preloder
چرا دولت فدرال آمریکا تعطیل می‌شود؟
۱۱ اسفند ۱۳۹۷
غذاخوری خوابگاه دانشگاه
۱۲ اسفند ۱۳۹۷

همسفر شراب (قسمت شانزدهم- دهات پیشرفته)

مشاهده صفحه روایت ایرانیان از آمریکا
سان‌فرانسیسکو به مرزن‌آباد شبیه‌تر است تا به نیویورک. خانه‌های ویلایی روی کوه، هوای ابری و کمی سرد آخر بهار و خیابان‌های تر و تمیز. رانندهٔ تاکسی هم آدمی‌زادی‌تر رانندگی می‌کند. بیست دقیقه‌ای که توی بزرگراه می‌رود به سمت شهر می‌پیچد و وارد شهر سانی‌ویل می‌شود. شهر که چه عرض کنم، این یکی هم به دهات البته از نوع پیشرفته‌اش می‌ماند. خانه‌ها نهایتاً دوطبقه.

خیابان‌ها خلوت و خبری هم از حمل و نقل عمومی نیست. آخرهای راه برای راننده سخت است پیدا کردنش. خودرو را از خیابان ال‌کمینو که وارد خیابان فرعی هندرسون می‌کند، چندین خانهٔ دوطبقه با سقف شیروانی به صورت مجتمع کنار هم هستند که پلاکشان ده‌تا ده‌تا و بل بیست‌تا بیست‌تا بالا می‌رود و دستگاه جی‌پی‌اس هم گیج می‌زند.

من هم چشمم به نود دلاری روی نمایشگر کرایه است که با گیج زدن راننده عددش بالاتر می‌رود. بالاخره راننده ما را پیاده کرد با عدد نود و خرده‌ای. می‌گوید شده صد و پنجاه دلار ناقابل. یعنی این که تازه این عددی که دارد نشان می‌دهد قبل از قانون «یک، یک و نیم» بوده. سه دلاری هم انعام می‌دهم و پیاده می‌شویم.

خانه یکی از ساختمان‌های شیروانی دوطبقه مجتمع است. ردیف ما چهار ساختمان هست و روبرو هم چهار ساختمان دیگر که بین هر ساختمان با گل و چمن از هم جدا شده. هر طبقه دو واحد که دری مستقیم به بیرون دارد و پله‌ٔ میان دو خانهٔ طبقهٔ‌ اول راه رفتن به دو خانهٔ طبقهٔ بالا است. به شمارهٔ تلفن دوباره زنگ می‌زنم و پنج دقیقه‌ای منتظر می‌مانم.

آقایی با کاپشن بهاری و چشمان بادامی می‌آید و بعد از دیدن گذرنامه‌های ما، کلیدها را به ما می‌دهد. کلید اتاق ماشین لباس‌شویی و استخر و صندوق پستی و البته در خانه. توضیح می‌دهد که موکت‌ها را تازه عوض کرده‌اند. کاغذی می‌دهد دستم که تویش فهرست همهٔ لوازم خانه است.

می‌گوید سه روز وقت داریم همهٔ لوازم خانه را بررسی کنیم و هر کدام که عیبی دارد را علامت بزنیم و کاغذ را تحویل بدهیم. تشکر می‌کنیم و در خانه را باز می‌کنیم. عیب اول رو شد: خانه کلاً چراغ ندارد. یعنی نه که عیب باشد بلکه سبک خانه این طوری است که باید مثل آدم‌های باشأن و منزلت برویم چراغ ایستاده و از این جور قرطی‌بازی‌ها بخریم تا نور را به خانه نشان دهیم.

آشپزخانه سمت راست خانه است با یک ظرف‌شویی خیلی قدیمی، یخچال سفید و کابینت‌های چوبی. خدا را شکر، آشپزخانه چراغ دارد. فاصلهٔ بین هال و آشپزخانه هم به اندازهٔ‌ یک فرش شش‌متری بل کمتر هست که آن هم لوستر با پنکه دارد.

شکر خدا این هم چراغ دارد. اتاق خواب هم ادامهٔ هال هست و آن هم بی‌چراغ. دستشویی و حمام ولی چهارچراغه است. خانه نونوار است و بی‌چراغ. موکت‌ها نرم‌اند و به خاطر تازه بودن، آدم دلش می‌آید رویش بی‌کفش راه برود. هوا هم که انگار نه انگار خرداد خودمان است. هوای خنک خرداد هم حادثه‌ای است برای خودش؛ ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم.

اولش که باید خواب نکردهٔ دیشب را جبران کنیم. بعدش بلند می‌شویم که هم دور و برمان را بیشتر بشناسیم و هم چیزهایی برای خورد و خوراک بخریم. از مجتمع می‌زنیم بیرون و وارد خیابان هندرسون می‌شویم. سه دقیقه‌ای پیاده می‌رسیم به خیابان بزرگ‌تری به اسم ال‌کمینو. اولش گشتی میان مغازه‌های دور و بر می‌زنیم. مغازه‌هایی که کنار به کنار هم هستند که ساختمانشان دست کمی از خانه‌ها از نظر زیبایی ندارند.

مغازه‌ای را می‌بینیم به اسم «ایندیا کش اند کری» یا به قولی«بخر و ببر هند». مغازه همه چیزش هندی است، از فروشند‌ها بگیر تا موسیقی‌ای که گذاشته‌اند تا خریدارها و تا انواع ادویهٔ هندی و الخ. تنها نان هست که پیدا نمی‌شود. گوییا هندی‌ها کلاً با نان میانه‌ای ندارند. توی خیابان هم از هر سه نفر یک نفرش هندی است. شنیده بودم که سانی‌ویل هندوستانی است برای خودش.

چند مغازهٔ کره‌ای هم پیداست و چندین مغازهٔ دیگر، از سلمانی بگیر تا رستوران. جلوتر که می‌رویم سر و کلهٔ دو چلوکبابی ایرانی هم پیدا می‌شود. یکی‌اش نشان حلال رو مغازه‌اش زده و دیگری نزده. بعد از بیست دقیقه رفتن می‌رسیم به فروشگاه بزرگی به اسم «سیف‌وی» که از قضا از آن فروشگاه‌های زنجیره‌ای بزرگ هست. شروع به خرید که می‌کنیم می‌بینیم که همه چیز یا مثل نیویورک هست یا کمی گران‌تر. موقع خرید هم متوجه می‌شویم که اولاً همهٔ پاکت و کیف‌هایشان کاغذی (کارتونی) است و ثانیاً آن هم پولی است، هر کدامش ده سنت.

کیف‌های پارچه‌ای هم دارند به قیمت یک دلار. ناچار کیف‌های کاغذی می‌خریم و وسایل را تویش می‌گذاریم. بیرون که می‌زنیم شب شده و انگار خاک مرده پاشیده‌اند توی خیابان‌ها. خبری از آدمی‌زاد نیست. کمی پیاده که می‌رویم راه را گم می‌کنیم و یک ربعی طول می‌کشد تا پیاده‌ای پیدا کنیم تا از او راه و چاه را بپرسیم.

مطالب مرتبط

همسفر شراب (قسمت شانزدهم- دهات پیشرفته)

مشاهده صفحه روایت ایرانیان از آمریکا
سان‌فرانسیسکو به مرزن‌آباد شبیه‌تر است تا به نیویورک. خانه‌های ویلایی روی کوه، هوای ابری و کمی سرد آخر بهار و خیابان‌های تر و تمیز. رانندهٔ تاکسی هم آدمی‌زادی‌تر رانندگی می‌کند. بیست دقیقه‌ای که توی بزرگراه می‌رود به سمت شهر می‌پیچد و وارد شهر سانی‌ویل می‌شود. شهر که چه عرض کنم، این یکی هم به دهات البته از نوع پیشرفته‌اش می‌ماند. خانه‌ها نهایتاً دوطبقه.

خیابان‌ها خلوت و خبری هم از حمل و نقل عمومی نیست. آخرهای راه برای راننده سخت است پیدا کردنش. خودرو را از خیابان ال‌کمینو که وارد خیابان فرعی هندرسون می‌کند، چندین خانهٔ دوطبقه با سقف شیروانی به صورت مجتمع کنار هم هستند که پلاکشان ده‌تا ده‌تا و بل بیست‌تا بیست‌تا بالا می‌رود و دستگاه جی‌پی‌اس هم گیج می‌زند.

من هم چشمم به نود دلاری روی نمایشگر کرایه است که با گیج زدن راننده عددش بالاتر می‌رود. بالاخره راننده ما را پیاده کرد با عدد نود و خرده‌ای. می‌گوید شده صد و پنجاه دلار ناقابل. یعنی این که تازه این عددی که دارد نشان می‌دهد قبل از قانون «یک، یک و نیم» بوده. سه دلاری هم انعام می‌دهم و پیاده می‌شویم.

خانه یکی از ساختمان‌های شیروانی دوطبقه مجتمع است. ردیف ما چهار ساختمان هست و روبرو هم چهار ساختمان دیگر که بین هر ساختمان با گل و چمن از هم جدا شده. هر طبقه دو واحد که دری مستقیم به بیرون دارد و پله‌ٔ میان دو خانهٔ طبقهٔ‌ اول راه رفتن به دو خانهٔ طبقهٔ بالا است. به شمارهٔ تلفن دوباره زنگ می‌زنم و پنج دقیقه‌ای منتظر می‌مانم.

آقایی با کاپشن بهاری و چشمان بادامی می‌آید و بعد از دیدن گذرنامه‌های ما، کلیدها را به ما می‌دهد. کلید اتاق ماشین لباس‌شویی و استخر و صندوق پستی و البته در خانه. توضیح می‌دهد که موکت‌ها را تازه عوض کرده‌اند. کاغذی می‌دهد دستم که تویش فهرست همهٔ لوازم خانه است.

می‌گوید سه روز وقت داریم همهٔ لوازم خانه را بررسی کنیم و هر کدام که عیبی دارد را علامت بزنیم و کاغذ را تحویل بدهیم. تشکر می‌کنیم و در خانه را باز می‌کنیم. عیب اول رو شد: خانه کلاً چراغ ندارد. یعنی نه که عیب باشد بلکه سبک خانه این طوری است که باید مثل آدم‌های باشأن و منزلت برویم چراغ ایستاده و از این جور قرطی‌بازی‌ها بخریم تا نور را به خانه نشان دهیم.

آشپزخانه سمت راست خانه است با یک ظرف‌شویی خیلی قدیمی، یخچال سفید و کابینت‌های چوبی. خدا را شکر، آشپزخانه چراغ دارد. فاصلهٔ بین هال و آشپزخانه هم به اندازهٔ‌ یک فرش شش‌متری بل کمتر هست که آن هم لوستر با پنکه دارد.

شکر خدا این هم چراغ دارد. اتاق خواب هم ادامهٔ هال هست و آن هم بی‌چراغ. دستشویی و حمام ولی چهارچراغه است. خانه نونوار است و بی‌چراغ. موکت‌ها نرم‌اند و به خاطر تازه بودن، آدم دلش می‌آید رویش بی‌کفش راه برود. هوا هم که انگار نه انگار خرداد خودمان است. هوای خنک خرداد هم حادثه‌ای است برای خودش؛ ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم.

اولش که باید خواب نکردهٔ دیشب را جبران کنیم. بعدش بلند می‌شویم که هم دور و برمان را بیشتر بشناسیم و هم چیزهایی برای خورد و خوراک بخریم. از مجتمع می‌زنیم بیرون و وارد خیابان هندرسون می‌شویم. سه دقیقه‌ای پیاده می‌رسیم به خیابان بزرگ‌تری به اسم ال‌کمینو. اولش گشتی میان مغازه‌های دور و بر می‌زنیم. مغازه‌هایی که کنار به کنار هم هستند که ساختمانشان دست کمی از خانه‌ها از نظر زیبایی ندارند.

مغازه‌ای را می‌بینیم به اسم «ایندیا کش اند کری» یا به قولی«بخر و ببر هند». مغازه همه چیزش هندی است، از فروشند‌ها بگیر تا موسیقی‌ای که گذاشته‌اند تا خریدارها و تا انواع ادویهٔ هندی و الخ. تنها نان هست که پیدا نمی‌شود. گوییا هندی‌ها کلاً با نان میانه‌ای ندارند. توی خیابان هم از هر سه نفر یک نفرش هندی است. شنیده بودم که سانی‌ویل هندوستانی است برای خودش.

چند مغازهٔ کره‌ای هم پیداست و چندین مغازهٔ دیگر، از سلمانی بگیر تا رستوران. جلوتر که می‌رویم سر و کلهٔ دو چلوکبابی ایرانی هم پیدا می‌شود. یکی‌اش نشان حلال رو مغازه‌اش زده و دیگری نزده. بعد از بیست دقیقه رفتن می‌رسیم به فروشگاه بزرگی به اسم «سیف‌وی» که از قضا از آن فروشگاه‌های زنجیره‌ای بزرگ هست. شروع به خرید که می‌کنیم می‌بینیم که همه چیز یا مثل نیویورک هست یا کمی گران‌تر. موقع خرید هم متوجه می‌شویم که اولاً همهٔ پاکت و کیف‌هایشان کاغذی (کارتونی) است و ثانیاً آن هم پولی است، هر کدامش ده سنت.

کیف‌های پارچه‌ای هم دارند به قیمت یک دلار. ناچار کیف‌های کاغذی می‌خریم و وسایل را تویش می‌گذاریم. بیرون که می‌زنیم شب شده و انگار خاک مرده پاشیده‌اند توی خیابان‌ها. خبری از آدمی‌زاد نیست. کمی پیاده که می‌رویم راه را گم می‌کنیم و یک ربعی طول می‌کشد تا پیاده‌ای پیدا کنیم تا از او راه و چاه را بپرسیم.

مطالب مرتبط



آخرین مطالب