  منتشر کرده (که خود اصلاح‌شده ی سندِ سالِ‌ ۱۹۹۶ است) و نویسندگانش از آن با عنوانِ «الگوی فکری» برای تحولِ ارتشِ آمریکا طیِ دو دهه‌ی آتی یاد کرده اند. تفسیری که آنها از این شعار به دست داده اند از خودِ شعار متفرعنانه تر است: « یعنی قدرتی که بر تمامِ عملیات‌های نظامی از هر نوع بچربد؛ هنگامِ صلح متقاعدکننده و به وقتِ جنگ قاطع باشد و در هیچ نبردی رقیبی برای آن نباشد… در کلیه‌ی عملیات‌های نظامی در هر گوشه از دنیا پیروز گردد… و هرنوع حریفی را از پای در آورد و در هر نوع عملیاتِ نظامیِ قابلِ تصوری، اوضاع را در اختیار بگیرد.»

هر حریفی را از پای درآورد؟ اوضاع را در اختیار بگیرد؟

اکنون از آن دو دهه، نه دهم اش سپری شده است و سربازانِ آمریکایی با این همه قدرتِ آتش و تکنولوژی، هنوز حتی سِوادِ آن استیلای مطلق را هم در ناوردگاههایی که درگیرش هستند ندیده اند. حتی نتوانسته اند حریفِ ابتدایی‌ترین سلاح‌ها و ساده‌ترین و ارزان‌ترین تجهیزاتِ انفجاریِ شورشیان و جنگجویانِ مقابل شوند. حتی قدرتِ این را ندارند که با پلیس و مقاماتِ محلی که شهروندان را تفتیش می‌کنند و امنیتِ عمومی را (که ادعا داریم عنصرِ ضروری برای مقابله با شورش است) به خطر می اندازند مقابله کنند.

صریحتر بگویم، تجربه ی این ۱۷ ساله ی اخیر می گوید «استیلای مطلق» خواب و خیالی بیش نیست.

دخالتِ گسترده ی آمریکا در ویتنام زمانی شروع شد که از پیروزیِ بزرگِ این کشور در جنگِ جهانیِ دوم بیست سال گذشته بود. این جنگ برای افسرانِ بلندپایه ای که ارتشِ آمریکا را به ویتنام کشاندند تجربه‌ای سازنده محسوب می‌شد، بنابراین غرورِ آنها تا حدی قابلِ درک بود. حالا مجدداً بیست سال بعد از جنگِ ویتنام، طراحانِ استیلای مطلق و فرماندهانِ متأثر از این مفهوم، توهمِ قدرتِ تام را در سر می پرورانند که این بار چندان قابلِ درک نیست.

هر دو گروه در پایانِ جنگ‌های مربوطه تأکید داشتند (و دارند) که اشکال از استراتژی و نحوه‌ی عملکردِ آنها در جنگ نبوده است، بلکه شکستِ آنها به واسطه‌ی سیاسیونی بوده است که دست و پایِ آنها را بیش از حد بسته و پیش از موعد آنان را مجبور به خروج از جنگ کرده بودند. گزاره‌های «شرطیِ خلافِ واقعِ» این چنینی را نمی‌توان اثبات یا تکذیب کرد، اما با توجه به فرصتِ زیادی که برای پیروزی وجود داشته—دو برابرِ طولِ جنگِ پیروزِ جهانیِ دوم (در ویتنام) یا سه برابرِ آن (در عراق) و گاه نزدیک به چهار برابرِ آن (در افغانستان)—، این ادعا، همچون ادعای بسته بودنِ دست و بالِ سربازان در ویتنام، سخت پوچ به نظر می‌رسد.

 

وقت است که در آموزه های سون تزو بازنگری کنیم؛ دوستِ خود را بشناس

با این فرض که فرمانِ جست‌وجو در کامپیوترِ من درست کار می‌کند، واژه‌های «اتحاد»، «متحد»، «دولتِ میزبان» و «نیروهای داخلی» هیچ جایی در مقاله ی Joint Vision ۲۰۲۰ ندارند، که غفلتی فاحش است. در ویتنام و جنگهایی که اخیراً داشته ایم، ضعفِ همدستانِ واشنگتن (که مقاماتِ ایالاتِ متحده در کمالِ تعجب از دیدنِ آن اکراه دارند) را باید دلیلِ اصلیِ عدمِ موفقیت دانست، علیرغمِ تفوقِ نیروهای آمریکایی و متحدانش در منابعِ مادی.

اینجاست که باید رویکردِ آمریکا به «اطلاعات» را واکاوید. هنگامِ بازاندیشی در معنای قدرتِ نظامی، احتمالاً لازم باشد معنای اطلاعات را نیز بازکاوی کنیم. به عبارتِ دقیق‌تر، بهتر است در این مبنای خود که: اولین هدف از به دست آوردنِ اطلاعات «شناختِ دشمن است» (آموزه‌ای که بیش از ۲۵۰۰ سالِ پیش اندیشمندِ چینی، سون تزو آن را مطرح ساخت) بازنگری کنیم. البته اگر فرماندهانِ آمریکایی در جنگ‌های ۵۰ سالِ اخیر خصمِ خود را می‌شناختند قطعاً بهتر از پسِ او بر می‌آمدند. اما در جنگِ ویتنام و جنگ‌های بعدی، ضعفِ اطلاعاتیِ ما مربوط به شناختِ ناکافی از دشمن نبود، بلکه مربوط به نشناختنِ دوستانمان بود. در این جنگ‌ها، آمریکا مدام در توانایی های متحدانِ خود اغراق کرده و دانسته یا ندانسته، ضعفهای جدیِ این قدرتها را نادیده گرفته است.

در ویتنام، سلاح‌ها و دلارها و مشورتهای آمریکا منجر به شکل‌گیریِ جبهه‌ای در ویتنامِ جنوبی شد که علی الظاهر می‌بایست به آسانی بتواند از خود و کشورش دفاع کند، آن چنان که آمریکایی‌ها به خود وعده می‌دادند. اما پول و تجهیزاتِ آمریکایی نه بر کارآیی و مهارتِ فرماندهانِ این جبهه‌ی متحدِ آمریکا چیزی افزود، و نه ضعفِ آنان در رهبریِ جنگ را، که نهایتاً علتِ اصلیِ شکستِ ویتنامِ جنوبی بود، جبران کرد. حریف اگرچه محروم‌تر، اما کارآزموده‌تر، منضبط‌تر و باتدبیرتر بود.

بزرگترین ایرادِ رژیمِ سایگون که متحدِ آمریکا محسوب می‌شد، فسادِ فراگیرِ آن بود که موجباتِ خشم و نارضایتیِ مردمِ ویتنامِ جنوبی و از جمله سربازانِ این رژیم را فراهم کرده بود. از آن بدتر اینکه توانِ دولت و ارتش در انجامِ وظایف‌شان را سخت تحلیل برده بود. یکی از تیمهای تحقیقاتی که از سوی آمریکا به سایگون اعزام شده بودند طیِ یادداشتی در ۱۹۶۶ به صراحت به این نکته اشاره می‌کنند:

«فساد درونِ یک سیستمِ مدیریتی ارتباطِ تنگاتنگی با ناکارآمدیِ آن سیستم دارد، به این صورت که مقاماتِ بلندپایه زیردستانِ خود را نیز به فساد تشویق و تحریک می‌کنند، و آنان را از تبعاتِ بی‌مسئولیتی و قانون‌گریزی در امان نگه می دارند. در چنین سیستمی، افرادِ توانمند و متعهّد دلسرد و به حاشیه رانده می‌شوند.»

نویسنده ی این بخشِ مهم از یادداشت کسی نبود جز فرانک اسکاتن (Frank Scotton)، یکی از کهنه‌کارترین و آگاهترین مقاماتِ آمریکایی در ویتنام. اسکاتن در کتابِ خاطراتِ خود با عنوانِ «نبردِ طاقت‌فرسا» (Uphill Battle)، از قولِ یک ژنرالِ ویتنامی نقل می‌کند که به او گفته بود: «من می توانم کلّی از مقاماتِ فاسد را نام ببرم، اما حتی یک نفر را نمی شناسم که فاسد باشد و در عینِ حال فرماندهِ کارآمدی بوده باشد.» این ژنرالِ‌ ویتنامی نهایتاً به خاطرِ انتقاداتِ خود از رژیم، اخراج و تبعید شد.

تیمِ تحقیقاتیِ مذکور در توصیه‌هایی که برای اصلاحاتِ ضروری در ویتنامِ جنوبی فهرست کرده بود، «کاهشِ چشمگیرِ فساد» را در رأس قرار داده بود. اما از وقتی که من کارِ خود را در ویتنام آغاز کردم، یعنی حدوداً شش ماه پس از نگارشِ این یادداشت، آنچه از سیستمِ ویتنامِ جنوبی دیدم هنوز منطبق با توصیفِ اسکاتن بود. درست همانطور که او مدتها قبل متوجه شده بود، درست‌کارترین و کارآمدترین مسئولان را نومید و سرخورده یافتم. تقریباً سه سال بعد، وقتی در آخرین عقب‌نشینیِ آمریکایی‌ها از ویتنامِ شکست‌خورده‌ی جنوبی من نیز این منطقه را ترک می‌کردم، دیگر متقاعد شده بودم که فساد اصلی‌ترین علتِ شکستِ دولتِ سایگون در جنگ بود. و تا به امروز نیز بر همان باور هستم.

بازگشتِ سربازانِ نامرئی

در موردِ عراق و افغانستان البته از نزدیک اطلاعاتی ندارم، اما از همین دور هم می‌توان به وضوح صدای تکرارِ تاریخ را شنید.

هر از گاهی، اخباری از این دو جنگ می‌رسد که عینِ اعتراف است. مثلِ وقتی که (با هجومِ داعش به عراق در پاییزِ ۲۰۱۴ و تجزیه‌ی پی‌درپیِ شهرهای عراق به گروهک‌های مبارز) معلوم شد قدرتِ ارتشِ عراق که تحتِ نظرِ آمریکایی‌ها آموزش دیده بودند بسیار کمتر از آن چیزی است که ادعا می شده است. این بدان سبب بود که بالغ بر ۵۰۰۰۰ تَن از این نیروها (معادلِ چهار لشکرِ کامل)  که نامشان در لیستِ سربازان بود، سربازانِ نامرئی بودند که یا اساساً وجودِ خارجی نداشتند یا ترکِ خدمت کرده بودند و با این حال حقوق می‌گرفتند، منتها حقوقشان به جیبِ فرماندهانشان می‌رفت. برای نمونه، هنگامِ حمله‌ی شورشیانِ داعش به شهرِ موصل، علی الظاهر ۲۵۰۰۰ سربازِ دولتی از آن محافظت می‌کردند، اما در واقع، شمارِ آنها کمتر از نصفِ این میزان بود (در بعضی جاها عددسازی از این هم بیشتر بود). باید توجه داشت که این در شرایطی است که دولتِ عراق از سوی آمریکا ۲۵ میلیارد دلار حمایتِ مالی آن هم یک دهه بعد از حمله‌ی آمریکا به این کشور دریافت کرد.

همین روال را (به علاوه ی فسادی گسترده تر) می‌توان در افغانستان مشاهده کرد. مسئولانِ یکی از ایالتهای درگیرِ جنگ در سالِ ۲۰۱۶ اذعان کرده اند که تقریباً نیمی از سربازان و نیروهای پلیس که دولت به حسابِ آنها حقوق می ریخته یا وجود نداشته اند یا مشغول به خدمت نبوده اند؛ در حالی که یکی از مهمترین اولویتهای آمریکاییها افزایشِ کارآمدیِ نیروهای امنیتیِ افغانستان بود که برای آن کلّی آموزش و مشاوره و پول صرف می‌کردند.

حکایتِ ویتنام نیز عملاً همین است. در ارتشِ ویتنامِ جنوبی، که دلار به دلارِ حقوقِ سربازان، و نیز تک‌تکِ سلاح‌ها، وسایلِ نقلیه، گلوله‌ها، و لباس‌های آنها از سوی آمریکا تأمین می‌شد، دو نوع «سربازِ نامرئی» را می‌شد مشاهده کرد: یکی «سربازانِ زیرِ خاک»، یعنی آنهایی که کشته شده بودند اما مرگِ آنها گزارش نشده بود، و دیگری «سربازانِ زینتی»، یعنی آنهایی که در خانه و کنارِ خانواده صفا می‌کردند و به جایش حقوقِ خود را از زیرِ میز به مافوقشان می‌دادند. این بدان معنا است که قوای واقعیِ ویتنامِ جنوبی خیلی کمتر از آن چیزی بود که گزارشهای رسمی می گفتند. بدونِ استثناء در گردانهای ۳۰۰ نفره جمعیتِ واقعیِ در حالِ خدمت تنها نصف یا یک سومِ این عدد بود؛ درست نظیرِ آنچه که در یگانهای عراق شاهدش بودیم.

شباهت‌های کلی‌تری نیز بینِ دولت و ارتشِ موردِ حمایتِ ما در ویتنام و دولت و ارتش‌های موردِ حمایتِ ما در جنگ‌های قرنِ بیستم به چشم می‌خورد. مثلِ اینکه در همه ی آنها، فقر و فساد شایع بود و آمریکا را در رسیدن به اهدافش با موانعِ جدی رو به رو می‌کرد. نیز در همه ی آنها، آمریکایی‌ها تقریباً هیچ اراده‌ای برای حلِ فقر و فساد نداشتند.

داگلاس ویسینگ (Douglas Wissing) در کتابِ خود با نامِ «کمک به دشمن» (Funding the Enemy) که پژوهشی بسیار محققانه درباره ی فسادِ فراگیر در افغانستان است، یادآور می‌شود که دولتِ آمریکا به جای انجامِ اقدامی معقول برای مقابله با فساد، در اکثرِ موارد «آن را نادیده گرفته یا حتی به آن کمک کرده است.» در گزارشهای متعددِ «ناظرِ ویژه‌ برای بازسازیِ افغانستان» (Special Inspector General for Afghan Reconstruction) نیز همین مطلب، اگرچه با الفاظی دیپلماتیک‌تر، آمده است. ویسینگ پس از توصیفِ یکی از دهها شیوه ی طالبان برای استراقِ کمک‌های مالیِ آمریکا، خاطرنشان می‌کند که کلیه‌ی پولهایی که طالبان به آنها دست پیدا می‌کند صرفِ تهیه ی سلاح، موتورسیکلت، و تلفنِ همراه می‌شود؛ مقرراتِ مذهبیِ آنها، آنها را از هر نوع استفاده ی شخصی از این پول منع می‌کند. ویسینگ به اینجا که می‌رسد با کلامی نیشدار و البته به‌حق می افزاید: «دست کم طالبان در استفاده از مالیاتِ مردمِ آمریکا جانبِ امانت را رعایت می‌کند.»

 

بازی های جدید با سناریوی قبلی

دنیای ۲۰۱۸ زمین تا آسمان با دنیای نیم قرنِ پیش تفاوت دارد. ویتنام، افغانستان و عراق کشورهای کاملاً متفاوتی هستند و بالتبع جنگ در هر کدام شرایطِ متفاوتی می‌طلبد. ارتشِ کنونیِ آمریکا تقریباً هیچ شباهتی به ارتشِ آمریکا در جنگِ ویتنام ندارد. لذا مقایسه در این باره اصلاً ساده نیست. با این حال، کلیتِ روایتهایی که از این جنگ‌ها وجود دارد عجیب شبیه به هم است: لشکری عظیم از ارتشِ آمریکا با قدرتِ آتشِ نامحدود روانه ی یک کشور می‌شوند تا دشمنی را که از آنها به مراتب ضعیف‌تر است شکست دهند و سال‌ها برای این کار سعی به خرج می‌دهند؛ در همین حال، مقاماتِ آمریکا با ارسالِ پولهای هنگفت و ارائه ی مشاوره می کوشند تا دولت یا کشورِ مطلوبِ خود را به وجود آورند، یا لااقل کاری کنند تا اکثرِ شهروندان از طرفِ موردِ حمایتِ ما در جنگ طرفداری کنند.

اما دستِ آخر، هدفِ مدِنظرِ آمریکا از جنگ (تشکیلِ یک رژیمِ داخلی که بتواند از خود به خوبی دفاع کند، نزدِ شهروندانش مشروعیت داشته باشد، و با منافعِ آمریکا همسو باشد) محقق نمی‌شود. در نهایت، پس از آنکه خود از ادامه ی مأموریت منصرف می شویم، کمک و آموزش به نیروهای نیابتی را شروع می کنیم با این امید که بتوانند به همان اهدافِ موردِ نظرِ ما دست پیدا کنند، منتها منابعِ کمتری را در اختیارشان قرار می دهیم (مثلِ هلیکوپترهای بسیار اندک برای جابجاییِ مصدومان که سربازانِ آنها نیز به آن عادت می‌کنند، در حالی که نیروهای مجهزِ آمریکایی همچنان در صحنه حضور دارند). بدیهی است که این راهبرد نیز توفیقِ چندانی نخواهد یافت.

درکِ اینکه چرا زودتر از اینها به بی‌ثمر بودنِ چنین سناریوهایی پی برده نمی‌شود دشوار است؛ به خصوص بعد از تکرارِ دوباره و سه باره ی آنها. حکایتِ آن قورباغه‌ی آرام‌پزی است که زمانی می فهمد آب به جوش آمده که دیگر کار از کار گذشته است. کاری که واشینگتن و پنتاگون می‌کنند در واقع شکرپاشی در خاطراتِ تلخ و جلوگیری از یادآوریِ دقیقِ آنهاست (نمونه‌ی بارزِ آن، گرامی‌داشتِ جنگِ ویتنام در وبسایتِ پنتاگون است). با این وجود، متخصصانِ نظامی به اندازه‌ی جنگ‌های بعدی جلو نمی‌رفتند بدونِ درکِ این نکته که اصلِ جنگ در این دهه‌های اخیر نیاز به بازاندیشی دارد، همچنین است داستانهایی که فرماندهانِ آمریکایی مدام به خود و به مافوقهایشان و به ما مردم درباره ی دستاوردهای آمریکا و ناتوانی‌های متحدانمان می‌گویند. با این همه، بعد از جنگِ ویتنام کارشناسانِ نظامی و دیگر مقاماتِ آمریکا به این درک رسیدند که اصلِ مفهومِ جنگ در دهه‌های اخیر نیاز به بازاندیشی دارد و داستانهایی که فرماندهان دائماً درباره ی کامیابی‌های ما و ناکامی‌های متحدانمان، برای یکدیگر و مافوق‌هایشان و دیگر آمریکاییان تعریف می‌کنند را باید بازتعریف کرد. و اگر این درک نبود، در جنگ‌های بعدی تا همینجا هم پیش نمی‌رفتیم.

مثلِ همیشه، توصیفِ مشکل آسانتر از حلِ آن است. برای حلِ مشکلِ موردِ بحث باید در ساختارها و باورهای عمیقاً ریشه دار و تلقیِ شخصی و جمعی‌ئی که از «منافع» داریم تغییراتی اساسی ایجاد کنیم. (آیا وجداناً می توانیم از گفتنِ اینکه آمریکا بهترین ارتشِ دنیا را دارد دست برداریم؟) تا همین جا هم هزینه‌های گزافی بابتِ درکِ نادرستی که از جنگ و دنیای واقعی داشته ایم پرداخت کرده ایم. عبرت نگرفتن از گذشته تنها بر بارِ این هزینه خواهد افزود.