وعده های ترامپ چه بود؟ کارخانه ها و مسئله اشتغال
۱۲ اسفند ۱۳۹۷
خاطره‌ی امسال از یلدا در غربت
۱۲ اسفند ۱۳۹۷

همسفر شراب (قسمت شانزدهم- اولین روز)

مشاهده صفحه روایت ایرانیان از آمریکا
صبح که بیدار می‌شوم منتظر می‌مانم که از شرکت کام‌کست بیایند برای نصب اینترنت. یک ساعتی علاف می‌شویم تا در خانه را بزنند. پسری آمریکایی بور با گوش‌هایی سوراخ‌کرده به اندازهٔ یک حلقهٔ فلزی. ازش می‌خواهم که با دمپایی بیاید. می‌رود بیرون تا روکش کفشش را پا کند. می‌آید و کابل کواکسیال را نصب می‌کند به مودم بی‌سیم.

وسطش هم از نیویورک می‌پرسد و من برای گذر وقت چیزکی می‌گویم تا کارش تمام بشود. اینترنت که نصب می‌شود بعد از خوردن نهار زودهنگام نقشه‌ای را که قبلاً‌ از گوگل گرفته بودم برمی‌دارم و پیاده به سمت شرکت «نوانس» می‌روم. قرار است از هندرسون بروم به سمت خیابان «رید» و از آنجا به سمت بزرگراه مرکزی و بعدش نبش خیابان «آرکِس شرقی» شرکت را پیدا کنم. هوای ظهر خرداد شبیه به فروردین نیویورک هست.

خیابان‌ها تو در تو با خانه‌های ویلایی. آنقدر راه را گم می‌کنم که کلافه می‌شوم. بیشتر راه‌ها بن‌بست‌اند و اصلاً شبیه منهتن همه چیز مربعی و منظم چیده نشده. بالاخره بعد از یک ساعتی پیاده‌روی به شرکت می‌رسم. ساختمانی سه‌طبقه و شیشه‌ای نبش بزرگراه. وارد ساختمان می‌شوم و به نگهبانی که دم در پذیرش می‌کند نام و نشانم را می‌گویم و او هم می‌گوید باید منتظر مسئول کارآموزی‌ام «جوئل» باشم.

نیم ساعتی که منتظر می‌مانم جوانی قدکوتاه و سبزه و با موهایی که از ته صاف کرده می‌آید و خودش را معرفی می‌کند. با هم می‌رویم بالا طبقهٔ‌ دوم. اول مرا به رئیس بخش معرفی می‌کند. پیرمردی سفیدپوست و کمی چاق و سرحال با موهایی کم‌پشت و ریش پروفسوری.

بعد با افراد دیگر از جمله یکی از استادان سابق دانشگاه اوهایو که تازه کارش را تغییر داده. خود جوئل هم تازه از «ای‌تی‌اس» در نیوجرسی -همان شرکتی که مسئول امتحانات تافل و امثالهم هست- آمده اینجا. بعد هم مرا به «اسکات»‌ عضو دیگر تیم که تازه از دانشگاه اوهایو آمده و قرار است تا یکی دو ماه از دکترایش دفاع کند معرفی می‌کند.

آخرین کسی که با هم سلام می‌کنیم «دائه‌هی» یا «دی‌هی» مهندس کره‌ای است. سلام که می‌کنم دستش دستم را پیدا نمی‌کند.دو زاری‌ام می‌افتد که طرفمان تقریباً‌ نابیناست و اندک بینایی‌اش برای تشخیص نور از تاریکی است، همین و بس. جوئل می‌گوید که یکی از بهترین برنامه‌نویسان شرکت هست و دکترای نرم‌افزار دارد و با وجود استفاده از دستگاه بریل محتواخوان، از جهت سرعت چیزی کم از بقیه ندارد.

با هم می‌رویم به یکی از اتاق‌های با در شیشه‌ای و توضیحاتی در مورد پروژه می‌دهد. این که قرار است روی مسألهٔ پردازش جملات گفتاری غیرسلیس کار کنیم و از روش‌های خطایابی و اصلاح خودکار استفاده کنیم. خیلی با هیجان صحبت می‌کند و امیدوارانه از مسأله می‌گوید.

ده دقیقه‌ای از صحبتش که می‌گذرد خانمی سفید‌پوست با موهای سیاه و با کت و دامن سیاه می‌آید جلو و بعد از دست دادن بی‌نتیجه با من خودش را معرفی می‌کند که مسئول منابع انسانی است و قرار است در عرض نیم ساعت به صورت فشرده به من شرکت را معرفی کند.

اولش مرا دور ساختمان می‌چرخاند. مثلاً این که زمین والیبال کنار شرکت پاتوق استراحت کارمندان بعد از نهار هست و رستوران طبقهٔ اول با نوشیدنی رایگان و هر چقدر غذا به قیمت پنج دلار ناقابل. کاغذی را به من می‌دهد که اگر امضایش کنم می‌توانم از باشگاه بدن‌سازی شرکت هم استفاده کنم.

قصه آن که باید تعهد بدهم که خودم مسئول رعایت ایمنی هنگام ورزش هستم. بعدش هم سالن انتهای هر طبقه را نشانم می‌دهد که شبیه به قهوه‌خانه‌های امروزی (یا به قول امروزی‌ها کافی‌شاپ).

پر از صندلی و میز است با یک مایکروفر و یخچال. توضیح می‌دهد که نان و عسل و شیر و امثالهم رایگان است و کارمندها می‌توانند به صورت رایگان از این‌ها استفاده کنند. دستگاه چاپ و اسکن را هم نشانم می‌دهد و توضیحاتی دیگر. خلاصه این که این‌ها سعی‌شان را کرده‌اند که فضای کار فضایی مفرح و دوستانه باشد. جای کار من هم کنار «کریس» کارمند پیر و استاد سابق اوهایو است.

با دیوارهای کاذب چوبی سفید یک متری که اتاق کار هر کسی را از دیگری جدا می‌کند. لپ‌تاپ مک به من می‌دهند تا از آن برای کار استفاده کنم و قرار است صفحهٔ نمایشگر و صفحه‌کلید برای آسانی برنامه‌نویسی به زودی به من بدهند. اولین جلسه هم فردا صبح زود با جوئل برای برنامه‌ریزی سه ماه کارآموزی.

امروز را استثنائاً زودتر برمی‌گردم تا به کارهای خانه برسم. حتی کفش کتانی هم نتوانسته خستگی را از پاهایم بگیرد. شیرین یک ساعت پیاده‌روی تا خانه. نه مترویی وجود دارد نه اتوبوس درست‌ و حسابی. هر یک ساعت یک بار اتوبوس می‌آید که آن هم صرف نمی‌کند که با آن بروم.

اتوبوس‌هایی که جلویشان جای دوچرخه وجود دارد برای کسانی که نصف راه را دوچرخه‌ای می‌آیند و نصف دیگرش را اتوبوسی. به خانه که می‌رسم با همسرم دنبال چیزهای مختلف می‌گردیم. از دوچرخهٔ دست دوم و نو تا چراغ ایستاده و میز مطالعه و امثال این‌ها. بیشترش هم از شرکت والمارت که ارزان‌تر از بقیه است.

با آن که این یکی دو روزه خیلی سخت گذشته ولی رفتاری که توی شرکت دیدم و البته نوع برخورد مردم شهر حس خوبی به من می‌دهد. آرامشی که نه در تهران دیده بودمش و نه‌تر در نیویورک. حالا باید نشست و دید که سرنوشت این دفعه چه خوابی برایمان دیده.

مطالب مرتبط

همسفر شراب (قسمت شانزدهم- اولین روز)

مشاهده صفحه روایت ایرانیان از آمریکا
صبح که بیدار می‌شوم منتظر می‌مانم که از شرکت کام‌کست بیایند برای نصب اینترنت. یک ساعتی علاف می‌شویم تا در خانه را بزنند. پسری آمریکایی بور با گوش‌هایی سوراخ‌کرده به اندازهٔ یک حلقهٔ فلزی. ازش می‌خواهم که با دمپایی بیاید. می‌رود بیرون تا روکش کفشش را پا کند. می‌آید و کابل کواکسیال را نصب می‌کند به مودم بی‌سیم.

وسطش هم از نیویورک می‌پرسد و من برای گذر وقت چیزکی می‌گویم تا کارش تمام بشود. اینترنت که نصب می‌شود بعد از خوردن نهار زودهنگام نقشه‌ای را که قبلاً‌ از گوگل گرفته بودم برمی‌دارم و پیاده به سمت شرکت «نوانس» می‌روم. قرار است از هندرسون بروم به سمت خیابان «رید» و از آنجا به سمت بزرگراه مرکزی و بعدش نبش خیابان «آرکِس شرقی» شرکت را پیدا کنم. هوای ظهر خرداد شبیه به فروردین نیویورک هست.

خیابان‌ها تو در تو با خانه‌های ویلایی. آنقدر راه را گم می‌کنم که کلافه می‌شوم. بیشتر راه‌ها بن‌بست‌اند و اصلاً شبیه منهتن همه چیز مربعی و منظم چیده نشده. بالاخره بعد از یک ساعتی پیاده‌روی به شرکت می‌رسم. ساختمانی سه‌طبقه و شیشه‌ای نبش بزرگراه. وارد ساختمان می‌شوم و به نگهبانی که دم در پذیرش می‌کند نام و نشانم را می‌گویم و او هم می‌گوید باید منتظر مسئول کارآموزی‌ام «جوئل» باشم.

نیم ساعتی که منتظر می‌مانم جوانی قدکوتاه و سبزه و با موهایی که از ته صاف کرده می‌آید و خودش را معرفی می‌کند. با هم می‌رویم بالا طبقهٔ‌ دوم. اول مرا به رئیس بخش معرفی می‌کند. پیرمردی سفیدپوست و کمی چاق و سرحال با موهایی کم‌پشت و ریش پروفسوری.

بعد با افراد دیگر از جمله یکی از استادان سابق دانشگاه اوهایو که تازه کارش را تغییر داده. خود جوئل هم تازه از «ای‌تی‌اس» در نیوجرسی -همان شرکتی که مسئول امتحانات تافل و امثالهم هست- آمده اینجا. بعد هم مرا به «اسکات»‌ عضو دیگر تیم که تازه از دانشگاه اوهایو آمده و قرار است تا یکی دو ماه از دکترایش دفاع کند معرفی می‌کند.

آخرین کسی که با هم سلام می‌کنیم «دائه‌هی» یا «دی‌هی» مهندس کره‌ای است. سلام که می‌کنم دستش دستم را پیدا نمی‌کند.دو زاری‌ام می‌افتد که طرفمان تقریباً‌ نابیناست و اندک بینایی‌اش برای تشخیص نور از تاریکی است، همین و بس. جوئل می‌گوید که یکی از بهترین برنامه‌نویسان شرکت هست و دکترای نرم‌افزار دارد و با وجود استفاده از دستگاه بریل محتواخوان، از جهت سرعت چیزی کم از بقیه ندارد.

با هم می‌رویم به یکی از اتاق‌های با در شیشه‌ای و توضیحاتی در مورد پروژه می‌دهد. این که قرار است روی مسألهٔ پردازش جملات گفتاری غیرسلیس کار کنیم و از روش‌های خطایابی و اصلاح خودکار استفاده کنیم. خیلی با هیجان صحبت می‌کند و امیدوارانه از مسأله می‌گوید.

ده دقیقه‌ای از صحبتش که می‌گذرد خانمی سفید‌پوست با موهای سیاه و با کت و دامن سیاه می‌آید جلو و بعد از دست دادن بی‌نتیجه با من خودش را معرفی می‌کند که مسئول منابع انسانی است و قرار است در عرض نیم ساعت به صورت فشرده به من شرکت را معرفی کند.

اولش مرا دور ساختمان می‌چرخاند. مثلاً این که زمین والیبال کنار شرکت پاتوق استراحت کارمندان بعد از نهار هست و رستوران طبقهٔ اول با نوشیدنی رایگان و هر چقدر غذا به قیمت پنج دلار ناقابل. کاغذی را به من می‌دهد که اگر امضایش کنم می‌توانم از باشگاه بدن‌سازی شرکت هم استفاده کنم.

قصه آن که باید تعهد بدهم که خودم مسئول رعایت ایمنی هنگام ورزش هستم. بعدش هم سالن انتهای هر طبقه را نشانم می‌دهد که شبیه به قهوه‌خانه‌های امروزی (یا به قول امروزی‌ها کافی‌شاپ).

پر از صندلی و میز است با یک مایکروفر و یخچال. توضیح می‌دهد که نان و عسل و شیر و امثالهم رایگان است و کارمندها می‌توانند به صورت رایگان از این‌ها استفاده کنند. دستگاه چاپ و اسکن را هم نشانم می‌دهد و توضیحاتی دیگر. خلاصه این که این‌ها سعی‌شان را کرده‌اند که فضای کار فضایی مفرح و دوستانه باشد. جای کار من هم کنار «کریس» کارمند پیر و استاد سابق اوهایو است.

با دیوارهای کاذب چوبی سفید یک متری که اتاق کار هر کسی را از دیگری جدا می‌کند. لپ‌تاپ مک به من می‌دهند تا از آن برای کار استفاده کنم و قرار است صفحهٔ نمایشگر و صفحه‌کلید برای آسانی برنامه‌نویسی به زودی به من بدهند. اولین جلسه هم فردا صبح زود با جوئل برای برنامه‌ریزی سه ماه کارآموزی.

امروز را استثنائاً زودتر برمی‌گردم تا به کارهای خانه برسم. حتی کفش کتانی هم نتوانسته خستگی را از پاهایم بگیرد. شیرین یک ساعت پیاده‌روی تا خانه. نه مترویی وجود دارد نه اتوبوس درست‌ و حسابی. هر یک ساعت یک بار اتوبوس می‌آید که آن هم صرف نمی‌کند که با آن بروم.

اتوبوس‌هایی که جلویشان جای دوچرخه وجود دارد برای کسانی که نصف راه را دوچرخه‌ای می‌آیند و نصف دیگرش را اتوبوسی. به خانه که می‌رسم با همسرم دنبال چیزهای مختلف می‌گردیم. از دوچرخهٔ دست دوم و نو تا چراغ ایستاده و میز مطالعه و امثال این‌ها. بیشترش هم از شرکت والمارت که ارزان‌تر از بقیه است.

با آن که این یکی دو روزه خیلی سخت گذشته ولی رفتاری که توی شرکت دیدم و البته نوع برخورد مردم شهر حس خوبی به من می‌دهد. آرامشی که نه در تهران دیده بودمش و نه‌تر در نیویورک. حالا باید نشست و دید که سرنوشت این دفعه چه خوابی برایمان دیده.

مطالب مرتبط



آخرین مطالب