آنچه بحران کرونا درباره‌ آمریکا و رئیس جمهورش به ما میگوید
29 ژوئن 2020
۴ نمودار که علت اعتراضات آمریکایی ها به قتل جورج فلوید را توضیح می دهد
29 ژوئن 2020

پیرسالاری در آمریکا



منبع: politico magazine
نویسنده: TIMOTHY NOAH

جرایمِ ناشی از نفرت رو به افزایش است؛ قطبِ شمال گرمتر و گرمتر می شود، و شاخصِ داو جونز همانندِ تخته‌پاره ای در میانِ امواجِ سهمگین بالا و پایین می رود. یکی از علتهایی که ملتِ آمریکا کوته‌فکر، ‌بی‌ملاحظه و کج‌خلق به نظر می رسند شاید این باشد که سنِ آنها بالاست. این ملت که روزگاری دغدغه ی آزادی داشت و به این گزاره ایمان داشت که همه ی مردها برابر آفریده شده اند (بعدها برابریِ مردها و زنها نیز مطرح شد)، حالا گرفتارِ پیرسالاری شده است. مدیرانِ ما، رأی دهندگانِ ما و نظامِ مقدسِ حکومتِ ما همگی شدیداً پیر هستند.

همین ابتدا باید تصریح کنم که من هیچ پدرکشتگی با جماعتِ مسن ندارم. چرا که خودِ اینجانب، سردبیرِ POLITICO، دهه ی هفتمِ زندگیِ خود را پشتِ سر می گذرانم و خیلی هم نگرانِ آفتِ سن‌گرایی هستم. (و شوربختانه خودم هر از گاهی از نزدیک آن را تجربه می کنم.) اما تأکید بر اینکه آمریکا باید در کنارِ سالمندان دیگر گروههای سنی را هم در نظر بگیرد به این معنا نیست که حکومت باید تماماً توسطِ یک مشت جوانِ خام اداره شود. اگر ترکیبِ جمعیتیِ رأی دهندگانِ آمریکا و مدیرانِ سیاسیِ این کشور کمی جوانتر باشد، آرمانِ تنوعِ جمعیتی هرچه بیشتر محقق می شود.

ابتدا از مدیرانمان شروع می کنیم.

کمیته ی اجراییِ کمونیستِ شوروی موسوم به پولیت‌بورو را به یاد آورید. در واپسین سالهای جنگِ سرد، یکی از انتقادهایی که دائماً به حکومتِ شوروی می شد این بود که هیأت حاکمه ی آن خیلی پیر و خارج از دسترس هستند. اولین روزِ هر سال این جماعتِ پیر پاتال بر سکوی سان‌بینی حاضر می شدند و بادی به غبغب می انداختند و چشمهای متورمِ خود را به رژه ی یگانهای ارتشِ سرخ، موشکها و تانکها می دوختند. نزدِ آمریکایی ها، این صحنه همیشه خنده دار و مضحک بوده است. در 1982 که لئونید برژنف (آخرین سیاستمدار از نسلی که به مدتِ طولانی قدرت را در اختیار داشتند) چشم از دنیا فرو بست، متوسطِ سنِ اعضای پولیت بورو 71 سال بود. تعجبی نداشت که این امپراتوریِ شیطانی از هم فروبپاشد!

 



بنابراین پیش‌بینیِ آینده ی ما هم سخت نیست. درست است که آمریکا پولیت‌بورو ندارد، اما اگر شما متوسطِ سنِ رئیس جمهور، رئیس مجلسِ نمایندگان، رهبرِ اکثریتِ سنا، و سه نماینده ی دموکراتی که در نظرسنجی های ریاست‌جمهوریِ 2020 پیشتاز هستند را حساب کنید، به سنِ 77 سال می رسید!

اما این پایانِ ماجرا نیست. نوامبرِ سالِ گذشته این جمله را به کرات شنیدیم که خونِ تازه ای در رگهای کنگره به جریان افتاده است، اما وقتی مجلسِ فعلیِ کنگره در ماهِ ژانویه آغاز به کار کرد،‌ دیدیم که میانگینِ سنیِ اعضای مجلسِ نمایندگان و سنا به ترتیب 58 و 63 بوده است، یعنی حتی اندکی مسن تر از کنگره ی قبلی (58 و 62) و یکی از مسن ترین کنگره های تاریخِ آمریکا. میانگینِ سنیِ کنگره در دهه ی 1970 با کاهش مواجه بود، اما پس از دهه ی 1980 عمدتاً افزایش داشته است.

دولتِ پنهان هم دیگر جوان نیست. دنی وینیک گزارشگرِ POLITICO دو سال پیش گزارش داد که حدودِ 30 درصدِ کارکنانِ کشوریِ دولتِ فدرال بالای 55 سال سن داشته اند، که دو دهه قبل، این میزان 15 درصد بود. البته بدیهی است که کلِ نیروی کارِ آمریکا (به مددِ سالخوردگیِ بیبی‌بومرها یعنی متولدینِ 1946 تا 1964) رو به پیری است. اما کارمندانِ دولتِ‌ فدرال از این هم پیرتر هستند که ظاهراً دلیلِ آن این است که بیبی‌بومرهای کارمندِ دولت علیرغمِ اینکه حقوق و مزایایشان را دولت می دهد اما کمتر از بیبی‌بومرهای شاغل در بخشِ خصوصی تمایل به بازنشسته شدن دارند.

البته هیأت حاکمه ی آمریکا چابک تر از پولیت‌بورو هستند و از طرفی، دو نامزدِ دموکراتِ ریاست جمهوری که شدیدترین تقابل را با وضعِ موجود اتخاذ کرده اند یکی برنی سندرز است که در هشتمِ سپتامبر 78 ساله می شود، و دیگری الیزابت وارنِ 70 ساله است. با این وجود، یک نکته را نباید درموردِ جوانی و سرزندگی از نظر دور داشت. در انتخاباتِ 1960، جان اف کندی در حالی که 43 سال داشت با بهره بردن از این حس و با شعارِ انتخاباتیِ «بیایید آمریکا را بارِ دیگر تکان دهیم»، توانست جانشینِ دوایت آیزنهاورِ 70 ساله شود.

چرا سن و سالِ مسئولانِ ما اهمیت دارد؟ همانطور که مایکل تارتورلو (Michael Tortorello) سه سال پیش در مجله ی POLITICO نوشته بود، به طورِ میانگین بعد از 70 سالگی، تواناییِ شناختیِ مغز به میزانِ قابلِ توجهی کاهش می یابد و آن دسته از انواعِ هوش که بیش از همه رو به کاهش می گذارند عبارت اند از «تواناییِ جذبِ حجمِ عظیمِ اطلاعات و داده های جدید در مدت زمانِ کوتاه و به‌کارگیریِ آنها برای حلِ مسائل به شیوه ای نامعمول.» شاید بهتر آن باشد که دست کم در مناصبِ عالی ترِ حاکمیت از جوانتر ها استفاده کنیم، کسانی که می توان به بهره مند بودنشان از این توانایی ها همچنان اعتماد کرد.

آنطور که تحلیلگرانِ سیاسی می گویند، مسأله ی عملکردِ شناختی مسأله ای تئوری نیست. در یک ماهِ گذشته تقریباً روزی نبوده که درباره ی وضعِ ذهنیِ رئیس جمهورِ 73 ساله‌ی ما کسی حدس و گمانه‌زنی نکرده باشد. ماهِ قبل برین استلتر (Brian Stelter) خبرنگارِ سی.ان.ان گفته بود: «او روز به روز بدتر می شود. این را همه ی ما می توانیم متوجه بشویم. چیزی نیست که از دیدِ عوام مخفی مانده باشد.» در هفته های اخیر ترامپ ملاقاتِ خود با نخست وزیرِ دانمارک را صرفاً به این دلیل که وی حاضر  نشده بود  بر سرِ فروشِ گرینلند مذاکره کند لغو کرده بود؛ تفرجگاهِ خود در فلوریدا را به عنوانِ مکانِ بعدیِ کنفرانسِ جی-7 پیشنهاد داده بود؛ و آنطور که از او نقل می کنند چنین گفته بود که می توان از طریقِ انفجارِ هسته ای از ورودِ طوفانها به ایالاتِ متحده جلوگیری کرد. یک روانشناس به نامِ جان گارتنر (John Gartner) این را در شماره ی ماهِ آوریلِ USA Today نوشته بود.

 



اینکه مشاعرِ ترامپ رو به افول است یا نه، سؤالی است که جوابش به این سادگی ها هم نیست، چرا که شواهدِ بسیاری در دست است که نشان می دهد گفتار و رفتارِ او همیشه ی خدا به نوعی غیرِعادی بوده است. (به یاد بیاورید که او همان کسی است که سی سال پیش اذعان کرد که زیرِ چشمِ معلمِ موسیقیِ کلاسِ دومش بادمجان کاشته است، که همین هم معلوم نیست راست باشد.) همین ابهامات در موردِ جو بایدنِ 76 ساله هم وجود دارد، کسی که سابقه ی انکارناپذیرش در سوتی های کلامی سبب شد دو بار در انتخاباتِ ریاست جمهوری بازنده شود، که یکی از آنها (مثلِ ترامپ) حدودِ سی سالِ پیش بود. ماهِ پیش، پس از آنکه بایدن حضورِ خود در نیوهمپشایر (ایالتی که در رقابتهای مقدماتی اهمیتِ کمی ندارد) را با ورمونت اشتباه گرفت، گزارشگرِ فاکس نیوز، بریت هیوم (Brit Hume) (که او هم اتفاقاً 76 ساله است) در توئیتی نوشت: «بایدن کلاً خدای سوتی است. اما بعضی از سوتی های اخیرِ او نشاندهنده ی نوعی نسیان است که با پیری مرتبط است.» (این را هم باید متذکر شوم که پزشکانِ ترامپ و بایدن سلامتِ ذهنیِ آنها را مؤکّداً تأیید کرده اند.)

حتی اگر این گمانه‌زنی ها درباره ی زوالِ عقلِ ترامپ و یا بایدن بی‌اساس و صددرصد غیرمنصفانه باشد، نکته ی عجیب اینجاست که ما درباره ی این پیشتازانِ انتخاباتِ 2020 با همان لحنِ نگرانی صحبت می کنیم که با برادر یا خواهرمان درباره ی اینکه ایا مامان و بابا هنوز می توانند رانندگی کنند یا نه. این اولین بار نیست و در انتخاباتِ 2016 نیز گمانه‌زنی هایی مشابه درباره ی ترامپ مطرح بود، منتها کمتر کسی آن را به زبان می آورد. حتی درباره ی رقیبِ دموکراتش، هیلاری کلینتون که فقط کمی از او جوانتر است نیز مطرح بود.

هیچیک از اینها به این معنا نیست که یک فردِ هفتاد ساله نمی تواند رهبری کارآمد باشد. نانسی پلوسی رئیسِ مجلسِ نمایندگان و میچ مکانل به ترتیب 79 و 77 سال سن دارند، و همه ی شواهد حاکی از آن است که تواناییِ ذهنی‌شان در بالاترین سطح است. اما اینکه همه ی افرادِ مسن نقصِ شناختی نداشته باشند ابداً به این معنا نیست که هیچیک از آنها چنین نقصی ندارند.

حتی مغزِ سالمِ فردِ مسن با مغزِ سالمِ فردِ جوان فرق می کند. درکِ این نکته برای کسانی که به سیاست اهمیت می دهند ضروری است. حتی اگر شما خیلی هم تیزهوش باشید، اما پا به سن که می گذارید انجامِ بعضی از عملیات برای شما مشکل می شود. عکس العملِ مغزِ شما آهسته تر می گردد. (من از کجا می دانم؟ به شما ربطی ندارد.) زمانِ بیشتری طول می کشد تا نامِ اشخاص را به یاد آورید. چند وظیفگی (انجامِ چندکارِ همزمان) دشوار تر می شود. یادگیریِ زبانهای خارجی شاق تر می گردد و سازگاری با فرهنگهای بیگانه نیز شاید اندکی سخت‌تر.  البته با تلاشِ بیشتر می توانید بر این موانع غلبه کنید، اما همه (علی الخصوص همه ی رهبرانِ آمریکا) اهلِ تلاش نیستند.

از طرفی مهمترین مزیتِ پیران بر جوانان خردمندتر بودنِ آنان است، که ناشی از تجربه ی آنهاست. وقتی شما قرار است تصمیماتی بگیرید که دیگران از آن متأثر می شوند، داشتنِ کوله‌باری از تجربه و بهره‌مندی از آن خیلی بهتر از داشتنِ ذهنی است که مثلِ مزایده‌گرها سریع واکنش می دهد. ارزشِ عقل و خرد شاید در عصرِ دیجیتال بیشتر از هر زمانِ دیگری باشد، زیرا سرعتِ تبادلِ اطلاعات و هنجارهایی که توسطِ رسانه های اجتماعی به جامعه تجویز می شود، و نیز انواع و اقسامِ خبرگزاری ها هر لحظه در کمین هستند تا از ما طبلهای توخالی بسازند.

اما ایرادِ کار اینجاست که سالخوردگیِ حکّامِ آمریکا به خودیِ خود موجبِ افزایشِ سطحِ تجربه ی آنها نمی شود. همانطور که جوناتان راک (Jonathan Rauch)، عضوِ ارشدِ مؤسسه ی بروکینگز خاطرنشان می کند، در سیاستهای مربوط به ریاست جمهوری، تجربه ی سیاسی که زمانی حُسن محسوب می شد اکنون نوعی عیب تلقی می شود. رأی دهندگان و عمومِ مردم اکنون تجربه را مساوی با بی‌اصالتی و ناخالصی می دانند.

آقای راک در مقاله ای در Atlantic  به تاریخِ نوامبرِ‌ 2015،  میزانِ تجربه ی کاندیداهای ریاست جمهوریِ آمریکا از 1960 تا 2012 را روی نمودار برد. این نمودار به وضوح نشان می داد که میزانِ تجربه در بینِ بازندگانِ انتخابات افزایش، و متعاقباً در بینِ برندگان کاهش یافته است. جرالد فورد به جیمی کارتر باخت. جورج هربرت واکر بوش گرچه با تجربه ی سیاسیِ بیشتری از مایکل دوکاکیس برنده شد، اما چهار سال بعد انتخابات را به بیل کلینتون که دارای تجربه ی کمتری بود باخت. جان مک کین نیز به باراک اوباما باخت، که تنها چهار سال در سیاستِ داخلی تجربه داشت.

دونالد ترامپِ 73 ساله نیز بدونِ ذره ای تجربه ی سیاسی بر صندلیِ ریاست جمهوری تکیه زد. این یعنی اینکه مسن‌ترین رئیس جمهورِ تاریخِ آمریکا از تنها مزیتِ بزرگِ پیری بر جوانی نیز بی‌بهره است.

 


چرا آمریکا توسطِ افرادِ پیر اداره می شود؟ شاید به این دلیل که بسیاری از رأی دهندگانِ آن پیر هستند.

رأی دهندگانِ آمریکا دستِ کم در طولِ پنجاه سالِ گذشته پیرترین هستند. یکی از دلایلِ آن بالا رفتنِ سنِ بومرهاست. دلیلِ دیگرش طولانی شدنِ عمرِ بیبی‌بومرها (با وجودِ افزایشِ نرخِ مرگ و میر) است. تا سالِ 2030، تمامِ افرادِ نسلِ بیبی‌بومر سالخورده می شوند (یعنی 65 ساله یا بیشتر)، و تا سالِ 2035، طبقِ پیش‌بینی های مرکزِ آمار، افرادِ سالخورده برای اولین بار در تاریخِ آمریکا جمعیتشان از جمعیتِ صغار بیشتر می شود.

این روندِ جمعیتی شدیداً بر سیاست تأثیرگذار است. بر اساسِ اعلامِ مرکزِ تحقیقاتیِ‌ Pew، در انتخاباتِ 2020 قریب به یک چهارمِ رأی دهندگان (23 درصد) مسن خواهند بود که «حداقل پس از سالِ 1970 بالاترین رکوردِ خود را زده است». با این حال این آمار نشان دهنده ی همه ی واقعیت نیست، زیرا احتمالِ شرکتِ افرادِ مسن در انتخابات هم خیلی بیشتر از سایرِ گروههای سنی است. افرادِ پیر علاقه ی خاصی به رأی دادن دارند. برای مثال در 2016، 71 درصدِ افرادِ مسنِ واجدِ‌ شرایط به مرکزِ آمار گزارش داده بودند که در رأی‌گیری شرکت کرده اند. میزانِ مشارکتِ سایرِ گروههای سنی به این قرار بوده است:‌ افرادِ 45-64 ساله 67 درصد، 30-44 ساله‌ها 59 درصد، و اشخاصِ 18-29 ساله 46 درصد.

در انتخاباتِ مقدماتی و نیز انتخاباتِ محلی ترکیبِ رأی‌دهندگان از این هم پیرتر است. در سالِ 2016، فیل کیسلینگ (Phil Keisling)، رئیسِ مؤسسه ی National Vote at Home Institute، از سوی دانشگاهِ ایالتیِ پورتلند نظرسنجی‌ئی در 50 شهرِ آمریکا برگزار کرد که نشان می داد متوسطِ سنِ رأی دهندگان در انتخاباتِ مسئولانِ شهری 57 سال بوده است که «حدوداً یک نسل پیرتر از متوسطِ سنِ رأی دهندگانِ واجدِ شرایط است»

از این روند چند نتیجه ی کلی می توان گرفت. مثلاً اینکه چرا دونالد ترامپ در 2015 گفت «من برخلافِ جمهوری‌خواهانِ دیگر قصد ندارم از سر و تهِ بودجه ی تأمین اجتماعی بزنم.» (هرچند امسال در بودجه ی پیشنهادیِ‌ خود بیش از 500 میلیارد دلار از اعتباراتِ تأمین‌ اجتماعی و بیمه ی مدیکر کم کرده بود و این خلافِ وعده های او بود، اما این حکایتی دیگر است.) می توان فهمید چرا دولتِ‌ فدرال بیشتر در بیمه ی درمانیِ مدیکر که مخصوصِ افرادِ مسن است هزینه می کند تا مدیکید که مخصوصِ درمانِ افرادِ بی‌بضاعت است. (دلیلِ دیگرِ این امر البته این است که افرادِ مسن نیازِ‌ بیشتری به خدماتِ درمانی دارند.)

نیز به کمکِ آن می توان فهمید که چرا پذیرشِ نژادی (تحملِ نژادهای مختلف) از پاره ای جهات کمتر شده است. نمونه ی آن دامن زدنِ برخی مسئولانِ ارشدِ سیاسی (از جمله خودِ ترامپ) به ناسیونالیسمِ سفیدپوستانه است. نظرسنجی ها نشان می دهد که افرادِ مسن من حیث المجموع نسبت به جوانترها دغدغه ی کمتری بابتِ تعصباتِ نژادی دارند. یکی از نظرسنجی های سالِ 2017 از سوی مرکزِ تحقیقاتیِ‌ Pew حکایت از اختلافی 21 درصدی بینِ پیران و جوانان (18-29 ساله) دارد و آن وقتی است که از آنان پرسیده شد آیا تبعیضِ نژادی «مهمترین دلیلِ پیشرفت نکردنِ بسیاری از سیاهپوستان» است؟ 54 درصدِ جوانان پاسخِ مثبت داده بودند در حالی که تنها 33 درصدِ افرادِ مسن پاسخشان مثبت بود. اختلافِ سنی در پاسخ به این سؤال تقریباً به اندازه ی اختلافِ 24 درصدیِ میانِ پاسخ‌دهندگانِ سیاهپوست و سفیدپوست چشمگیر بود.

همچنین، حمایتِ‌ سیاسی از محدودیتهای مهاجرتی نیز ممکن است بازتابی از سالخوردگیِ رأی دهندگان باشد. تحقیقاتِ Pew حاکی از این است که در همه ی گروههای سنّی اکثریت موافقِ این هستند که «مهاجران به دلیلِ سخت‌کوشی و استعدادهایی که دارند سببِ تقویتِ کشور می شوند»، اما شکاف بینِ پیرها و جوانها 31 درصد بوده است، به طوری که در مقابلِ 81 درصدِ جوانان که با این گزاره موافق بوده اند، تنها 51 درصد از افرادِ مسن آن را صحیح می دانسته اند.

معمولاً می شنویم که مسن‌ترها در مقایسه با جوانترها اهمیتِ کمتری به آینده می دهند، اما اینها شایعات است. برای افرادِ مسن هم خیلی مهم است که بر سرِ دنیایی که عمرِ خود را صرفِ ساختنِ آن و زادوولد در آن کرده اند چه خواهد آمد. (که در غیر این صورت زندگی‌شان چندان معنایی نداشت.) نظرسنجی های اخیر نشان می دهند که افرادِ مسن به کسریِ بودجه اندکی بیش از سایرِ گروههای سنی اهمیت می دهند (با وجودِ اینکه حاضر نیستند از مزایای مدیکر و تأمین اجتماعی صرف نظر کنند)، و اندکی کمتر از سایرِ گروهها اهلِ شکایت درباره ی زیاد بودنِ مالیاتها هستند.

از طرفِ دیگر، جوانان خیلی بیشتر از پیران نگرانِ تغییراتِ آب و هوایی هستند. نظرسنجی هایی که گالوپ از سالِ 2015 تا 2018 انجام داده در مجموع حاکی از آن است که نگرانی درباره ی این امر با بالا رفتنِ سن کاهش می یابد. 70 درصدِ پاسخ دهندگانِ 18 تا 34 ساله گفته اند که درباره ی گرم شدنِ کره ی زمین «به شدت» یا «تا حدِ زیادی» نگرانند، در حالی که در بینِ افرادِ 35 تا 54 ساله این حد از نگرانی 63 درصد و در میانِ افرادِ 55 سال به بالا 56 درصد شیوع داشته است. این یک شکافِ بینِ نسلیِ 14 درصدی است که بینِ جوانان و سالمندان و میانسالان واقع شده است.

غالباً می شنویم که آمریکایی های مسن نسلِ جوان را سرزنش می کنند که به خاطرِ اعتیاد به شبکه های اجتماعی نمی توانند فرقِ بینِ واقعیت و رأیِ شخصی را تشخیص دهند و این امر مانع از آن می شود که در مواجهه با اخبار تفکرِ انتقادی داشته باشند و شهروندانِ مسئولیت‌پذیری باشند. یکی از نظرسنجی های Pew به سالِ 2018 نشان داده است که آمریکایی ها واقعاً هم در تشخیصِ این دو از هم شدیداً دچارِ مشکل هستند: هنگامی که به پاسخ دهندگان پنج گزاره ی واقعی و پنج دیدگاه یا نظرِ شخصی ارائه شد، اکثرِ آنان نتوانستند آنها را به درستی از هم تشخیص بدهند

اما در عمل، آمریکایی های جوانتر رتبه ی بهتری نسبت به پیرترها در این آزمون کسب کردند. سی و دو درصدِ افرادِ 18-49 ساله توانسته بودند هر پنج گزاره ی واقعی را تشخیص بدهند، و 44 درصد توانسته بودند هر پنج دیدگاه را تمیز دهند. از بینِ‌ بیش از 50 گروهِ آماری، تنها 20 درصد هر پنج گزاره ی واقعی را به درستی تشخیص داده بودند، و تنها 26 درصد موفق به تشخیصِ هر پنج دیدگاهِ شخصی شده بودند.

 



آخرین رکن از سه‌گانه ی پیرسالاری در آمریکا سیستمِ حکومتیِ آن است، که آن هم پیر و زهوار دررفته است.

ما خود را کشوری جوان تصور می کنیم، از بسیاری جهات هم جوان هستیم. اما به قولِ پال رایان، «پیرترین دموکراسی» نیز از آنِ ماست. البته دموکراسی های قدیمی‌تر از ما هم بوده اند (مثلِ آتن و روم) که از میان رفته اند. در همین قرنِ بیستم حکومتهای پیرتری هم داریم که به خاطرِ محدودیتهایی که مردمشان در حقِ رأی دارند غیرِ دموکراتیک محسوب می شوند. در حالِ حاضر قدیمی ترین قانونِ اساسیِ نوشته شده در دنیا از آنِ کشورِ ما (آمریکا) است.

البته تاریخهای جعلی و پرابهام در این باره فراوان است که ذکرِ آنها خارج از حوصله است.

بندِ اولِ قانونِ اساسیِ آمریکا می گوید کنگره این امکان را دارد تا «بر تجارت با کشورهای خارجی یا بینِ چند ایالت نظارت کند». این عبارت نظارت بر کسب‌وکارِ خصوصی را در سطحِ فردال شدیداً محدود کرده بود، تا اینکه مجموعه تمهیداتِ موسوم به نیودیل (New Deal) از راه رسید و دیوانِ عالی خلافِ رویه ی سابقِ خود چنین نتیجه گرفت که قدرتِ دولتِ فدرال برای نظارت بر کسب و کارِ خصوصی خیلی زیاد است. اگر بنیانگذارانِ نخستینِ ایالاتِ متحده می دانستند که اقتصادِ مدرن تجارتِ داخلی را تقریباً به طورِ کامل نابود خواهد کرد (و می تواند به صورتِ افسارگسیخته آب و هوای سیاره ی زمین را هم تغییر دهد) احتمالاً به این موضوع بیشتر می پرداختند. هنوز هم که هنوز است، میزانِ اختیاراتِ دستگاههای نظارتی محلِ بحث های بی‌پایان است.

بندِ دوم می گوید شما برای رئیس جمهور شدن باید «شهروندِ آمریکایی‌زاده» باشید، که این شرط بنا به دلایلِ نا معلومی امثالِ آرنولد شوارزنگر و جنیفر گرانهولم که سابقاً فرماندارِ دو تا از معروفترین ایالتهای آمریکا بوده اند را از کاندیداتوریِ ریاست جمهوری محروم می کند. جنبشِ نژادپرستانه ی birther که مشروعیتِ ریاست جمهوریِ باراک اوباما را زیرِ سؤال برده بود (و پای دونالد ترامپ را به عرصه ی سیاستِ داخلی باز کرده بود) بدونِ اتکا به بندِ دوم امکانِ شکل‌گیری نداشت.

همچنین به موجبِ بندِ دوم، رؤسای جمهورِ آمریکا باید از طریقِ کالجِ الکترال انتخاب شوند، سازوکاری عتیقه که از امپراتوریِ مقدسِ روم وام گرفته شده بود و ظرفِ دو دهه ی اخیر دو بار سبب شده بود ریاست جمهوری در آمریکا از آنِ کسانی شود که بر اساسِ آرای مردمی (پاپیولار) بازنده بودند. برخی ها با این سازوکار مشکل دارند.

متممِ دومِ قانونِ اساسی حقِ حملِ اسلحه را توسطِ نیروهای شبهِ نظامیِ حکومت که نظارتِ کامل روی آنها باشد مجاز می داند، که این نیروها اکنون وجود ندارند، و این ابهامی است که دیوانِ عالی پس از هفت دهه مقاومت، سرانجام در سالِ 2008 از آن تحتِ عنوانِ حمایتِ قانونِ اساسی از حقِ حملِ اسلحه تعبیر کرد. اگر بنیانگذارانِ نخستین می دانستند که کشور تا چه حد بابتِ مقرراتِ مربوط به سلاحهای گرم دچارِ چنددستگی و هرج و مرج خواهد شد، چه بسا حدود و ثغورِ آن را مشخص تر می کردند.

 



اگر حکومتِ ما حاضر می شد در این اصولِ اولیه تجدیدِ نظر کند چندان غمی نبود، اما می بینیم که روز به روز سخت تر هم می شود. قانونِ اساسی می تواند اصلاح شود، هم چنان که پیش از این هم 27 بار این اتفاق افتاده است. اما دوقطبیِ روزافزونِ سیاسی در سالهای اخیر این امر را دشوار ساخته است. طیِ پنجاه ساله ی اخیر تنها دو اصلاحیه برای قانونِ اساسی تصویب شده است (یکی از آنها به افرادِ 18 ساله حقِ رأی می دهد و دیگری، که بیشتر جنبه ی آرام‌بخش داشته، افزایشِ حقوقِ اعضای کنگره را اندکی دشوارتر می کند).

کنگره می تواند بعضی از این خلأها را پر کند، اما خود نیز گرفتارِ کسالت شده است. بنا به اعلامِ مرکزِ تحقیقاتیِ Pew، تعدادِ قوانینِ بنیادینی که امروز کنگره تصویب می کند کمتر از سی سالِ پیش است. استفاده ی روزافزون از فیلیباستر (اطاله بررسی) که در قانونِ اساسی ذکر نشده اما تقریباً به همان اندازه قدمت دارد، یقیناً بی‌تأثیر نبوده است، و مجلسِ سنا در یک دهه ی اخیر از سرِ ناامیدی شروع کرده به کنار گذاشتنِ تدریجیِ آن. یووال لوین (Yuval Levin) دانشمندِ علومِ سیاسی، در مقاله ای بحث‌برانگیز در مجله ی Commentary گفته است که کنگره 231 سالِ آزگار مشکلی را با خود حمل کرده که جیمز مدیسون هیچگاه تصورش را هم نمی کرد: بی‌رغبتی به رقابت با دو قوه ی دیگرِ نظام در اعمالِ قدرت. او چنین نتیجه گرفته است که جناح‌بازی جای بلندپروازی را در وضعِ قوانین گرفته است. به نوشته ی او، سناتورها و نمایندگانِ مجلس اکنون «خود را در یک اکوسیستمِ سیاسیِ بزرگتر صاحبِ نقش می بینند، در نتیجه نه تنها قانونِ جدیدی تصویب نمی کنند بلکه در نوعی نمایشِ هیجانی درگیر می شوند تا هوادارانِ متعصبِ خود را جذب کنند.» گرچه لوین خود تصریح نکرده، اما به نظر می رسد که حرفش این است که کنگره راهِ انحطاط را در پیش گرفته است، همچون وین در اواخرِ سده ی نوزدهم، منتها بدونِ تسلّایی به اسمِ کیکِ زردآلو.

یک نظریه ی معتدل‌تر هم درباره ی انحطاطِ حکومت وجود دارد که جوناتان راک (Jonathan Rauch) در کتابِ خود به نامِ تصلبِ دموکراسی (Demosclerosis) آن را مطرح کرده است. بر اساسِ این نظریه، دموکراسیِ ما به تصلبِ شرایین مبتلا شده، نه بدین خاطر که سیستمِ حکومتیِ آن زهواردررفته است، بلکه بدین سبب که انباشتِ قدرتِ گروههای ذینفع در طولِ زمان همچون علف‌هرزی دورِ آن پیچیده و آن را خفه کرده است. راک در این کتاب بن‌بست را متفاوت از وضعِ موجود می داند، چرا که در حالتِ بن‌بست هیچ کاری انجام نمی گیرد. در حکومتی که مبتلا به تصلّبِ دموکراسی شده، اتفاقاً کارهای زیادی انجام می گیرد. با این حال، راک تصریح می کند که تواناییِ حکومت برای حلِ مشکلات زیرِ سؤال رفته، زیرا نمی تواند مجموعه ای محدود از منابع را به شکلی نوین تخصیص دهد. وقتی اصرار بر تخصیصِ منابع با همان شیوه ی قدیمی است، تخصیصِ مجددِ منابع غیر ممکن می شود.

برای حلِ مشکلات باید از ظرفیتهای همین جامعه ی نسبتاً پیرِ آمریکا استفاده کرد. پیرسالاری در این کشور ریشه دوانده، اما جای ناامیدی نیست. با این حال، اگر به جوانان مجالِ بیشتری بدهیم، نیل به این مقصود آسانتر و سریعتر میسر خواهد شد.

 



پیرسالاری در آمریکا



منبع: politico magazine
نویسنده: TIMOTHY NOAH

جرایمِ ناشی از نفرت رو به افزایش است؛ قطبِ شمال گرمتر و گرمتر می شود، و شاخصِ داو جونز همانندِ تخته‌پاره ای در میانِ امواجِ سهمگین بالا و پایین می رود. یکی از علتهایی که ملتِ آمریکا کوته‌فکر، ‌بی‌ملاحظه و کج‌خلق به نظر می رسند شاید این باشد که سنِ آنها بالاست. این ملت که روزگاری دغدغه ی آزادی داشت و به این گزاره ایمان داشت که همه ی مردها برابر آفریده شده اند (بعدها برابریِ مردها و زنها نیز مطرح شد)، حالا گرفتارِ پیرسالاری شده است. مدیرانِ ما، رأی دهندگانِ ما و نظامِ مقدسِ حکومتِ ما همگی شدیداً پیر هستند.

همین ابتدا باید تصریح کنم که من هیچ پدرکشتگی با جماعتِ مسن ندارم. چرا که خودِ اینجانب، سردبیرِ POLITICO، دهه ی هفتمِ زندگیِ خود را پشتِ سر می گذرانم و خیلی هم نگرانِ آفتِ سن‌گرایی هستم. (و شوربختانه خودم هر از گاهی از نزدیک آن را تجربه می کنم.) اما تأکید بر اینکه آمریکا باید در کنارِ سالمندان دیگر گروههای سنی را هم در نظر بگیرد به این معنا نیست که حکومت باید تماماً توسطِ یک مشت جوانِ خام اداره شود. اگر ترکیبِ جمعیتیِ رأی دهندگانِ آمریکا و مدیرانِ سیاسیِ این کشور کمی جوانتر باشد، آرمانِ تنوعِ جمعیتی هرچه بیشتر محقق می شود.

ابتدا از مدیرانمان شروع می کنیم.

کمیته ی اجراییِ کمونیستِ شوروی موسوم به پولیت‌بورو را به یاد آورید. در واپسین سالهای جنگِ سرد، یکی از انتقادهایی که دائماً به حکومتِ شوروی می شد این بود که هیأت حاکمه ی آن خیلی پیر و خارج از دسترس هستند. اولین روزِ هر سال این جماعتِ پیر پاتال بر سکوی سان‌بینی حاضر می شدند و بادی به غبغب می انداختند و چشمهای متورمِ خود را به رژه ی یگانهای ارتشِ سرخ، موشکها و تانکها می دوختند. نزدِ آمریکایی ها، این صحنه همیشه خنده دار و مضحک بوده است. در 1982 که لئونید برژنف (آخرین سیاستمدار از نسلی که به مدتِ طولانی قدرت را در اختیار داشتند) چشم از دنیا فرو بست، متوسطِ سنِ اعضای پولیت بورو 71 سال بود. تعجبی نداشت که این امپراتوریِ شیطانی از هم فروبپاشد!

 



بنابراین پیش‌بینیِ آینده ی ما هم سخت نیست. درست است که آمریکا پولیت‌بورو ندارد، اما اگر شما متوسطِ سنِ رئیس جمهور، رئیس مجلسِ نمایندگان، رهبرِ اکثریتِ سنا، و سه نماینده ی دموکراتی که در نظرسنجی های ریاست‌جمهوریِ 2020 پیشتاز هستند را حساب کنید، به سنِ 77 سال می رسید!

اما این پایانِ ماجرا نیست. نوامبرِ سالِ گذشته این جمله را به کرات شنیدیم که خونِ تازه ای در رگهای کنگره به جریان افتاده است، اما وقتی مجلسِ فعلیِ کنگره در ماهِ ژانویه آغاز به کار کرد،‌ دیدیم که میانگینِ سنیِ اعضای مجلسِ نمایندگان و سنا به ترتیب 58 و 63 بوده است، یعنی حتی اندکی مسن تر از کنگره ی قبلی (58 و 62) و یکی از مسن ترین کنگره های تاریخِ آمریکا. میانگینِ سنیِ کنگره در دهه ی 1970 با کاهش مواجه بود، اما پس از دهه ی 1980 عمدتاً افزایش داشته است.

دولتِ پنهان هم دیگر جوان نیست. دنی وینیک گزارشگرِ POLITICO دو سال پیش گزارش داد که حدودِ 30 درصدِ کارکنانِ کشوریِ دولتِ فدرال بالای 55 سال سن داشته اند، که دو دهه قبل، این میزان 15 درصد بود. البته بدیهی است که کلِ نیروی کارِ آمریکا (به مددِ سالخوردگیِ بیبی‌بومرها یعنی متولدینِ 1946 تا 1964) رو به پیری است. اما کارمندانِ دولتِ‌ فدرال از این هم پیرتر هستند که ظاهراً دلیلِ آن این است که بیبی‌بومرهای کارمندِ دولت علیرغمِ اینکه حقوق و مزایایشان را دولت می دهد اما کمتر از بیبی‌بومرهای شاغل در بخشِ خصوصی تمایل به بازنشسته شدن دارند.

البته هیأت حاکمه ی آمریکا چابک تر از پولیت‌بورو هستند و از طرفی، دو نامزدِ دموکراتِ ریاست جمهوری که شدیدترین تقابل را با وضعِ موجود اتخاذ کرده اند یکی برنی سندرز است که در هشتمِ سپتامبر 78 ساله می شود، و دیگری الیزابت وارنِ 70 ساله است. با این وجود، یک نکته را نباید درموردِ جوانی و سرزندگی از نظر دور داشت. در انتخاباتِ 1960، جان اف کندی در حالی که 43 سال داشت با بهره بردن از این حس و با شعارِ انتخاباتیِ «بیایید آمریکا را بارِ دیگر تکان دهیم»، توانست جانشینِ دوایت آیزنهاورِ 70 ساله شود.

چرا سن و سالِ مسئولانِ ما اهمیت دارد؟ همانطور که مایکل تارتورلو (Michael Tortorello) سه سال پیش در مجله ی POLITICO نوشته بود، به طورِ میانگین بعد از 70 سالگی، تواناییِ شناختیِ مغز به میزانِ قابلِ توجهی کاهش می یابد و آن دسته از انواعِ هوش که بیش از همه رو به کاهش می گذارند عبارت اند از «تواناییِ جذبِ حجمِ عظیمِ اطلاعات و داده های جدید در مدت زمانِ کوتاه و به‌کارگیریِ آنها برای حلِ مسائل به شیوه ای نامعمول.» شاید بهتر آن باشد که دست کم در مناصبِ عالی ترِ حاکمیت از جوانتر ها استفاده کنیم، کسانی که می توان به بهره مند بودنشان از این توانایی ها همچنان اعتماد کرد.

آنطور که تحلیلگرانِ سیاسی می گویند، مسأله ی عملکردِ شناختی مسأله ای تئوری نیست. در یک ماهِ گذشته تقریباً روزی نبوده که درباره ی وضعِ ذهنیِ رئیس جمهورِ 73 ساله‌ی ما کسی حدس و گمانه‌زنی نکرده باشد. ماهِ قبل برین استلتر (Brian Stelter) خبرنگارِ سی.ان.ان گفته بود: «او روز به روز بدتر می شود. این را همه ی ما می توانیم متوجه بشویم. چیزی نیست که از دیدِ عوام مخفی مانده باشد.» در هفته های اخیر ترامپ ملاقاتِ خود با نخست وزیرِ دانمارک را صرفاً به این دلیل که وی حاضر  نشده بود  بر سرِ فروشِ گرینلند مذاکره کند لغو کرده بود؛ تفرجگاهِ خود در فلوریدا را به عنوانِ مکانِ بعدیِ کنفرانسِ جی-7 پیشنهاد داده بود؛ و آنطور که از او نقل می کنند چنین گفته بود که می توان از طریقِ انفجارِ هسته ای از ورودِ طوفانها به ایالاتِ متحده جلوگیری کرد. یک روانشناس به نامِ جان گارتنر (John Gartner) این را در شماره ی ماهِ آوریلِ USA Today نوشته بود.

 



اینکه مشاعرِ ترامپ رو به افول است یا نه، سؤالی است که جوابش به این سادگی ها هم نیست، چرا که شواهدِ بسیاری در دست است که نشان می دهد گفتار و رفتارِ او همیشه ی خدا به نوعی غیرِعادی بوده است. (به یاد بیاورید که او همان کسی است که سی سال پیش اذعان کرد که زیرِ چشمِ معلمِ موسیقیِ کلاسِ دومش بادمجان کاشته است، که همین هم معلوم نیست راست باشد.) همین ابهامات در موردِ جو بایدنِ 76 ساله هم وجود دارد، کسی که سابقه ی انکارناپذیرش در سوتی های کلامی سبب شد دو بار در انتخاباتِ ریاست جمهوری بازنده شود، که یکی از آنها (مثلِ ترامپ) حدودِ سی سالِ پیش بود. ماهِ پیش، پس از آنکه بایدن حضورِ خود در نیوهمپشایر (ایالتی که در رقابتهای مقدماتی اهمیتِ کمی ندارد) را با ورمونت اشتباه گرفت، گزارشگرِ فاکس نیوز، بریت هیوم (Brit Hume) (که او هم اتفاقاً 76 ساله است) در توئیتی نوشت: «بایدن کلاً خدای سوتی است. اما بعضی از سوتی های اخیرِ او نشاندهنده ی نوعی نسیان است که با پیری مرتبط است.» (این را هم باید متذکر شوم که پزشکانِ ترامپ و بایدن سلامتِ ذهنیِ آنها را مؤکّداً تأیید کرده اند.)

حتی اگر این گمانه‌زنی ها درباره ی زوالِ عقلِ ترامپ و یا بایدن بی‌اساس و صددرصد غیرمنصفانه باشد، نکته ی عجیب اینجاست که ما درباره ی این پیشتازانِ انتخاباتِ 2020 با همان لحنِ نگرانی صحبت می کنیم که با برادر یا خواهرمان درباره ی اینکه ایا مامان و بابا هنوز می توانند رانندگی کنند یا نه. این اولین بار نیست و در انتخاباتِ 2016 نیز گمانه‌زنی هایی مشابه درباره ی ترامپ مطرح بود، منتها کمتر کسی آن را به زبان می آورد. حتی درباره ی رقیبِ دموکراتش، هیلاری کلینتون که فقط کمی از او جوانتر است نیز مطرح بود.

هیچیک از اینها به این معنا نیست که یک فردِ هفتاد ساله نمی تواند رهبری کارآمد باشد. نانسی پلوسی رئیسِ مجلسِ نمایندگان و میچ مکانل به ترتیب 79 و 77 سال سن دارند، و همه ی شواهد حاکی از آن است که تواناییِ ذهنی‌شان در بالاترین سطح است. اما اینکه همه ی افرادِ مسن نقصِ شناختی نداشته باشند ابداً به این معنا نیست که هیچیک از آنها چنین نقصی ندارند.

حتی مغزِ سالمِ فردِ مسن با مغزِ سالمِ فردِ جوان فرق می کند. درکِ این نکته برای کسانی که به سیاست اهمیت می دهند ضروری است. حتی اگر شما خیلی هم تیزهوش باشید، اما پا به سن که می گذارید انجامِ بعضی از عملیات برای شما مشکل می شود. عکس العملِ مغزِ شما آهسته تر می گردد. (من از کجا می دانم؟ به شما ربطی ندارد.) زمانِ بیشتری طول می کشد تا نامِ اشخاص را به یاد آورید. چند وظیفگی (انجامِ چندکارِ همزمان) دشوار تر می شود. یادگیریِ زبانهای خارجی شاق تر می گردد و سازگاری با فرهنگهای بیگانه نیز شاید اندکی سخت‌تر.  البته با تلاشِ بیشتر می توانید بر این موانع غلبه کنید، اما همه (علی الخصوص همه ی رهبرانِ آمریکا) اهلِ تلاش نیستند.

از طرفی مهمترین مزیتِ پیران بر جوانان خردمندتر بودنِ آنان است، که ناشی از تجربه ی آنهاست. وقتی شما قرار است تصمیماتی بگیرید که دیگران از آن متأثر می شوند، داشتنِ کوله‌باری از تجربه و بهره‌مندی از آن خیلی بهتر از داشتنِ ذهنی است که مثلِ مزایده‌گرها سریع واکنش می دهد. ارزشِ عقل و خرد شاید در عصرِ دیجیتال بیشتر از هر زمانِ دیگری باشد، زیرا سرعتِ تبادلِ اطلاعات و هنجارهایی که توسطِ رسانه های اجتماعی به جامعه تجویز می شود، و نیز انواع و اقسامِ خبرگزاری ها هر لحظه در کمین هستند تا از ما طبلهای توخالی بسازند.

اما ایرادِ کار اینجاست که سالخوردگیِ حکّامِ آمریکا به خودیِ خود موجبِ افزایشِ سطحِ تجربه ی آنها نمی شود. همانطور که جوناتان راک (Jonathan Rauch)، عضوِ ارشدِ مؤسسه ی بروکینگز خاطرنشان می کند، در سیاستهای مربوط به ریاست جمهوری، تجربه ی سیاسی که زمانی حُسن محسوب می شد اکنون نوعی عیب تلقی می شود. رأی دهندگان و عمومِ مردم اکنون تجربه را مساوی با بی‌اصالتی و ناخالصی می دانند.

آقای راک در مقاله ای در Atlantic  به تاریخِ نوامبرِ‌ 2015،  میزانِ تجربه ی کاندیداهای ریاست جمهوریِ آمریکا از 1960 تا 2012 را روی نمودار برد. این نمودار به وضوح نشان می داد که میزانِ تجربه در بینِ بازندگانِ انتخابات افزایش، و متعاقباً در بینِ برندگان کاهش یافته است. جرالد فورد به جیمی کارتر باخت. جورج هربرت واکر بوش گرچه با تجربه ی سیاسیِ بیشتری از مایکل دوکاکیس برنده شد، اما چهار سال بعد انتخابات را به بیل کلینتون که دارای تجربه ی کمتری بود باخت. جان مک کین نیز به باراک اوباما باخت، که تنها چهار سال در سیاستِ داخلی تجربه داشت.

دونالد ترامپِ 73 ساله نیز بدونِ ذره ای تجربه ی سیاسی بر صندلیِ ریاست جمهوری تکیه زد. این یعنی اینکه مسن‌ترین رئیس جمهورِ تاریخِ آمریکا از تنها مزیتِ بزرگِ پیری بر جوانی نیز بی‌بهره است.

 


چرا آمریکا توسطِ افرادِ پیر اداره می شود؟ شاید به این دلیل که بسیاری از رأی دهندگانِ آن پیر هستند.

رأی دهندگانِ آمریکا دستِ کم در طولِ پنجاه سالِ گذشته پیرترین هستند. یکی از دلایلِ آن بالا رفتنِ سنِ بومرهاست. دلیلِ دیگرش طولانی شدنِ عمرِ بیبی‌بومرها (با وجودِ افزایشِ نرخِ مرگ و میر) است. تا سالِ 2030، تمامِ افرادِ نسلِ بیبی‌بومر سالخورده می شوند (یعنی 65 ساله یا بیشتر)، و تا سالِ 2035، طبقِ پیش‌بینی های مرکزِ آمار، افرادِ سالخورده برای اولین بار در تاریخِ آمریکا جمعیتشان از جمعیتِ صغار بیشتر می شود.

این روندِ جمعیتی شدیداً بر سیاست تأثیرگذار است. بر اساسِ اعلامِ مرکزِ تحقیقاتیِ‌ Pew، در انتخاباتِ 2020 قریب به یک چهارمِ رأی دهندگان (23 درصد) مسن خواهند بود که «حداقل پس از سالِ 1970 بالاترین رکوردِ خود را زده است». با این حال این آمار نشان دهنده ی همه ی واقعیت نیست، زیرا احتمالِ شرکتِ افرادِ مسن در انتخابات هم خیلی بیشتر از سایرِ گروههای سنی است. افرادِ پیر علاقه ی خاصی به رأی دادن دارند. برای مثال در 2016، 71 درصدِ افرادِ مسنِ واجدِ‌ شرایط به مرکزِ آمار گزارش داده بودند که در رأی‌گیری شرکت کرده اند. میزانِ مشارکتِ سایرِ گروههای سنی به این قرار بوده است:‌ افرادِ 45-64 ساله 67 درصد، 30-44 ساله‌ها 59 درصد، و اشخاصِ 18-29 ساله 46 درصد.

در انتخاباتِ مقدماتی و نیز انتخاباتِ محلی ترکیبِ رأی‌دهندگان از این هم پیرتر است. در سالِ 2016، فیل کیسلینگ (Phil Keisling)، رئیسِ مؤسسه ی National Vote at Home Institute، از سوی دانشگاهِ ایالتیِ پورتلند نظرسنجی‌ئی در 50 شهرِ آمریکا برگزار کرد که نشان می داد متوسطِ سنِ رأی دهندگان در انتخاباتِ مسئولانِ شهری 57 سال بوده است که «حدوداً یک نسل پیرتر از متوسطِ سنِ رأی دهندگانِ واجدِ شرایط است»

از این روند چند نتیجه ی کلی می توان گرفت. مثلاً اینکه چرا دونالد ترامپ در 2015 گفت «من برخلافِ جمهوری‌خواهانِ دیگر قصد ندارم از سر و تهِ بودجه ی تأمین اجتماعی بزنم.» (هرچند امسال در بودجه ی پیشنهادیِ‌ خود بیش از 500 میلیارد دلار از اعتباراتِ تأمین‌ اجتماعی و بیمه ی مدیکر کم کرده بود و این خلافِ وعده های او بود، اما این حکایتی دیگر است.) می توان فهمید چرا دولتِ‌ فدرال بیشتر در بیمه ی درمانیِ مدیکر که مخصوصِ افرادِ مسن است هزینه می کند تا مدیکید که مخصوصِ درمانِ افرادِ بی‌بضاعت است. (دلیلِ دیگرِ این امر البته این است که افرادِ مسن نیازِ‌ بیشتری به خدماتِ درمانی دارند.)

نیز به کمکِ آن می توان فهمید که چرا پذیرشِ نژادی (تحملِ نژادهای مختلف) از پاره ای جهات کمتر شده است. نمونه ی آن دامن زدنِ برخی مسئولانِ ارشدِ سیاسی (از جمله خودِ ترامپ) به ناسیونالیسمِ سفیدپوستانه است. نظرسنجی ها نشان می دهد که افرادِ مسن من حیث المجموع نسبت به جوانترها دغدغه ی کمتری بابتِ تعصباتِ نژادی دارند. یکی از نظرسنجی های سالِ 2017 از سوی مرکزِ تحقیقاتیِ‌ Pew حکایت از اختلافی 21 درصدی بینِ پیران و جوانان (18-29 ساله) دارد و آن وقتی است که از آنان پرسیده شد آیا تبعیضِ نژادی «مهمترین دلیلِ پیشرفت نکردنِ بسیاری از سیاهپوستان» است؟ 54 درصدِ جوانان پاسخِ مثبت داده بودند در حالی که تنها 33 درصدِ افرادِ مسن پاسخشان مثبت بود. اختلافِ سنی در پاسخ به این سؤال تقریباً به اندازه ی اختلافِ 24 درصدیِ میانِ پاسخ‌دهندگانِ سیاهپوست و سفیدپوست چشمگیر بود.

همچنین، حمایتِ‌ سیاسی از محدودیتهای مهاجرتی نیز ممکن است بازتابی از سالخوردگیِ رأی دهندگان باشد. تحقیقاتِ Pew حاکی از این است که در همه ی گروههای سنّی اکثریت موافقِ این هستند که «مهاجران به دلیلِ سخت‌کوشی و استعدادهایی که دارند سببِ تقویتِ کشور می شوند»، اما شکاف بینِ پیرها و جوانها 31 درصد بوده است، به طوری که در مقابلِ 81 درصدِ جوانان که با این گزاره موافق بوده اند، تنها 51 درصد از افرادِ مسن آن را صحیح می دانسته اند.

معمولاً می شنویم که مسن‌ترها در مقایسه با جوانترها اهمیتِ کمتری به آینده می دهند، اما اینها شایعات است. برای افرادِ مسن هم خیلی مهم است که بر سرِ دنیایی که عمرِ خود را صرفِ ساختنِ آن و زادوولد در آن کرده اند چه خواهد آمد. (که در غیر این صورت زندگی‌شان چندان معنایی نداشت.) نظرسنجی های اخیر نشان می دهند که افرادِ مسن به کسریِ بودجه اندکی بیش از سایرِ گروههای سنی اهمیت می دهند (با وجودِ اینکه حاضر نیستند از مزایای مدیکر و تأمین اجتماعی صرف نظر کنند)، و اندکی کمتر از سایرِ گروهها اهلِ شکایت درباره ی زیاد بودنِ مالیاتها هستند.

از طرفِ دیگر، جوانان خیلی بیشتر از پیران نگرانِ تغییراتِ آب و هوایی هستند. نظرسنجی هایی که گالوپ از سالِ 2015 تا 2018 انجام داده در مجموع حاکی از آن است که نگرانی درباره ی این امر با بالا رفتنِ سن کاهش می یابد. 70 درصدِ پاسخ دهندگانِ 18 تا 34 ساله گفته اند که درباره ی گرم شدنِ کره ی زمین «به شدت» یا «تا حدِ زیادی» نگرانند، در حالی که در بینِ افرادِ 35 تا 54 ساله این حد از نگرانی 63 درصد و در میانِ افرادِ 55 سال به بالا 56 درصد شیوع داشته است. این یک شکافِ بینِ نسلیِ 14 درصدی است که بینِ جوانان و سالمندان و میانسالان واقع شده است.

غالباً می شنویم که آمریکایی های مسن نسلِ جوان را سرزنش می کنند که به خاطرِ اعتیاد به شبکه های اجتماعی نمی توانند فرقِ بینِ واقعیت و رأیِ شخصی را تشخیص دهند و این امر مانع از آن می شود که در مواجهه با اخبار تفکرِ انتقادی داشته باشند و شهروندانِ مسئولیت‌پذیری باشند. یکی از نظرسنجی های Pew به سالِ 2018 نشان داده است که آمریکایی ها واقعاً هم در تشخیصِ این دو از هم شدیداً دچارِ مشکل هستند: هنگامی که به پاسخ دهندگان پنج گزاره ی واقعی و پنج دیدگاه یا نظرِ شخصی ارائه شد، اکثرِ آنان نتوانستند آنها را به درستی از هم تشخیص بدهند

اما در عمل، آمریکایی های جوانتر رتبه ی بهتری نسبت به پیرترها در این آزمون کسب کردند. سی و دو درصدِ افرادِ 18-49 ساله توانسته بودند هر پنج گزاره ی واقعی را تشخیص بدهند، و 44 درصد توانسته بودند هر پنج دیدگاه را تمیز دهند. از بینِ‌ بیش از 50 گروهِ آماری، تنها 20 درصد هر پنج گزاره ی واقعی را به درستی تشخیص داده بودند، و تنها 26 درصد موفق به تشخیصِ هر پنج دیدگاهِ شخصی شده بودند.

 



آخرین رکن از سه‌گانه ی پیرسالاری در آمریکا سیستمِ حکومتیِ آن است، که آن هم پیر و زهوار دررفته است.

ما خود را کشوری جوان تصور می کنیم، از بسیاری جهات هم جوان هستیم. اما به قولِ پال رایان، «پیرترین دموکراسی» نیز از آنِ ماست. البته دموکراسی های قدیمی‌تر از ما هم بوده اند (مثلِ آتن و روم) که از میان رفته اند. در همین قرنِ بیستم حکومتهای پیرتری هم داریم که به خاطرِ محدودیتهایی که مردمشان در حقِ رأی دارند غیرِ دموکراتیک محسوب می شوند. در حالِ حاضر قدیمی ترین قانونِ اساسیِ نوشته شده در دنیا از آنِ کشورِ ما (آمریکا) است.

البته تاریخهای جعلی و پرابهام در این باره فراوان است که ذکرِ آنها خارج از حوصله است.

بندِ اولِ قانونِ اساسیِ آمریکا می گوید کنگره این امکان را دارد تا «بر تجارت با کشورهای خارجی یا بینِ چند ایالت نظارت کند». این عبارت نظارت بر کسب‌وکارِ خصوصی را در سطحِ فردال شدیداً محدود کرده بود، تا اینکه مجموعه تمهیداتِ موسوم به نیودیل (New Deal) از راه رسید و دیوانِ عالی خلافِ رویه ی سابقِ خود چنین نتیجه گرفت که قدرتِ دولتِ فدرال برای نظارت بر کسب و کارِ خصوصی خیلی زیاد است. اگر بنیانگذارانِ نخستینِ ایالاتِ متحده می دانستند که اقتصادِ مدرن تجارتِ داخلی را تقریباً به طورِ کامل نابود خواهد کرد (و می تواند به صورتِ افسارگسیخته آب و هوای سیاره ی زمین را هم تغییر دهد) احتمالاً به این موضوع بیشتر می پرداختند. هنوز هم که هنوز است، میزانِ اختیاراتِ دستگاههای نظارتی محلِ بحث های بی‌پایان است.

بندِ دوم می گوید شما برای رئیس جمهور شدن باید «شهروندِ آمریکایی‌زاده» باشید، که این شرط بنا به دلایلِ نا معلومی امثالِ آرنولد شوارزنگر و جنیفر گرانهولم که سابقاً فرماندارِ دو تا از معروفترین ایالتهای آمریکا بوده اند را از کاندیداتوریِ ریاست جمهوری محروم می کند. جنبشِ نژادپرستانه ی birther که مشروعیتِ ریاست جمهوریِ باراک اوباما را زیرِ سؤال برده بود (و پای دونالد ترامپ را به عرصه ی سیاستِ داخلی باز کرده بود) بدونِ اتکا به بندِ دوم امکانِ شکل‌گیری نداشت.

همچنین به موجبِ بندِ دوم، رؤسای جمهورِ آمریکا باید از طریقِ کالجِ الکترال انتخاب شوند، سازوکاری عتیقه که از امپراتوریِ مقدسِ روم وام گرفته شده بود و ظرفِ دو دهه ی اخیر دو بار سبب شده بود ریاست جمهوری در آمریکا از آنِ کسانی شود که بر اساسِ آرای مردمی (پاپیولار) بازنده بودند. برخی ها با این سازوکار مشکل دارند.

متممِ دومِ قانونِ اساسی حقِ حملِ اسلحه را توسطِ نیروهای شبهِ نظامیِ حکومت که نظارتِ کامل روی آنها باشد مجاز می داند، که این نیروها اکنون وجود ندارند، و این ابهامی است که دیوانِ عالی پس از هفت دهه مقاومت، سرانجام در سالِ 2008 از آن تحتِ عنوانِ حمایتِ قانونِ اساسی از حقِ حملِ اسلحه تعبیر کرد. اگر بنیانگذارانِ نخستین می دانستند که کشور تا چه حد بابتِ مقرراتِ مربوط به سلاحهای گرم دچارِ چنددستگی و هرج و مرج خواهد شد، چه بسا حدود و ثغورِ آن را مشخص تر می کردند.

 



اگر حکومتِ ما حاضر می شد در این اصولِ اولیه تجدیدِ نظر کند چندان غمی نبود، اما می بینیم که روز به روز سخت تر هم می شود. قانونِ اساسی می تواند اصلاح شود، هم چنان که پیش از این هم 27 بار این اتفاق افتاده است. اما دوقطبیِ روزافزونِ سیاسی در سالهای اخیر این امر را دشوار ساخته است. طیِ پنجاه ساله ی اخیر تنها دو اصلاحیه برای قانونِ اساسی تصویب شده است (یکی از آنها به افرادِ 18 ساله حقِ رأی می دهد و دیگری، که بیشتر جنبه ی آرام‌بخش داشته، افزایشِ حقوقِ اعضای کنگره را اندکی دشوارتر می کند).

کنگره می تواند بعضی از این خلأها را پر کند، اما خود نیز گرفتارِ کسالت شده است. بنا به اعلامِ مرکزِ تحقیقاتیِ Pew، تعدادِ قوانینِ بنیادینی که امروز کنگره تصویب می کند کمتر از سی سالِ پیش است. استفاده ی روزافزون از فیلیباستر (اطاله بررسی) که در قانونِ اساسی ذکر نشده اما تقریباً به همان اندازه قدمت دارد، یقیناً بی‌تأثیر نبوده است، و مجلسِ سنا در یک دهه ی اخیر از سرِ ناامیدی شروع کرده به کنار گذاشتنِ تدریجیِ آن. یووال لوین (Yuval Levin) دانشمندِ علومِ سیاسی، در مقاله ای بحث‌برانگیز در مجله ی Commentary گفته است که کنگره 231 سالِ آزگار مشکلی را با خود حمل کرده که جیمز مدیسون هیچگاه تصورش را هم نمی کرد: بی‌رغبتی به رقابت با دو قوه ی دیگرِ نظام در اعمالِ قدرت. او چنین نتیجه گرفته است که جناح‌بازی جای بلندپروازی را در وضعِ قوانین گرفته است. به نوشته ی او، سناتورها و نمایندگانِ مجلس اکنون «خود را در یک اکوسیستمِ سیاسیِ بزرگتر صاحبِ نقش می بینند، در نتیجه نه تنها قانونِ جدیدی تصویب نمی کنند بلکه در نوعی نمایشِ هیجانی درگیر می شوند تا هوادارانِ متعصبِ خود را جذب کنند.» گرچه لوین خود تصریح نکرده، اما به نظر می رسد که حرفش این است که کنگره راهِ انحطاط را در پیش گرفته است، همچون وین در اواخرِ سده ی نوزدهم، منتها بدونِ تسلّایی به اسمِ کیکِ زردآلو.

یک نظریه ی معتدل‌تر هم درباره ی انحطاطِ حکومت وجود دارد که جوناتان راک (Jonathan Rauch) در کتابِ خود به نامِ تصلبِ دموکراسی (Demosclerosis) آن را مطرح کرده است. بر اساسِ این نظریه، دموکراسیِ ما به تصلبِ شرایین مبتلا شده، نه بدین خاطر که سیستمِ حکومتیِ آن زهواردررفته است، بلکه بدین سبب که انباشتِ قدرتِ گروههای ذینفع در طولِ زمان همچون علف‌هرزی دورِ آن پیچیده و آن را خفه کرده است. راک در این کتاب بن‌بست را متفاوت از وضعِ موجود می داند، چرا که در حالتِ بن‌بست هیچ کاری انجام نمی گیرد. در حکومتی که مبتلا به تصلّبِ دموکراسی شده، اتفاقاً کارهای زیادی انجام می گیرد. با این حال، راک تصریح می کند که تواناییِ حکومت برای حلِ مشکلات زیرِ سؤال رفته، زیرا نمی تواند مجموعه ای محدود از منابع را به شکلی نوین تخصیص دهد. وقتی اصرار بر تخصیصِ منابع با همان شیوه ی قدیمی است، تخصیصِ مجددِ منابع غیر ممکن می شود.

برای حلِ مشکلات باید از ظرفیتهای همین جامعه ی نسبتاً پیرِ آمریکا استفاده کرد. پیرسالاری در این کشور ریشه دوانده، اما جای ناامیدی نیست. با این حال، اگر به جوانان مجالِ بیشتری بدهیم، نیل به این مقصود آسانتر و سریعتر میسر خواهد شد.