تراژدی ارتش آمریکا
۱۹ خرداد ۱۳۹۹
گزارشی تاریخی از تجاوز سربازان آمریکایی به زنان ویتنامی
۱۹ خرداد ۱۳۹۹

ما در یک کشور شکست خورده زندگی می کنیم



منبع: The Atlantic
نویسنده: George Packer

هنگامی که این ویروس واردِ آمریکا شد، کشوری را دید گرفتارِ شرایطِ حادِ پنهان، و با قساوتِ تمام از این شرایط سود جست. بیماری های مزمن (فسادِ سیاسیون، بوروکراسیِ غیرقابلِ انعطاف، اقتصادِ بی‌رحم، تفرقه و آشفتگیِ مردم) سالهاست که بدونِ علاج باقی مانده اند. ما به زندگی با علایمِ این بیماری ها، هر چند سخت، عادت کرده بودیم. لازم بود یک بیماریِ عالم‌گیر بیاید تا وخامتِ اوضاع را رو کند به آمریکایی ها بفهماند که جزءِ گروههای آسیب‌پذیر و پرخطر هستند.

این بحران عکس العملی فوری، عاقلانه و همگانی می طلبید. اما آمریکا همچون پاکستان و بلاروس به آن واکنش نشان داد. گویا کشوری است با زیرساختهای اسقاطی و دولتی فشل که رهبرانش آن قدر فاسد یا احمقند که نمی توانند مانع از ابتلای همگانیِ ملت‌شان شوند. دو ماهِ بی‌زبان تلف شد تا این دولت به خود بیاید. از خود را به کوری زدنِ ترامپ بگیرید تا زمین و زمان را مقصرِ این ویروس نشان دادن، تا هارت و پورت‌ها و دروغ های او تا یاوه های سخنگوهای او و تئوری های توطئه و ادعاهای معجزه درمانی همه وقت را تلف کرد. چند تن از سناتورها و مدیرانِ شرکتها البته خیلی زود دست به کار شدند، اما نه برای جلوگیری از رخ دادنِ فاجعه، بلکه برای سود و منفعتِ خودشان. وقتی یکی از پزشکانِ حکومتی سعی کرد تا به مردم درباره ی این خطر هشدار دهد، مقاماتِ کاخِ سفید پشتِ تریبون رفت و به این پیام رنگ‌وبوی سیاسی داد.

در ماهِ بی‌پایانِ مارس، مردمِ آمریکا صبح به صبح از خواب بیدار می شدند و خود را در وضعیتِ درماندگی می دیدند. خانواده ها، مدارس و اداره ها هیچ طرح و زیرساختِ ملیِ منسجمی نداشتند و به حالِ خود رها شده بودند تا خود تصمیم بگیرند که تعطیل کنند یا نه. وقتی معلوم شد کیتهای تشخیص، ماسکها، رداها و دستگاههای تنفس کفافِ نیازها را نمی دهند، فرماندهان دستِ نیاز به سوی کاخِ سفید دراز کردند که  فقط سر می دواند، سپس به بخشِ خصوصی متوسل شدند که آن هم از تأمینِ آنها عاجز بود. ایالتها و شهرها قربانیِ برآوردِ هزینه ها و منفعت‌طلبیِ شرکتها شده بودند. شهروندان چرخ‌های خیاطیِ خود را به کار انداختند تا به حفظِ سلامتیِ کارکنانِ بیمارستانهای فاقدِ تجهیزات و زنده ماندنِ بیمارانشان کمک کنند. روسیه، تایوان و اتحادیه ی اروپا کمک‌های بشردوستانه ی خود را به ثروتمندترین قدرتِ دنیا می فرستادند، که حالا کشوری محتاج و بی‌دروپیکر بود.

دونالد ترامپ به این بحران کاملاً از منظرِ شخصی و سیاسی می نگریست. او که نگرانِ انتخابِ مجددش بود، علیهِ بیماریِ عالم‌گیرِ کرونا اعلامِ جنگ کرد و خود را رئیس جمهورِ دورانِ جنگ معرفی کرد. اما مدیریتِ او یادآورِ مارشال پتن است، ژنرالِ فرانسوی که در1940 پس از شکستِ آلمان از مدافعانِ فراسوی، آتش‌بسی را با این کشور امضا کرد و سپس رژیمِ نازیِ ویشی را تأسیس نمود. ترامپ نیز همچون پتن، با این ویروسِ متجاوز همکاری کرد و کشورش را به یک مصیبتِ طولانی گرفتار ساخت. و همانندِ فرانسه ی 1940، آمریکای 2020 هم خود را به هچلی درافکنده که بزرگتر و عمیقتر از صرفِ روی کار بودنِ یک رئیس جمهورِ مزخرف است. بعید نیست در آینده، با کالبدشکافیِ این ویروس، نامِ «شکستِ عجیب» را روی آن بنهیم، عنوانی که مارک بلاک (Marc Bloch)، مورخِ معاصر و مبارزِ نهضتِ مقاومت (Resistance)، بر تحقیقاتِ خود پیرامونِ سقوطِ فرانسه نهاده بود. با وجودِ مصادیقِ بی‌شمارِ شجاعت و فداکاریِ شهروندانِ آمریکا، اما این شکست یک شکستِ ملی است. و سؤالی که باید هر آمریکایی از خود بپرسد این است:  آیا ما به رهبرانِ خود و به یکدیگر اعتمادِ کافی داریم تا دست به دستِ هم چاره ای برای این تهدیدِ مرگبار پیدا کنیم؟ آیا هنوز هم جوهره ی آتش به اختیار در ما یافت می شود؟

این سومین بحرانِ بزرگ در طولِ قرنِ 21 است. اولینِ آن، که در سپتامبرِ 2001 نمود یافت، زمانی به وقوع پیوست که آمریکایی ها هنوز به لحاظِ ذهنی در قرنِ بیستم می زیستند، و خاطره ی رکود، جنگِ جهانی و جنگِ سرد هنوز در ذهنِ آنها پررنگ بود. در آن روزگار، مردمِ مناطقِ روستایی نیویورک را مقصدِ مهاجرانِ بیگانه و مأمنِ لیبرالهایی که سرنوشتِ این شهر حقِ آنها بود نمی دیدند، بلکه آن را شهرِ بزرگی می دیدند متعلق به آمریکا که موجبِ رونقِ کلِ‌ کشور شده بود. آتش‌نشانان از ایندیانا 800 مایل را می کوبیدند و می آمدند در عملیاتِ نجاتِ نسخه ی صفرِ زمین همیاری کنند. این در حالی بود که شهری های ما فقط تأسف می خوردند و به یکدیگر نگاه می کردند.

سیاستهای حزبی و غلط، به خصوص جنگِ عراق، حسِ وحدتِ ملی را زدود و بغضی را نسبت به سیاسیون ایجاد کرد که هیچگاه فروکش نکرد. دومین بحران، که در 2008 به وقوع پیوست، آن را تشدید کرد. برای اقشارِ مرفه، این سقوطِ مالی می توانست نوعی موفقیت محسوب شود. کنگره لایحه ای معاضدتی تصویب کرد تا سیستمِ مالی را نجات دهد. مقاماتِ دولتِ بوش که روزهای آخرشان را در دولت سپری می کردند با مقاماتِ جدیدالورودِ دولتِ اوباما همکاری کردند. کارشناسانِ فدرال رزرو و وزارتِ خزانه‌داری با استفاده از سیاستهای مالی و پولی سعی کردند تا از بروزِ یک رکودِ بزرگِ دیگر جلوگیری کنند. بانکدارانِ عمده سرافکنده بودند اما تحتِ پیگرد قرار نداشتند؛ اکثرِ آنها ثروتِ خود را حفظ کردند و برخی هم شغلهای خود را، و دیری نگذشت که مجدداً کارِ خود را از سر گرفتند. یکی از تاجرانِ وال‌استریت در صحبتی که با من داشت، بحرانِ مالیِ مذکور را «حبابی گذرا» نامیده بود.

آنکه متحملِ رنجهای طولانی شده بود اقشارِ متوسط‌ و پایینِ جامعه بودند، آمریکایی هایی که زیرِ بارِ بدهی بودند و شغل، مسکن و پس‌اندازهای دورانِ بازنشستگیِ خود را از دست داده بودند. خیلی از آنها هیچگاه نتوانستند کمر راست کنند، و جوانانی که در دورانِ رکودِ بزرگ واردِ بزرگسالی شده بودند لاجرم فقیرتر از والدینِ خود شدند. نابرابری (آفتی ریشه‌دار و بی‌رحم که از دهه ی 1970 واردِ زندگیِ آمریکایی ها شد) روز به روز تشدید می شد.

این بحرانِ دوم شکافِ عمیقی بینِ آمریکایی ها ایجاد کرد: بینِ طبقاتِ بالایی و پایینیِ جامعه، بینِ جمهوریخواهان و دموکراتها، شهرنشینان و روستاییان، شهروندان و مهاجران، و بینِ مردمِ معمولی و رهبرانشان. پیوندهای اجتماعی که طیِ دهها سال مدام سست‌تر شده بود، حالا دیگر از هم گسیخته بود. اصلاحاتِ دورانِ اوباما (در زمینه ی خدماتِ درمانی، نظارتهای مالی، انرژیِ سبز) با تمامِ اهمیت‌شان، صرفاً تأثیرِ آرام‌بخش داشتند. بهبودیِ بلندمدتی که طیِ یک دهه ی گذشته حاصل شده بود و شرکتها و سرمایه‌گذاران را منتفع و متخصصان را آرام کرده بود، به طبقه ی کارگر هیچ خیری نرسانده بود. آخرین تأثیرِ این رکود افزایشِ دوقطبی و بی‌اعتبار شدنِ نهادهای قدرت به ویژه حاکمیت بود.

هر دو حزب دیر پی بردند که چه میزان اعتباری را از دست داده اند. سیاستهای جدید توده‌باور بودند. منادیِ آنها هم نه اوباما، بلکه سارا پالین بود، نامزدِ ناکام و بی‌صلاحیتِ معاونتِ ریاست جمهوری که تخصص را تمسخر می کرد و از مشهور شدن لذت می برد. وی یحیای تعمید‌دهنده ی دونالد ترامپ بود.

قرار  بود سیاستهای ترامپ مغایر با جمهوریخواهانِ مستقر در قدرت باشد. اما خیلی زود این رهبرِ تازه‌وارد و طبقه ی سیاسیِ محافظه‌کار به یک درکِ واحد رسیدند. با تمامِ اختلافاتی که در مسائلی همچون تجارت و مهاجرت داشتند، یک هدفِ اساسیِ مشترک هم داشتند: به توبره کشیدنِ دارایی های عمومی در جهتِ منافعِ شخصی. سیاسیون و اعانه‌دهندگانِ جمهوریخواه که خواهانِ آن بودند تا حاکمیت کمترین تلاشِ ممکن را برای منافعِ عمومی انجام دهد، می توانستند از روی کار آمدنِ دولتی که از حکومت‌داری تقریباً هیچ چیز نمی دانست خوشحال باشند، برای همین خود را آماده ی استقبال از ترامپ کردند.

ترامپ، مثلِ یک بچه ی بازیگوش که کبریتِ ‌روشن را در علفزاری خشک می اندازد، مردمِ خود را یک به یک به کشتن داد. او هیچگاه حتی وانمود هم نکرد که رئیس جمهورِ همه ی مردمِ کشور است، برعکس، با دامن زدن به تفاوتهای نژادی، جنسیتی، مذهبی، تابعیتی، تحصیلاتی، ناحیه ای، و البته سیاسی، آنها را به جانِ هم انداخت. ابزارِ اصلیِ او برای حکمرانی دروغ بود. یک سومِ کشور آنچه توهم بود را حقیقت می‌پنداشتند. یک سومِ دیگر با این اعتقاد که حقیقت دست‌یافتنی است خود را به زحمت انداخته بودند، و یک سومِ دیگر حتی از تلاش برای فهمِ حقیقت دست کشیده بودند.

ترامپ حکومتی را به چنگ آورده بود که حملاتِ ایدئولوژیکِ جناحِ راست، سیاست‌زدگیِ هر دو حزب، و بودجه‌زدایی های مدام در طولِ سالیانِ متمادی آن را علیل کرده بود. او برای تمام کردنِ کار، به جانِ مشاغل افتاد و خدماتِ شهروندی را به بادِ فنا داد. بعضی از مستعدترین و مجرب‌ترین مسئولین را از میدان به در کرد، پست‌های ضروری را خالی باقی گذاشت و وفادارانِ به خود را در سِمتِ وزارت بر بقایای مرعوبِ دولتِ قبل برگماشت. او از این کارها یک هدف داشت: دنبال کردنِ منافعِ شخصیِ خود. اصلی ترین دستاوردِ قانون‌گذاریِ‌ او یعنی کاهشِ مالیاتها که در طولِ تاریخ کم‌سابقه بود، صدها میلیارد دلار را روانه ی جیبِ شرکتها و اغنیا کرد. منافعِ حاصله خرجِ تفرجگاههایش و پیروزیِ مجددش در انتخابات می شد. اگر دروغ وسیله ی او برای حکومت بود، فساد هدفِ او بود.

این آن چشم‌اندازی بود که از آمریکا فراروی ویروسِ کرونا قرار داشت: در شهرهای مرفه، طبقه ی کارمندانِ پشتِ میزنشین متّکی به طبقه ی کارگرانِ خدماتی بودند که نه دیده می شدند و نه ثباتی داشتند؛ در خارج از شهرها، جوامعِ محروم علیهِ دنیای مدرن دست به شورش زده بودند؛ در رسانه های اجتماعی، نفرت و فحاشیِ متقابل میانِ گروههای مختلف در جریان بود؛ در اقتصاد، حتی با وجودِ اشتغالِ کامل، شکافی بزرگ و روزافزون میانِ سرمایه‌دارِ کامیاب و کارگرِ بیچاره به وجود آمده بو؛ در واشینگتن، دولتی خالی از وزیر و وکیل روی کار بود که رهبریِ آن را مردی شیاد و هم‌حزبی های بی عقل و درایتش بر عهده داشتند؛ در جای جای کشور نیز حسِ بدبینی و ناامیدی و استیصال حاکم بود و هیچ تصوری از هویتِ مشترک یا آینده وجود نداشت.

اگر این ویروسِ عالم‌گیر نوعی جنگ باشد، اولین جنگی است که طیِ 150 سالِ اخیر در داخلِ خاکِ آمریکا صورت گرفته است. هجوم و تسخیر نشاندهنده ی سیاستهای غلطِ یک جامعه اند و آنچه در دورانِ صلح پذیرفته‌شده یا کم‌اهمیت می‌نمود را به چشم می آورند و پرده از حقایق بر می دارند و گندِ کارها را بالا می آورند.

این ویروس می توانست آمریکایی ها را علیهِ یک تهدیدِ مشترک متحد سازد. اگر رهبرِ دیگری روی کار بود این کار ممکن بود. اما اکنون، حتی با شیوعِ آن در مناطقِ آبی و قرمز (دموکرات و جمهوری‌خواه)، دوقطبی های حزبیِ مألوف همچنان به قوتِ خود باقی مانده اند. این ویروس همچنین می توانست فرصتی عالی باشد برای ایجادِ برابری. چرا که ابتلای به آن نظامی و غیرنظامی و بدهکار و طلبکار نمی شناسد. هدفِ آن نوعِ انسان است. اما از همان آغاز، آثارِ آن دستخوشِ مصیبتی به اسمِ نابرابری شد که سالهاست با آن دست به گریبانیم. در زمانی که پیدا کردنِ ابزارهای تستِ این ویروس تقریباً ناممکن بود، اغنیا و وابستگانشان (هایدی کلوم مدل و مجریِ تلویزیونی، کلِ اعضای تیمِ بسکتبالِ بروکلین نتس، متحدانِ محافظه‌کارِ رئیس جمهور) به گونه ای توانستند تست بدهند، با اینکه خیلی از آنها هیچ نشانه ای هم نداشتند. نتایجِ انگشت‌شمارِ جزئی هیچ سودی به حالِ سلامتِ عمومی نداشت. این در حالی بود که مردمِ معمولی با نشانه های تب و لرز مجبور بودند در صفهای طویل و احتمالاً آلوده به ویروس منتظر بمانند، و در نهایت به این خاطر که فعلاً در حالِ احتضار نبودند پذیرش نمی شدند. در اینترنت جوکی شایع شد که می گفت تنها راهی که می توانید بفهمید آیا مبتلا به این ویروس هستید یا نه این است که در صورتِ یک فردِ ثروتمند عطسه بزنید.

وقتی درباره ی این ناعدالتیِ آشکار از ترامپ سؤال شد، او ابرازِ نارضایتی کرد و در عینِ حال افزود: «این شیوه ی روزگار است دیگر.» اکثرِ آمریکایی ها در مواقعِ عادی به ندرت متوجهِ این نوع تبعیض ها می شوند. اما در همان هفته های اولِ شیوعِ این بیماری، خونها به جوش آمد؛ گویی هنگامه‌ی جنگ است و طیِ یک فراخوانِ عمومی، به اغنیا این امکان داده شده تا خدمتِ سربازیِ خود را بخرند و ماسکهای گاز را احتکار کنند. از زمانِ گسترشِ این بیماریِ واگیر، قربانیانِ آن اکثراً افرادِ فقیر، سیاهپوستان و تیره‌پوستان بوده اند. نابرابریِ فاحشی که در نظامِ سلامتِ ما وجود داشته اکنون خود را در صفِ طویلِ کامیون‌های سردخانه‌داری نشان می دهد که جلوی درِ بیمارستانهای دولتی به خط شده اند.

اکنون ما دو دسته شغل داریم: ضروری و غیرضروری. چه کسانی در شغلهای ضروری مشغول به کارند؟ کسانی که اکثراً شغلهای کم‌درآمد داشته و حضورِ فیزیکی‌شان الزامی است و سلامتیِ خود را مستقیماً به خطر می اندازند: کارگرانِ انبار، قفسه‌چین‌ها، پیک‌ها، رانندگانِ توزیع، کارکنانِ شهرداری، پرسنلِ بیمارستانی، پرستارانِ خانگی، کامیون‌داران. پزشکان و پرستاران البته قهرمانانِ مبارزه با این ویروس هستند، اما صندوق‌دارانِ سوپرمارکت‌ها با آن ظرفهای محلولِ ضدعفونی‌شان، و پست‌چی‌ها با آن دستکشهای لاتکس‌شان، سربازانِ آماد و تدارکات و لجستیک محسوب می شوند که سلامتِ نیروهای خطِ مقدم را تأمین می کنند. اقتصادِ مبتنی بر گوشیهای هوشمند که قشر و طبقه ی تمامِ انسانها پشتِ آن پنهان می ماند، به ما یاد می دهد که غذا و کالاهای موردِ نیازِ ما از کجا می آیند و چه کسانی ما را زنده نگه می دارند. سفارشِ کالایی مثلِ سبزیِ آروگولای ارگانیک از AmazonFresh ارزان تمام می شود و یک‌شبه به دستِ مشتری می رسد، زیرا کسانی که آن را کشت، دسته‌بندی، بسته‌بندی و توزیع می کنند ناچارند در مواقعِ بیماری نیز کار کنند. مرخصیِ استعلاجی برای اکثرِ کارگرانِ خدماتی آرزویی دست‌نیافتنی شده است. خوب است از خود بپرسیم آیا حاضریم هزینه ی بیشتری بدهیم و انتظارِ بیشتری بکشیم تا آنها هم بتوانند در خانه بمانند؟

به لطفِ این ویروسِ عالم‌گیر، معنای کارکنانِ غیرضروری هم روشن شده است. یک مثالِ آن کلی لوفلر (Kelly Loeffler)، سناتورِ ارشدِ جمهوریخواه از ایالتِ جورجیا است، که تنها مزیتِ او برای تصدیِ این پستِ خالی ثروتِ عظیمِ او بوده است. تنها دو هفته پس از روی کار آمدنش، بعد از آنکه اطلاعاتی محرمانه و نگران‌کننده پیرامونِ این ویروس منتشر شد، وی از سقوطِ ارزشِ سهام ثروتِ بیشتری به جیب زد، سپس دموکراتها را به غلو در بابِ خطراتِ ویروس متهم کرد و به رأی دهندگانِ خود اطمینان‌های بیجایی داد که چه بسا تا الآن آنها را به کشتن داده باشد. مواضعِ گهگیرانه ی او درخصوصِ خدماتِ عمومی مواضعِ یک انگلِ خطرناک است. جامعه ای که شخصی مثلِ او را در پستی به این مهمی می نشاند قطعاً در اوجِ انحطاط قرار دارد.

عینی‌ترین مظهرِ پوچ‌انگاریِ سیاسی نه شخصِ ترامپ، بلکه داماد و مشاورِ ارشدِ او، جرد کوشنر است. کوشنر در طولِ حیاتِ کوتاهِ خود به دروغ شخصی نخبه‌سالار و توده‌باور مطرح شده است. او در سالِ 1981، در یک خانواده ی پولدار و ملّاک متولد شد و به همین سبب، شاهزاده ی جوان عصرِ طلاییِ دومِ آمریکا محسوب می شد. با وجودِ درسها و نمراتِ نه چندان خوبش، پس از کمکِ 2.5 میلیون دلاریِ پدرش، چارلز، به دانشگاهِ هاروارد، در این دانشگاه پذیرفته شد. پدرش برای شروع وامی 10 میلیون دلاری به او داد تا در کسب‌وکارِ خانوادگی‌شان به او کمک کند، سپس جرد تحصیلاتِ عالیِ خود را در رشته های حقوق و بازرگانیِ دانشگاهِ نیویورک ادامه داد، که پدرش 3 میلیون دلار هم به آن کمک کرده بود. در سالِ 2005، چارلز به دو سال حبس محکوم شد، به جرمِ اینکه برای حل و فصلِ یک مشاجره ی حقوقیِ خانوادگی، شوهرخواهرِ خود را با یک زنِ فاحشه گیر انداخته و از آنها فیلم تهیه کرده بود. اینجا بود که جرد وفاداریِ خود را ثابت کرد و به جبرانِ حمایتهای پدرش شتافت.

جرد کوشنر در برج‌سازی و کارِ مطبوعاتی شکست خورد، اما وی همیشه کسی را داشته تا به کمکش بشتابد، و اینگونه بود که اعتماد‌به‌نفسش روز به روز بیشتر می شد. آندره برنستین (Andrea Bernstein) در کتابِ خود با نامِ اولیگارش‌های آمریکایی (American Oligarchs) تشریح می کند که نگرشِ یک کارآفرینِ ریسک‌پذیر و کسی که نظمِ نوینِ اقتصادی را برهم می زند چگونه در کوشنر پدیدار شد. وی تحتِ تأثیرِ مربی و مرشدِ خود، روپرت مرداک، راههایی برای جمعِ میانِ فعالیتهای اقتصادی، سیاسی و ژورنالیستی اش پیدا کرد. او تعارضِ منافع را مدلِ کسب و کارِ خود قرار داد.

خلاصه هنگامی که پدرزنِ او رئیس جمهور شد، کوشنر خیلی زود در دولتِ او که بنای آن بر ناشیگری و خویشاوندگرایی و فساد استوار بود، قدرت گرفت. تا زمانی که او خود را سرگرمِ صلحِ خاورمیانه کرده بود، دخالتهای بی‌اثرش برای اکثرِ آمریکایی ها توفیری نداشت. اما از وقتی که مشاورِ ترامپ در معضلِ عالم‌گیرِ کرونا شده، نتیجه اش شده کشتارِ جمعیِ مردمِ آمریکا.

کوشنر در نخستین هفته های خود در این سِمَت، یعنی در اواسطِ مارس، بدترین متنِ سخنرانی‌یی که به یاد داریم را برای رئیس جمهور نوشت، که دخالتی بود در فعالیتهای حیاتیِ دیگر مسئولان و موجبِ بی‌اعتباریِ پروتکل های امنیتی شد و تعارضِ منافع و تخطی از قانونِ فدرال را سرسری گرفت و وعده های سرخرمنی داد که هیچگاه عملی نشد. وی در توضیحِ اینکه چگونه از روابطِ خود با شرکتها برای تأسیسِ آزمایشگاههای ماشین‌رو سود خواهد جست چنین گفته بود: «دولت‌ِ فدرال برای حلِ مشکلاتِ ما بنا نشده است.» بماند که این وعده هیچگاه عملی نشد. صاحبانِ شرکتها او را متقاعد کرده بودند که ترامپ نباید از اختیاراتِ ریاست جمهوری اش برای الزامِ صنایع به تولیدِ دستگاههای تنفس مصنوعی استفاده کند (از همین رو، تلاشهای شخصی کوشنر برای مذاکره و قرارداد با جنرال موتور نیز بی‌نتیجه ماند). او با اعتماد به نفسِ کامل، کمبودِ تجهیزاتِ ضروری را گردنِ فرماندارانِ ایالتها انداخت.

آدم وقتی این دَمِ ضعیف و کم‌جان و ناشیانه را در میانِ شعله های یک بحرانِ مرگبار می بیند و تلاشِ او برای ماست‌مالی کردنِ شکستِ مفتضحانه ی دولتِ پدرزنش با ادبیاتِ‌ تجاری را درمی‌نگرد، به منحط بودنِ کلِ‌ رویکردِ آنها به حکومت داری پی می برد. معلوم می شود که متخصصانِ علمی و دیگر خدمت‌گزارانِ کشور اعضای خائنِ یک «دولتِ پنهان» نیستند، بلکه جزءِ کارکنانِ ضروری هستند و به حاشیه راندنِ آنها به نفعِ صاحبانِ ایدئولوژی و سالوسان تهدیدی برای سلامتیِ کشور است. معلوم می شود که این کمپانی های «چالاک» هنگامِ فاجعه آمادگیِ‌ لازم را ندارند و نمی توانند کالاهای حیاتی را توزیع کنند؛ بلکه تنها یک دولتِ فدرالِ باکفایت از عهده ی آن بر می آید. معلوم می شود که هر چیزی هزینه ای دارد، سالها هجمه به ارکانِ حکومت، استثمارِ آنها و تحلیلِ روحیه ی آنها هزینه ی سنگینی دارد که بر مردم به قیمتِ جانِ آنان تحمیل می شود. این همه برنامه بودجه‌زدایی شد، ذخایر ته‌کشید و آن همه طرح کنار گذاشته شد. و این بدان معناست که ما یک کشورِ درجه دو هستیم. در چنین بستری ویروس آمد و ما را چنین بی‌سابقه از پا انداخت.

برای نبرد با و غلبه بر این ویروسِ عالم‌گیر باید سلامتیِ کشورِ خود را بازیابیم و آن را از نو بسازیم. در غیر این صورت، رنج و غصه ای که اکنون تحمل می کنیم هیچگاه پایان نخواهد پذیرفت. تحتِ این مدیریتِ جدید، هیچ چیز تغییر نخواهد کرد. اگر 11 سپتامبر و وقایعِ 2008 اعتمادِ ما را به این دستگاهِ سیاسیِ پیر خدشه دار کرد، 2020 باید پایانی بر این طرزِ تفکر باشد که سیاست‌گریزی راهِ نجاتِ ماست. اما پایان دادن به این رژیم، با تمامِ ضرورتی که دارد، تازه آغازِ راه است.

ما در مقابله با این بحران دو راه بیشتر نداریم: یا اینکه به خود قرنطینگی روی بیاوریم و بترسیم و از یکدیگر دوری کنیم و اجازه دهیم پیوندِ مشترکِ ما سست شود و بگسلد. و یا اینکه از این وقفه ای که در زندگیهای عادی‌مان ایجاد شده استفاده کنیم و به چیزهایی که قبلاً توجهِ زیادی نمی کردیم بیشتر توجه کنیم: به کارکنانِ بیمارستانها که گوشی ها را مقابلِ دهانِ بیماران‌شان می گیرند تا بتوانند با عزیزانشان خداحافظی کنند؛ به کادرِ درمانی که برای امدادرسانی، با هواپیما از آتلانتا به نیویورک می آیند؛ به کارکنانِ هوا و فضا در ماساچوست که خواستارِ آنند تا کارخانه‌شان تبدیل به تولیدِ دستگاههای تنفس مصنوعی بشود؛ به مردمِ فلوریدا که در صفهای طویل می ایستند زیرا نمی توانند با دفاترِ نمادینِ کاریابی تماسِ تلفنی بر قرار کنند؛ به ساکنانِ میلواکی که انتظارهای بی‌پایان، تگرگ و سرایتِ بیماری را به جان می خرند تا در انتخاباتی که قضاتِ سیاست‌زده ی آنها الزامی کرده اند رأی بدهند. می توان از این روزهای وحشتناک آموخت که حماقت و بی‌عدالتی مهلک است؛ که در حکومتِ دموکراسی، شهروند بودن خود کاری‌ ضروری است؛ که جایگزینِ وحدت چیزی جز مرگ نیست. وقتی هم که آبها از آسیاب و نقابها از چهره‌ها افتاد، نباید از یاد ببریم که تنهایی چه طعمی داشته است.



ما در یک کشور شکست خورده زندگی می کنیم



منبع: The Atlantic
نویسنده: George Packer

هنگامی که این ویروس واردِ آمریکا شد، کشوری را دید گرفتارِ شرایطِ حادِ پنهان، و با قساوتِ تمام از این شرایط سود جست. بیماری های مزمن (فسادِ سیاسیون، بوروکراسیِ غیرقابلِ انعطاف، اقتصادِ بی‌رحم، تفرقه و آشفتگیِ مردم) سالهاست که بدونِ علاج باقی مانده اند. ما به زندگی با علایمِ این بیماری ها، هر چند سخت، عادت کرده بودیم. لازم بود یک بیماریِ عالم‌گیر بیاید تا وخامتِ اوضاع را رو کند به آمریکایی ها بفهماند که جزءِ گروههای آسیب‌پذیر و پرخطر هستند.

این بحران عکس العملی فوری، عاقلانه و همگانی می طلبید. اما آمریکا همچون پاکستان و بلاروس به آن واکنش نشان داد. گویا کشوری است با زیرساختهای اسقاطی و دولتی فشل که رهبرانش آن قدر فاسد یا احمقند که نمی توانند مانع از ابتلای همگانیِ ملت‌شان شوند. دو ماهِ بی‌زبان تلف شد تا این دولت به خود بیاید. از خود را به کوری زدنِ ترامپ بگیرید تا زمین و زمان را مقصرِ این ویروس نشان دادن، تا هارت و پورت‌ها و دروغ های او تا یاوه های سخنگوهای او و تئوری های توطئه و ادعاهای معجزه درمانی همه وقت را تلف کرد. چند تن از سناتورها و مدیرانِ شرکتها البته خیلی زود دست به کار شدند، اما نه برای جلوگیری از رخ دادنِ فاجعه، بلکه برای سود و منفعتِ خودشان. وقتی یکی از پزشکانِ حکومتی سعی کرد تا به مردم درباره ی این خطر هشدار دهد، مقاماتِ کاخِ سفید پشتِ تریبون رفت و به این پیام رنگ‌وبوی سیاسی داد.

در ماهِ بی‌پایانِ مارس، مردمِ آمریکا صبح به صبح از خواب بیدار می شدند و خود را در وضعیتِ درماندگی می دیدند. خانواده ها، مدارس و اداره ها هیچ طرح و زیرساختِ ملیِ منسجمی نداشتند و به حالِ خود رها شده بودند تا خود تصمیم بگیرند که تعطیل کنند یا نه. وقتی معلوم شد کیتهای تشخیص، ماسکها، رداها و دستگاههای تنفس کفافِ نیازها را نمی دهند، فرماندهان دستِ نیاز به سوی کاخِ سفید دراز کردند که  فقط سر می دواند، سپس به بخشِ خصوصی متوسل شدند که آن هم از تأمینِ آنها عاجز بود. ایالتها و شهرها قربانیِ برآوردِ هزینه ها و منفعت‌طلبیِ شرکتها شده بودند. شهروندان چرخ‌های خیاطیِ خود را به کار انداختند تا به حفظِ سلامتیِ کارکنانِ بیمارستانهای فاقدِ تجهیزات و زنده ماندنِ بیمارانشان کمک کنند. روسیه، تایوان و اتحادیه ی اروپا کمک‌های بشردوستانه ی خود را به ثروتمندترین قدرتِ دنیا می فرستادند، که حالا کشوری محتاج و بی‌دروپیکر بود.

دونالد ترامپ به این بحران کاملاً از منظرِ شخصی و سیاسی می نگریست. او که نگرانِ انتخابِ مجددش بود، علیهِ بیماریِ عالم‌گیرِ کرونا اعلامِ جنگ کرد و خود را رئیس جمهورِ دورانِ جنگ معرفی کرد. اما مدیریتِ او یادآورِ مارشال پتن است، ژنرالِ فرانسوی که در1940 پس از شکستِ آلمان از مدافعانِ فراسوی، آتش‌بسی را با این کشور امضا کرد و سپس رژیمِ نازیِ ویشی را تأسیس نمود. ترامپ نیز همچون پتن، با این ویروسِ متجاوز همکاری کرد و کشورش را به یک مصیبتِ طولانی گرفتار ساخت. و همانندِ فرانسه ی 1940، آمریکای 2020 هم خود را به هچلی درافکنده که بزرگتر و عمیقتر از صرفِ روی کار بودنِ یک رئیس جمهورِ مزخرف است. بعید نیست در آینده، با کالبدشکافیِ این ویروس، نامِ «شکستِ عجیب» را روی آن بنهیم، عنوانی که مارک بلاک (Marc Bloch)، مورخِ معاصر و مبارزِ نهضتِ مقاومت (Resistance)، بر تحقیقاتِ خود پیرامونِ سقوطِ فرانسه نهاده بود. با وجودِ مصادیقِ بی‌شمارِ شجاعت و فداکاریِ شهروندانِ آمریکا، اما این شکست یک شکستِ ملی است. و سؤالی که باید هر آمریکایی از خود بپرسد این است:  آیا ما به رهبرانِ خود و به یکدیگر اعتمادِ کافی داریم تا دست به دستِ هم چاره ای برای این تهدیدِ مرگبار پیدا کنیم؟ آیا هنوز هم جوهره ی آتش به اختیار در ما یافت می شود؟

این سومین بحرانِ بزرگ در طولِ قرنِ 21 است. اولینِ آن، که در سپتامبرِ 2001 نمود یافت، زمانی به وقوع پیوست که آمریکایی ها هنوز به لحاظِ ذهنی در قرنِ بیستم می زیستند، و خاطره ی رکود، جنگِ جهانی و جنگِ سرد هنوز در ذهنِ آنها پررنگ بود. در آن روزگار، مردمِ مناطقِ روستایی نیویورک را مقصدِ مهاجرانِ بیگانه و مأمنِ لیبرالهایی که سرنوشتِ این شهر حقِ آنها بود نمی دیدند، بلکه آن را شهرِ بزرگی می دیدند متعلق به آمریکا که موجبِ رونقِ کلِ‌ کشور شده بود. آتش‌نشانان از ایندیانا 800 مایل را می کوبیدند و می آمدند در عملیاتِ نجاتِ نسخه ی صفرِ زمین همیاری کنند. این در حالی بود که شهری های ما فقط تأسف می خوردند و به یکدیگر نگاه می کردند.

سیاستهای حزبی و غلط، به خصوص جنگِ عراق، حسِ وحدتِ ملی را زدود و بغضی را نسبت به سیاسیون ایجاد کرد که هیچگاه فروکش نکرد. دومین بحران، که در 2008 به وقوع پیوست، آن را تشدید کرد. برای اقشارِ مرفه، این سقوطِ مالی می توانست نوعی موفقیت محسوب شود. کنگره لایحه ای معاضدتی تصویب کرد تا سیستمِ مالی را نجات دهد. مقاماتِ دولتِ بوش که روزهای آخرشان را در دولت سپری می کردند با مقاماتِ جدیدالورودِ دولتِ اوباما همکاری کردند. کارشناسانِ فدرال رزرو و وزارتِ خزانه‌داری با استفاده از سیاستهای مالی و پولی سعی کردند تا از بروزِ یک رکودِ بزرگِ دیگر جلوگیری کنند. بانکدارانِ عمده سرافکنده بودند اما تحتِ پیگرد قرار نداشتند؛ اکثرِ آنها ثروتِ خود را حفظ کردند و برخی هم شغلهای خود را، و دیری نگذشت که مجدداً کارِ خود را از سر گرفتند. یکی از تاجرانِ وال‌استریت در صحبتی که با من داشت، بحرانِ مالیِ مذکور را «حبابی گذرا» نامیده بود.

آنکه متحملِ رنجهای طولانی شده بود اقشارِ متوسط‌ و پایینِ جامعه بودند، آمریکایی هایی که زیرِ بارِ بدهی بودند و شغل، مسکن و پس‌اندازهای دورانِ بازنشستگیِ خود را از دست داده بودند. خیلی از آنها هیچگاه نتوانستند کمر راست کنند، و جوانانی که در دورانِ رکودِ بزرگ واردِ بزرگسالی شده بودند لاجرم فقیرتر از والدینِ خود شدند. نابرابری (آفتی ریشه‌دار و بی‌رحم که از دهه ی 1970 واردِ زندگیِ آمریکایی ها شد) روز به روز تشدید می شد.

این بحرانِ دوم شکافِ عمیقی بینِ آمریکایی ها ایجاد کرد: بینِ طبقاتِ بالایی و پایینیِ جامعه، بینِ جمهوریخواهان و دموکراتها، شهرنشینان و روستاییان، شهروندان و مهاجران، و بینِ مردمِ معمولی و رهبرانشان. پیوندهای اجتماعی که طیِ دهها سال مدام سست‌تر شده بود، حالا دیگر از هم گسیخته بود. اصلاحاتِ دورانِ اوباما (در زمینه ی خدماتِ درمانی، نظارتهای مالی، انرژیِ سبز) با تمامِ اهمیت‌شان، صرفاً تأثیرِ آرام‌بخش داشتند. بهبودیِ بلندمدتی که طیِ یک دهه ی گذشته حاصل شده بود و شرکتها و سرمایه‌گذاران را منتفع و متخصصان را آرام کرده بود، به طبقه ی کارگر هیچ خیری نرسانده بود. آخرین تأثیرِ این رکود افزایشِ دوقطبی و بی‌اعتبار شدنِ نهادهای قدرت به ویژه حاکمیت بود.

هر دو حزب دیر پی بردند که چه میزان اعتباری را از دست داده اند. سیاستهای جدید توده‌باور بودند. منادیِ آنها هم نه اوباما، بلکه سارا پالین بود، نامزدِ ناکام و بی‌صلاحیتِ معاونتِ ریاست جمهوری که تخصص را تمسخر می کرد و از مشهور شدن لذت می برد. وی یحیای تعمید‌دهنده ی دونالد ترامپ بود.

قرار  بود سیاستهای ترامپ مغایر با جمهوریخواهانِ مستقر در قدرت باشد. اما خیلی زود این رهبرِ تازه‌وارد و طبقه ی سیاسیِ محافظه‌کار به یک درکِ واحد رسیدند. با تمامِ اختلافاتی که در مسائلی همچون تجارت و مهاجرت داشتند، یک هدفِ اساسیِ مشترک هم داشتند: به توبره کشیدنِ دارایی های عمومی در جهتِ منافعِ شخصی. سیاسیون و اعانه‌دهندگانِ جمهوریخواه که خواهانِ آن بودند تا حاکمیت کمترین تلاشِ ممکن را برای منافعِ عمومی انجام دهد، می توانستند از روی کار آمدنِ دولتی که از حکومت‌داری تقریباً هیچ چیز نمی دانست خوشحال باشند، برای همین خود را آماده ی استقبال از ترامپ کردند.

ترامپ، مثلِ یک بچه ی بازیگوش که کبریتِ ‌روشن را در علفزاری خشک می اندازد، مردمِ خود را یک به یک به کشتن داد. او هیچگاه حتی وانمود هم نکرد که رئیس جمهورِ همه ی مردمِ کشور است، برعکس، با دامن زدن به تفاوتهای نژادی، جنسیتی، مذهبی، تابعیتی، تحصیلاتی، ناحیه ای، و البته سیاسی، آنها را به جانِ هم انداخت. ابزارِ اصلیِ او برای حکمرانی دروغ بود. یک سومِ کشور آنچه توهم بود را حقیقت می‌پنداشتند. یک سومِ دیگر با این اعتقاد که حقیقت دست‌یافتنی است خود را به زحمت انداخته بودند، و یک سومِ دیگر حتی از تلاش برای فهمِ حقیقت دست کشیده بودند.

ترامپ حکومتی را به چنگ آورده بود که حملاتِ ایدئولوژیکِ جناحِ راست، سیاست‌زدگیِ هر دو حزب، و بودجه‌زدایی های مدام در طولِ سالیانِ متمادی آن را علیل کرده بود. او برای تمام کردنِ کار، به جانِ مشاغل افتاد و خدماتِ شهروندی را به بادِ فنا داد. بعضی از مستعدترین و مجرب‌ترین مسئولین را از میدان به در کرد، پست‌های ضروری را خالی باقی گذاشت و وفادارانِ به خود را در سِمتِ وزارت بر بقایای مرعوبِ دولتِ قبل برگماشت. او از این کارها یک هدف داشت: دنبال کردنِ منافعِ شخصیِ خود. اصلی ترین دستاوردِ قانون‌گذاریِ‌ او یعنی کاهشِ مالیاتها که در طولِ تاریخ کم‌سابقه بود، صدها میلیارد دلار را روانه ی جیبِ شرکتها و اغنیا کرد. منافعِ حاصله خرجِ تفرجگاههایش و پیروزیِ مجددش در انتخابات می شد. اگر دروغ وسیله ی او برای حکومت بود، فساد هدفِ او بود.

این آن چشم‌اندازی بود که از آمریکا فراروی ویروسِ کرونا قرار داشت: در شهرهای مرفه، طبقه ی کارمندانِ پشتِ میزنشین متّکی به طبقه ی کارگرانِ خدماتی بودند که نه دیده می شدند و نه ثباتی داشتند؛ در خارج از شهرها، جوامعِ محروم علیهِ دنیای مدرن دست به شورش زده بودند؛ در رسانه های اجتماعی، نفرت و فحاشیِ متقابل میانِ گروههای مختلف در جریان بود؛ در اقتصاد، حتی با وجودِ اشتغالِ کامل، شکافی بزرگ و روزافزون میانِ سرمایه‌دارِ کامیاب و کارگرِ بیچاره به وجود آمده بو؛ در واشینگتن، دولتی خالی از وزیر و وکیل روی کار بود که رهبریِ آن را مردی شیاد و هم‌حزبی های بی عقل و درایتش بر عهده داشتند؛ در جای جای کشور نیز حسِ بدبینی و ناامیدی و استیصال حاکم بود و هیچ تصوری از هویتِ مشترک یا آینده وجود نداشت.

اگر این ویروسِ عالم‌گیر نوعی جنگ باشد، اولین جنگی است که طیِ 150 سالِ اخیر در داخلِ خاکِ آمریکا صورت گرفته است. هجوم و تسخیر نشاندهنده ی سیاستهای غلطِ یک جامعه اند و آنچه در دورانِ صلح پذیرفته‌شده یا کم‌اهمیت می‌نمود را به چشم می آورند و پرده از حقایق بر می دارند و گندِ کارها را بالا می آورند.

این ویروس می توانست آمریکایی ها را علیهِ یک تهدیدِ مشترک متحد سازد. اگر رهبرِ دیگری روی کار بود این کار ممکن بود. اما اکنون، حتی با شیوعِ آن در مناطقِ آبی و قرمز (دموکرات و جمهوری‌خواه)، دوقطبی های حزبیِ مألوف همچنان به قوتِ خود باقی مانده اند. این ویروس همچنین می توانست فرصتی عالی باشد برای ایجادِ برابری. چرا که ابتلای به آن نظامی و غیرنظامی و بدهکار و طلبکار نمی شناسد. هدفِ آن نوعِ انسان است. اما از همان آغاز، آثارِ آن دستخوشِ مصیبتی به اسمِ نابرابری شد که سالهاست با آن دست به گریبانیم. در زمانی که پیدا کردنِ ابزارهای تستِ این ویروس تقریباً ناممکن بود، اغنیا و وابستگانشان (هایدی کلوم مدل و مجریِ تلویزیونی، کلِ اعضای تیمِ بسکتبالِ بروکلین نتس، متحدانِ محافظه‌کارِ رئیس جمهور) به گونه ای توانستند تست بدهند، با اینکه خیلی از آنها هیچ نشانه ای هم نداشتند. نتایجِ انگشت‌شمارِ جزئی هیچ سودی به حالِ سلامتِ عمومی نداشت. این در حالی بود که مردمِ معمولی با نشانه های تب و لرز مجبور بودند در صفهای طویل و احتمالاً آلوده به ویروس منتظر بمانند، و در نهایت به این خاطر که فعلاً در حالِ احتضار نبودند پذیرش نمی شدند. در اینترنت جوکی شایع شد که می گفت تنها راهی که می توانید بفهمید آیا مبتلا به این ویروس هستید یا نه این است که در صورتِ یک فردِ ثروتمند عطسه بزنید.

وقتی درباره ی این ناعدالتیِ آشکار از ترامپ سؤال شد، او ابرازِ نارضایتی کرد و در عینِ حال افزود: «این شیوه ی روزگار است دیگر.» اکثرِ آمریکایی ها در مواقعِ عادی به ندرت متوجهِ این نوع تبعیض ها می شوند. اما در همان هفته های اولِ شیوعِ این بیماری، خونها به جوش آمد؛ گویی هنگامه‌ی جنگ است و طیِ یک فراخوانِ عمومی، به اغنیا این امکان داده شده تا خدمتِ سربازیِ خود را بخرند و ماسکهای گاز را احتکار کنند. از زمانِ گسترشِ این بیماریِ واگیر، قربانیانِ آن اکثراً افرادِ فقیر، سیاهپوستان و تیره‌پوستان بوده اند. نابرابریِ فاحشی که در نظامِ سلامتِ ما وجود داشته اکنون خود را در صفِ طویلِ کامیون‌های سردخانه‌داری نشان می دهد که جلوی درِ بیمارستانهای دولتی به خط شده اند.

اکنون ما دو دسته شغل داریم: ضروری و غیرضروری. چه کسانی در شغلهای ضروری مشغول به کارند؟ کسانی که اکثراً شغلهای کم‌درآمد داشته و حضورِ فیزیکی‌شان الزامی است و سلامتیِ خود را مستقیماً به خطر می اندازند: کارگرانِ انبار، قفسه‌چین‌ها، پیک‌ها، رانندگانِ توزیع، کارکنانِ شهرداری، پرسنلِ بیمارستانی، پرستارانِ خانگی، کامیون‌داران. پزشکان و پرستاران البته قهرمانانِ مبارزه با این ویروس هستند، اما صندوق‌دارانِ سوپرمارکت‌ها با آن ظرفهای محلولِ ضدعفونی‌شان، و پست‌چی‌ها با آن دستکشهای لاتکس‌شان، سربازانِ آماد و تدارکات و لجستیک محسوب می شوند که سلامتِ نیروهای خطِ مقدم را تأمین می کنند. اقتصادِ مبتنی بر گوشیهای هوشمند که قشر و طبقه ی تمامِ انسانها پشتِ آن پنهان می ماند، به ما یاد می دهد که غذا و کالاهای موردِ نیازِ ما از کجا می آیند و چه کسانی ما را زنده نگه می دارند. سفارشِ کالایی مثلِ سبزیِ آروگولای ارگانیک از AmazonFresh ارزان تمام می شود و یک‌شبه به دستِ مشتری می رسد، زیرا کسانی که آن را کشت، دسته‌بندی، بسته‌بندی و توزیع می کنند ناچارند در مواقعِ بیماری نیز کار کنند. مرخصیِ استعلاجی برای اکثرِ کارگرانِ خدماتی آرزویی دست‌نیافتنی شده است. خوب است از خود بپرسیم آیا حاضریم هزینه ی بیشتری بدهیم و انتظارِ بیشتری بکشیم تا آنها هم بتوانند در خانه بمانند؟

به لطفِ این ویروسِ عالم‌گیر، معنای کارکنانِ غیرضروری هم روشن شده است. یک مثالِ آن کلی لوفلر (Kelly Loeffler)، سناتورِ ارشدِ جمهوریخواه از ایالتِ جورجیا است، که تنها مزیتِ او برای تصدیِ این پستِ خالی ثروتِ عظیمِ او بوده است. تنها دو هفته پس از روی کار آمدنش، بعد از آنکه اطلاعاتی محرمانه و نگران‌کننده پیرامونِ این ویروس منتشر شد، وی از سقوطِ ارزشِ سهام ثروتِ بیشتری به جیب زد، سپس دموکراتها را به غلو در بابِ خطراتِ ویروس متهم کرد و به رأی دهندگانِ خود اطمینان‌های بیجایی داد که چه بسا تا الآن آنها را به کشتن داده باشد. مواضعِ گهگیرانه ی او درخصوصِ خدماتِ عمومی مواضعِ یک انگلِ خطرناک است. جامعه ای که شخصی مثلِ او را در پستی به این مهمی می نشاند قطعاً در اوجِ انحطاط قرار دارد.

عینی‌ترین مظهرِ پوچ‌انگاریِ سیاسی نه شخصِ ترامپ، بلکه داماد و مشاورِ ارشدِ او، جرد کوشنر است. کوشنر در طولِ حیاتِ کوتاهِ خود به دروغ شخصی نخبه‌سالار و توده‌باور مطرح شده است. او در سالِ 1981، در یک خانواده ی پولدار و ملّاک متولد شد و به همین سبب، شاهزاده ی جوان عصرِ طلاییِ دومِ آمریکا محسوب می شد. با وجودِ درسها و نمراتِ نه چندان خوبش، پس از کمکِ 2.5 میلیون دلاریِ پدرش، چارلز، به دانشگاهِ هاروارد، در این دانشگاه پذیرفته شد. پدرش برای شروع وامی 10 میلیون دلاری به او داد تا در کسب‌وکارِ خانوادگی‌شان به او کمک کند، سپس جرد تحصیلاتِ عالیِ خود را در رشته های حقوق و بازرگانیِ دانشگاهِ نیویورک ادامه داد، که پدرش 3 میلیون دلار هم به آن کمک کرده بود. در سالِ 2005، چارلز به دو سال حبس محکوم شد، به جرمِ اینکه برای حل و فصلِ یک مشاجره ی حقوقیِ خانوادگی، شوهرخواهرِ خود را با یک زنِ فاحشه گیر انداخته و از آنها فیلم تهیه کرده بود. اینجا بود که جرد وفاداریِ خود را ثابت کرد و به جبرانِ حمایتهای پدرش شتافت.

جرد کوشنر در برج‌سازی و کارِ مطبوعاتی شکست خورد، اما وی همیشه کسی را داشته تا به کمکش بشتابد، و اینگونه بود که اعتماد‌به‌نفسش روز به روز بیشتر می شد. آندره برنستین (Andrea Bernstein) در کتابِ خود با نامِ اولیگارش‌های آمریکایی (American Oligarchs) تشریح می کند که نگرشِ یک کارآفرینِ ریسک‌پذیر و کسی که نظمِ نوینِ اقتصادی را برهم می زند چگونه در کوشنر پدیدار شد. وی تحتِ تأثیرِ مربی و مرشدِ خود، روپرت مرداک، راههایی برای جمعِ میانِ فعالیتهای اقتصادی، سیاسی و ژورنالیستی اش پیدا کرد. او تعارضِ منافع را مدلِ کسب و کارِ خود قرار داد.

خلاصه هنگامی که پدرزنِ او رئیس جمهور شد، کوشنر خیلی زود در دولتِ او که بنای آن بر ناشیگری و خویشاوندگرایی و فساد استوار بود، قدرت گرفت. تا زمانی که او خود را سرگرمِ صلحِ خاورمیانه کرده بود، دخالتهای بی‌اثرش برای اکثرِ آمریکایی ها توفیری نداشت. اما از وقتی که مشاورِ ترامپ در معضلِ عالم‌گیرِ کرونا شده، نتیجه اش شده کشتارِ جمعیِ مردمِ آمریکا.

کوشنر در نخستین هفته های خود در این سِمَت، یعنی در اواسطِ مارس، بدترین متنِ سخنرانی‌یی که به یاد داریم را برای رئیس جمهور نوشت، که دخالتی بود در فعالیتهای حیاتیِ دیگر مسئولان و موجبِ بی‌اعتباریِ پروتکل های امنیتی شد و تعارضِ منافع و تخطی از قانونِ فدرال را سرسری گرفت و وعده های سرخرمنی داد که هیچگاه عملی نشد. وی در توضیحِ اینکه چگونه از روابطِ خود با شرکتها برای تأسیسِ آزمایشگاههای ماشین‌رو سود خواهد جست چنین گفته بود: «دولت‌ِ فدرال برای حلِ مشکلاتِ ما بنا نشده است.» بماند که این وعده هیچگاه عملی نشد. صاحبانِ شرکتها او را متقاعد کرده بودند که ترامپ نباید از اختیاراتِ ریاست جمهوری اش برای الزامِ صنایع به تولیدِ دستگاههای تنفس مصنوعی استفاده کند (از همین رو، تلاشهای شخصی کوشنر برای مذاکره و قرارداد با جنرال موتور نیز بی‌نتیجه ماند). او با اعتماد به نفسِ کامل، کمبودِ تجهیزاتِ ضروری را گردنِ فرماندارانِ ایالتها انداخت.

آدم وقتی این دَمِ ضعیف و کم‌جان و ناشیانه را در میانِ شعله های یک بحرانِ مرگبار می بیند و تلاشِ او برای ماست‌مالی کردنِ شکستِ مفتضحانه ی دولتِ پدرزنش با ادبیاتِ‌ تجاری را درمی‌نگرد، به منحط بودنِ کلِ‌ رویکردِ آنها به حکومت داری پی می برد. معلوم می شود که متخصصانِ علمی و دیگر خدمت‌گزارانِ کشور اعضای خائنِ یک «دولتِ پنهان» نیستند، بلکه جزءِ کارکنانِ ضروری هستند و به حاشیه راندنِ آنها به نفعِ صاحبانِ ایدئولوژی و سالوسان تهدیدی برای سلامتیِ کشور است. معلوم می شود که این کمپانی های «چالاک» هنگامِ فاجعه آمادگیِ‌ لازم را ندارند و نمی توانند کالاهای حیاتی را توزیع کنند؛ بلکه تنها یک دولتِ فدرالِ باکفایت از عهده ی آن بر می آید. معلوم می شود که هر چیزی هزینه ای دارد، سالها هجمه به ارکانِ حکومت، استثمارِ آنها و تحلیلِ روحیه ی آنها هزینه ی سنگینی دارد که بر مردم به قیمتِ جانِ آنان تحمیل می شود. این همه برنامه بودجه‌زدایی شد، ذخایر ته‌کشید و آن همه طرح کنار گذاشته شد. و این بدان معناست که ما یک کشورِ درجه دو هستیم. در چنین بستری ویروس آمد و ما را چنین بی‌سابقه از پا انداخت.

برای نبرد با و غلبه بر این ویروسِ عالم‌گیر باید سلامتیِ کشورِ خود را بازیابیم و آن را از نو بسازیم. در غیر این صورت، رنج و غصه ای که اکنون تحمل می کنیم هیچگاه پایان نخواهد پذیرفت. تحتِ این مدیریتِ جدید، هیچ چیز تغییر نخواهد کرد. اگر 11 سپتامبر و وقایعِ 2008 اعتمادِ ما را به این دستگاهِ سیاسیِ پیر خدشه دار کرد، 2020 باید پایانی بر این طرزِ تفکر باشد که سیاست‌گریزی راهِ نجاتِ ماست. اما پایان دادن به این رژیم، با تمامِ ضرورتی که دارد، تازه آغازِ راه است.

ما در مقابله با این بحران دو راه بیشتر نداریم: یا اینکه به خود قرنطینگی روی بیاوریم و بترسیم و از یکدیگر دوری کنیم و اجازه دهیم پیوندِ مشترکِ ما سست شود و بگسلد. و یا اینکه از این وقفه ای که در زندگیهای عادی‌مان ایجاد شده استفاده کنیم و به چیزهایی که قبلاً توجهِ زیادی نمی کردیم بیشتر توجه کنیم: به کارکنانِ بیمارستانها که گوشی ها را مقابلِ دهانِ بیماران‌شان می گیرند تا بتوانند با عزیزانشان خداحافظی کنند؛ به کادرِ درمانی که برای امدادرسانی، با هواپیما از آتلانتا به نیویورک می آیند؛ به کارکنانِ هوا و فضا در ماساچوست که خواستارِ آنند تا کارخانه‌شان تبدیل به تولیدِ دستگاههای تنفس مصنوعی بشود؛ به مردمِ فلوریدا که در صفهای طویل می ایستند زیرا نمی توانند با دفاترِ نمادینِ کاریابی تماسِ تلفنی بر قرار کنند؛ به ساکنانِ میلواکی که انتظارهای بی‌پایان، تگرگ و سرایتِ بیماری را به جان می خرند تا در انتخاباتی که قضاتِ سیاست‌زده ی آنها الزامی کرده اند رأی بدهند. می توان از این روزهای وحشتناک آموخت که حماقت و بی‌عدالتی مهلک است؛ که در حکومتِ دموکراسی، شهروند بودن خود کاری‌ ضروری است؛ که جایگزینِ وحدت چیزی جز مرگ نیست. وقتی هم که آبها از آسیاب و نقابها از چهره‌ها افتاد، نباید از یاد ببریم که تنهایی چه طعمی داشته است.


ارسال نظرات

avatar