preloder
سفر به نیویورک (بخش سوم)
۱۲ اسفند ۱۳۹۷
حزبِ درسایه: جورج سوروس، هیلاری کلینتون و شصت شخصیتِ تندرو چگونه کنترلِ حزبِ دموکرات را به دست گرفتند؟
۱۲ اسفند ۱۳۹۷

همسفر شراب (قسمت هفدهم - بخش دوم)

مشاهده صفحه روایت ایرانیان از آمریکا
دارم با یکی از کارمندان سلام و علیکی می‌کنم که صدای فارسی به گوشم می‌رسد. صدا از توی آشپزخانه است. مرد مسنی است چهرهٔ سبزه و موهای کم‌پشت و جوگندمی و قد متوسط و کمی چاق. به طرفش می‌روم و اولش انگلیسی می‌پرسم که ایرانی است یا نه. بعدش فارسی می‌شود. مثل این که کارهای خدماتی مثل تأمین وسایل آشپزخانه را بر عهده دارد و بیست سالی می‌شود که توی آمریکا زندگی می‌کند. البته نیازی هم نبود بگوید چند سالی اینجا بوده که از نوع سؤالش که در کدام مدرسه درس می‌خوانم معلوم است که توی ذهنش «اسکول» را مدرسه ترجمه کرده و نه دانشگاه یا دانشکده.

برگرچشی که تمام می‌شود دنبال داوطلبند برای رتق و فتق اعداد و ارقام و بیلان‌دهی که اول بسم‌الله ما هم داوطلب می‌شویم. برگه‌ها را می‌گیرم تا ببینم آخرش «مک‌دونالد» بهتر است یا «هبیت» یا «جوز برگر» یا بقیهٔ اسم‌ها. خرج هر کسی هم می‌شود ده دلار ناقابل. این وسط سر منِ علف‌خوار کلاه رفته که چیز زیادی گیرم نیامده باید ده دلار پایش بدهم. اگر هم مشتاق دانستن نتیجه‌اید، همین بس که مک‌دونالد آخر شد و هبیت وجی‌برگر اول. خلاصه اگر گذرتان به دباغ‌خانه افتاد بدانید و آگاه باشید که چه باید بخورید و چه نباید بخورید.

همان خانم آلمانی مورد اشاره، همکارش را آورده تا در مورد کارهای اخیرشان توضیحاتی بدهد در قالب یک سخنرانی علمی. این دو با کتابی در مورد تحلیل سامانه‌های محاوره هم نوشته‌اند و مثل این که بلدم بلدمشان گوش شرکت‌ها را کر کرده و دعوت شده‌اند به این سوی آب‌ها. شروع به معرفی کار که می‌کند می‌بینم پر بی‌راه هم نمی‌گفتند.

سامانهٔ‌ صحبت با گوشی تلفن برای پیدا کردن نشانی و از این جور چیزهایشان که بدک نیست و سامانهٔ صحبت با خودرویشان هم بانمک است البته اگر شورش را درنیاورند. از همهٔ‌ این صحبت‌ها گذشته، منظرهٔ بزرگراه از دیوار شیشه‌ای اتاق سخنرانی خیلی قشنگ است. اینجا انگار از سهم آفتاب نیویورک کنده‌اند و به این‌ها داده‌اند و از آن طرف انگار هر چه شرجی و گرما بوده به نیویورک داده‌اند. هوای خنک ولی آفتابی برای خودش نوبری است و برای من ایرانی عادت‌شکن است. من هرچه آفتاب تابستان دیده‌ام «سلام بر حسین»‌واجب شده‌ام ولی این یکی را باید «فتبارک الله»ی گفت و لذتش را برد.

روز کاری که تمام می‌شود راه جدیدی را امتحان نمی‌کنم و از همان جایی که آمده‌ام برمی‌گردم. به خانه که می‌رسم پاهایم دیگر جان ندارند. این طوری‌هاست دیگر. به قول دوستی هر چیزی یک حسن خوب دارد و یک حسن بد. حسن خوب این هم ورزش اجباری است و و حسن بدش هم خستگی. بعدش هم می‌شود پی چیز گشتن، مثل دوچرخهٔ دست دوم و خرید چراغ از آمازون و والمارت و امثالهم. خستگی هم آدم جغدصفتی مثل من را هم مثل مرغ کرده است. دیگر خبری از تا نصفه‌شب بیدار ماندن نیست.

بارها که می‌رسند از قضا چراغ با لالهٔ شکسته می‌رسد. دومی را هم که سفارش می‌دهیم این یکی هم شکسته است. دوچرخه‌های دست دوم هم زود فروخته می‌شوند تا به ناچار مجبور شوم از والمارت یک دوچرخهٔ‌ ارزان کوهستان سفید رنگ به قیمت صد و چهل دلار ناقابل بخرم. یک دوچرخهٔ سفید بیست و یک دنده. آن هم قرار است تا هفتهٔ بعد برسد به دستم. می‌ماند یک میز مطالعهٔ‌ ساده با یک صندلی ساده‌تر و یک مبل‌تخت ارزان صد و خرده‌ای دلاری که می‌شود تشکش را برداشت یا حتی خود مبل را تا کرد و تختش کرد. البته مبل که چه عرض کنم. رویش که می‌نشینی انگار می‌کنی که تویش نشستی،‌ از بس که بی‌قواره است.

مطالب مرتبط

همسفر شراب (قسمت هفدهم - بخش دوم)

مشاهده صفحه روایت ایرانیان از آمریکا
دارم با یکی از کارمندان سلام و علیکی می‌کنم که صدای فارسی به گوشم می‌رسد. صدا از توی آشپزخانه است. مرد مسنی است چهرهٔ سبزه و موهای کم‌پشت و جوگندمی و قد متوسط و کمی چاق. به طرفش می‌روم و اولش انگلیسی می‌پرسم که ایرانی است یا نه. بعدش فارسی می‌شود. مثل این که کارهای خدماتی مثل تأمین وسایل آشپزخانه را بر عهده دارد و بیست سالی می‌شود که توی آمریکا زندگی می‌کند. البته نیازی هم نبود بگوید چند سالی اینجا بوده که از نوع سؤالش که در کدام مدرسه درس می‌خوانم معلوم است که توی ذهنش «اسکول» را مدرسه ترجمه کرده و نه دانشگاه یا دانشکده.

برگرچشی که تمام می‌شود دنبال داوطلبند برای رتق و فتق اعداد و ارقام و بیلان‌دهی که اول بسم‌الله ما هم داوطلب می‌شویم. برگه‌ها را می‌گیرم تا ببینم آخرش «مک‌دونالد» بهتر است یا «هبیت» یا «جوز برگر» یا بقیهٔ اسم‌ها. خرج هر کسی هم می‌شود ده دلار ناقابل. این وسط سر منِ علف‌خوار کلاه رفته که چیز زیادی گیرم نیامده باید ده دلار پایش بدهم. اگر هم مشتاق دانستن نتیجه‌اید، همین بس که مک‌دونالد آخر شد و هبیت وجی‌برگر اول. خلاصه اگر گذرتان به دباغ‌خانه افتاد بدانید و آگاه باشید که چه باید بخورید و چه نباید بخورید.

همان خانم آلمانی مورد اشاره، همکارش را آورده تا در مورد کارهای اخیرشان توضیحاتی بدهد در قالب یک سخنرانی علمی. این دو با کتابی در مورد تحلیل سامانه‌های محاوره هم نوشته‌اند و مثل این که بلدم بلدمشان گوش شرکت‌ها را کر کرده و دعوت شده‌اند به این سوی آب‌ها. شروع به معرفی کار که می‌کند می‌بینم پر بی‌راه هم نمی‌گفتند.

سامانهٔ‌ صحبت با گوشی تلفن برای پیدا کردن نشانی و از این جور چیزهایشان که بدک نیست و سامانهٔ صحبت با خودرویشان هم بانمک است البته اگر شورش را درنیاورند. از همهٔ‌ این صحبت‌ها گذشته، منظرهٔ بزرگراه از دیوار شیشه‌ای اتاق سخنرانی خیلی قشنگ است. اینجا انگار از سهم آفتاب نیویورک کنده‌اند و به این‌ها داده‌اند و از آن طرف انگار هر چه شرجی و گرما بوده به نیویورک داده‌اند. هوای خنک ولی آفتابی برای خودش نوبری است و برای من ایرانی عادت‌شکن است. من هرچه آفتاب تابستان دیده‌ام «سلام بر حسین»‌واجب شده‌ام ولی این یکی را باید «فتبارک الله»ی گفت و لذتش را برد.

روز کاری که تمام می‌شود راه جدیدی را امتحان نمی‌کنم و از همان جایی که آمده‌ام برمی‌گردم. به خانه که می‌رسم پاهایم دیگر جان ندارند. این طوری‌هاست دیگر. به قول دوستی هر چیزی یک حسن خوب دارد و یک حسن بد. حسن خوب این هم ورزش اجباری است و و حسن بدش هم خستگی. بعدش هم می‌شود پی چیز گشتن، مثل دوچرخهٔ دست دوم و خرید چراغ از آمازون و والمارت و امثالهم. خستگی هم آدم جغدصفتی مثل من را هم مثل مرغ کرده است. دیگر خبری از تا نصفه‌شب بیدار ماندن نیست.

بارها که می‌رسند از قضا چراغ با لالهٔ شکسته می‌رسد. دومی را هم که سفارش می‌دهیم این یکی هم شکسته است. دوچرخه‌های دست دوم هم زود فروخته می‌شوند تا به ناچار مجبور شوم از والمارت یک دوچرخهٔ‌ ارزان کوهستان سفید رنگ به قیمت صد و چهل دلار ناقابل بخرم. یک دوچرخهٔ سفید بیست و یک دنده. آن هم قرار است تا هفتهٔ بعد برسد به دستم. می‌ماند یک میز مطالعهٔ‌ ساده با یک صندلی ساده‌تر و یک مبل‌تخت ارزان صد و خرده‌ای دلاری که می‌شود تشکش را برداشت یا حتی خود مبل را تا کرد و تختش کرد. البته مبل که چه عرض کنم. رویش که می‌نشینی انگار می‌کنی که تویش نشستی،‌ از بس که بی‌قواره است.

مطالب مرتبط



آخرین مطالب