سینمای امنیتی: شواهدی تکان دهنده از تسخیرِ هالیوود توسطِ حکومتِ آمریکا
۱۲ اسفند ۱۳۹۷
زیبایی بی‌نهایت سنگ‌ها و همجنسبازی از سر ناچاری!
۱۲ اسفند ۱۳۹۷

همسفر شراب (قسمت هفدهم - بخش اول)

مشاهده صفحه روایت ایرانیان از آمریکا
روز اول کار را باید پیاده بروم. معلوم نیست با این وضعی که هست کی بتوانم دوچرخه‌ای چیزی دست و پا کنم. کتانی را می‌پوشم و این بار راهی جدید انتخاب می‌کنم. نصفهٔ‌ اول راه که همان است و نصفهٔ‌ دومش به جای سمت راست رفتن، به سمت چپ می‌روم تا برسم به بزرگراهی و وقتی می‌رسم به بزرگراه باید به راست بپیچم تا به شرکت برسم.

همه چیز این شهر هم که جدید است، از خانه‌ها گرفته تا مغازه‌ها. چیز آشنایش همین اسم‌های هندی و عربی و بعضاً حتی فارسی روی مغازه‌هاست. جلسهٔ شروع کارم ساعت ۹ صبح هست ولی مثل این که این راهی که گوگل به من پیشنهاد داده خیلی چپ‌اندرقیچی است و کش آمده.

انگار که فهمش نمی‌شود که به جای به چپ رفتن و بعد دوباره به راست برگشتن، می‌شد همان راه قبلی را رفت؛ ولی مگر این گوگل حالی‌اش می‌شود که راه و چاه چیست. ساعت نه و ده دقیقه به شرکت می‌رسم و می‌بینم جوئل، سرپرست من، پای آسانسور منتظر ایستاده و تازه رسیده. خوش نداشتم همان روز اولی به بدقولی و دیر رسیدن معروف شوم که خدا را شکر نشدم.

می‌گوید به جای اتاق جلسه برویم پایین توی سالن غذاخوری جلسه بگذاریم. به سالن که می‌رویم لپ‌تاپش را باز می‌کند و توضیحاتی می‌دهد و چند مقاله را معرفی می‌کند برای شروع کار. می‌گوید آخر همین هفته، یعنی سه روز دیگر گزارش پیشرفت اولیه را به صورت شفاهی از من می‌گیرد.

جلسه که تمام می‌شود می‌روم سروقت ملیسا، همان خانم دیروزی، برای اتمام کارهای اداری. می‌روم توی دفترش و گذرنامه و باقی نامه‌هایم را به او می‌دهم و او رونوشت که می‌گیرد می‌گوید به زودی همه چیز به روال عادی انجام می‌شود.

البته روال که چه عرض کنم که هنوز معلوم نیست چه مرضی هست که دسترسی من به پایگاه اطلاع‌رسانی داخلی و البته پایگاه وبی حقوق‌بگیران درست نشده. از قضا که طراحان یادشان رفته که کارآموزان را داخل آدم حساب کنند. انگاری باید صبر کنم تا قوره و حلوا به هم شبیه بشوند.

روز اولم شروع می‌شود که البته شروع‌نشده می‌شود موقع نهار. رسم‌شان هم این است که یکی بلند می‌شود و بلند می‌گوید «نهار، وقت نهاره، کی گشنشه، وقت نهار شده بچه‌ها». حالا تصور کنید آهنگ خاص نهار در انگلیسی را: «تایم فور لانچ، لانچ، لانچ. لتس گت سام فود فور لانچ». امروز هم برنامهٔ «برگر تیست» یا همان «برگرچشی» است.

چند رستوران برگر را نشان کرده‌اند و کلی خریده‌اند و آورده‌اند توی سالن غذاخوری طبقهٔ‌ دوم و همهٔ گروه تحقیقاتی پردازش زبان که سرجمع پانزده نفری می‌شوند جمع شده‌اند. هر کسی ربع برگری از هر کدام از برگرها می‌خورد و بعدش نظرش را با عدد یک تا پنج روی کاغذ کناری می‌نویسد. سهم من هم چهار تا «وجی‌برگر» یا همان «سبزی‌برگر» است و از بقیه بی‌سهمم. کم‌کمک با افراد باید آشنا بشوم.

از حرف‌ها این طور برمی‌آید که گروهشان نوپاست و حتی یک‌ساله نشده ولی طوری با هم رفتار می‌کنند که انگار صد سال هست هم‌دیگر را می‌شناسند. یکی هم خانمی است که نگفته می‌شود حدس زد آلمانی است و استاد «هریوت وات» اسکاتلند است و برای فرصت مطالعاتی آمده اینجا.

حالا این که چطوری می‌شود حدس زد آلمانی است با دو قاعدهٔ‌ ساده حل می‌شود. اول این که آلمانی‌ها معمولاً‌ بورند از مو تا ابرو. البته حالا این وسط برایمان مثال نقض نیاورید که خودم اولینش را می‌گویم: لوتار ماتیوس، پیرمرد فوتبالیست. دوم این که معمولاً کم‌حرف هستند و حتی خنده‌هاشان هم سرد است. خانمی به سمتم می‌آید با قدی نسبتاً کوتاه و صورتی سبزه و موهای سیاه.

دست که نمی‌دهم می‌گوید که دوست مسلمان داشته و می‌دانسته همچین چیزی هست ولی خب... ولی خوبش را حیا کرد که بگوید و بحث را پیچاند. «ولی خب‌»اش را خودم می‌گویم. ولی خبش این می‌شود که یحتمل دوست مسلمانش با او «بار» هم رفته و چیزکی خورده و الخ. همین که می‌دانست همچین چیزهایی هم هست جای شکرش باقی‌ست.

مطالب مرتبط

همسفر شراب (قسمت هفدهم - بخش اول)

مشاهده صفحه روایت ایرانیان از آمریکا
روز اول کار را باید پیاده بروم. معلوم نیست با این وضعی که هست کی بتوانم دوچرخه‌ای چیزی دست و پا کنم. کتانی را می‌پوشم و این بار راهی جدید انتخاب می‌کنم. نصفهٔ‌ اول راه که همان است و نصفهٔ‌ دومش به جای سمت راست رفتن، به سمت چپ می‌روم تا برسم به بزرگراهی و وقتی می‌رسم به بزرگراه باید به راست بپیچم تا به شرکت برسم.

همه چیز این شهر هم که جدید است، از خانه‌ها گرفته تا مغازه‌ها. چیز آشنایش همین اسم‌های هندی و عربی و بعضاً حتی فارسی روی مغازه‌هاست. جلسهٔ شروع کارم ساعت ۹ صبح هست ولی مثل این که این راهی که گوگل به من پیشنهاد داده خیلی چپ‌اندرقیچی است و کش آمده.

انگار که فهمش نمی‌شود که به جای به چپ رفتن و بعد دوباره به راست برگشتن، می‌شد همان راه قبلی را رفت؛ ولی مگر این گوگل حالی‌اش می‌شود که راه و چاه چیست. ساعت نه و ده دقیقه به شرکت می‌رسم و می‌بینم جوئل، سرپرست من، پای آسانسور منتظر ایستاده و تازه رسیده. خوش نداشتم همان روز اولی به بدقولی و دیر رسیدن معروف شوم که خدا را شکر نشدم.

می‌گوید به جای اتاق جلسه برویم پایین توی سالن غذاخوری جلسه بگذاریم. به سالن که می‌رویم لپ‌تاپش را باز می‌کند و توضیحاتی می‌دهد و چند مقاله را معرفی می‌کند برای شروع کار. می‌گوید آخر همین هفته، یعنی سه روز دیگر گزارش پیشرفت اولیه را به صورت شفاهی از من می‌گیرد.

جلسه که تمام می‌شود می‌روم سروقت ملیسا، همان خانم دیروزی، برای اتمام کارهای اداری. می‌روم توی دفترش و گذرنامه و باقی نامه‌هایم را به او می‌دهم و او رونوشت که می‌گیرد می‌گوید به زودی همه چیز به روال عادی انجام می‌شود.

البته روال که چه عرض کنم که هنوز معلوم نیست چه مرضی هست که دسترسی من به پایگاه اطلاع‌رسانی داخلی و البته پایگاه وبی حقوق‌بگیران درست نشده. از قضا که طراحان یادشان رفته که کارآموزان را داخل آدم حساب کنند. انگاری باید صبر کنم تا قوره و حلوا به هم شبیه بشوند.

روز اولم شروع می‌شود که البته شروع‌نشده می‌شود موقع نهار. رسم‌شان هم این است که یکی بلند می‌شود و بلند می‌گوید «نهار، وقت نهاره، کی گشنشه، وقت نهار شده بچه‌ها». حالا تصور کنید آهنگ خاص نهار در انگلیسی را: «تایم فور لانچ، لانچ، لانچ. لتس گت سام فود فور لانچ». امروز هم برنامهٔ «برگر تیست» یا همان «برگرچشی» است.

چند رستوران برگر را نشان کرده‌اند و کلی خریده‌اند و آورده‌اند توی سالن غذاخوری طبقهٔ‌ دوم و همهٔ گروه تحقیقاتی پردازش زبان که سرجمع پانزده نفری می‌شوند جمع شده‌اند. هر کسی ربع برگری از هر کدام از برگرها می‌خورد و بعدش نظرش را با عدد یک تا پنج روی کاغذ کناری می‌نویسد. سهم من هم چهار تا «وجی‌برگر» یا همان «سبزی‌برگر» است و از بقیه بی‌سهمم. کم‌کمک با افراد باید آشنا بشوم.

از حرف‌ها این طور برمی‌آید که گروهشان نوپاست و حتی یک‌ساله نشده ولی طوری با هم رفتار می‌کنند که انگار صد سال هست هم‌دیگر را می‌شناسند. یکی هم خانمی است که نگفته می‌شود حدس زد آلمانی است و استاد «هریوت وات» اسکاتلند است و برای فرصت مطالعاتی آمده اینجا.

حالا این که چطوری می‌شود حدس زد آلمانی است با دو قاعدهٔ‌ ساده حل می‌شود. اول این که آلمانی‌ها معمولاً‌ بورند از مو تا ابرو. البته حالا این وسط برایمان مثال نقض نیاورید که خودم اولینش را می‌گویم: لوتار ماتیوس، پیرمرد فوتبالیست. دوم این که معمولاً کم‌حرف هستند و حتی خنده‌هاشان هم سرد است. خانمی به سمتم می‌آید با قدی نسبتاً کوتاه و صورتی سبزه و موهای سیاه.

دست که نمی‌دهم می‌گوید که دوست مسلمان داشته و می‌دانسته همچین چیزی هست ولی خب... ولی خوبش را حیا کرد که بگوید و بحث را پیچاند. «ولی خب‌»اش را خودم می‌گویم. ولی خبش این می‌شود که یحتمل دوست مسلمانش با او «بار» هم رفته و چیزکی خورده و الخ. همین که می‌دانست همچین چیزهایی هم هست جای شکرش باقی‌ست.

مطالب مرتبط



آخرین مطالب