preloder
اتهام شرکت دارویی Purdue pharma در شیوع بحران مخدرها
۱۱ اسفند ۱۳۹۷
قتل دختر جوان دانشجو در زمین گلف
۱۱ اسفند ۱۳۹۷

همسفر شراب (قسمت شانزدهم-اتوبوس هوایی)

مشاهده صفحه روایت ایرانیان از آمریکا
بارها باید بسته می‌شدند ولی این بار باید برای هر چمدان بیست و پنج دلار ناقابل می‌دادیم. اولش با خودمان گفتیم که نیازی به چمدان نداریم. بعدش دیدیم که اگر بخواهیم بی‌چمدان برویم باید کلی چیز بخریم و تا جا نیفتادیم و راه و چاه را یاد نگرفتیم پیدا کردن این همه وسیله سخت است. خاصه انواع سبزی خشک و پتوی مسافرتی برای اتراق دو روز اول. خلاصه آخرش مجبور شدم توی نم باران بهاری بروم توی خیابان صد و بیست و پنجم و ترازویی را به قیمت ۱۲ دلار بخرم و دوباره هی خودم را وزن کنم بی‌چمدان و دوباره وزن کنم با چمدان و خود باچمدانم را از خود بی‌چمدان کم کنم تا بفهمم چمدانم چقدر سنگین شده.

از آن طرف هم خانه‌ای که رسماً وسیلهٔ خاصی ندارد را تحویل مستأجر می‌دهیم که تازه از تگزاس رسیده. ساعت سه بامداد می‌رویم سمت خیابان و منتظر تاکسی می‌شویم. البته انتظار چندانی هم نیست. به دقیقه نمی‌کشد که سه چهار تا تاکسی توی خیابان سر و کله‌شان پیدا می‌شود و قسمت ما یکی از آن‌ها. مقصد دوباره فرودگاه کندی است.

بعد از رد شدن از درگاه امنیتی و قبله‌پیداکنی و نماز خواندن سوار هواپیما می‌شویم. این یکی از پرواز شرکت یونایتد هست و هواپیمایی است با دو ردیف صندلی سه‌تایی. من افتاده‌ام وسط دو آقا و همسرم هم کنار دو خانم پشت سر من نشسته. هواپیما که بلند می‌شود آخرین نگاه‌های امپایراستیت با چشم‌های خواب‌آلوده‌ام یکی می‌شود تا می‌رسد به نوبت اول پذیرایی مهمان‌دارها. برخلاف پروازهای بین‌المللی که انگار مهمان‌دارها از بین ستاره‌های سینما انتخاب شده‌اند، اینجا از این خبرها نیست.

دو خانم پیر و یک آقای مسن مهمان‌دار هستند. مثل این که توی هواپیماهای داخلی غیر از نوشیدنی داغ یا سرد خبر دیگری نیست و حتی صبحانه‌اش هم پولی است. برخلاف پروازهای خارجی، آوردن غذا به داخل هواپیما هم ممنوع نیست. یعنی رسماً سوار اتوبوس بین شهری هوایی شده‌ایم.

حدود ساعت ده صبح به سان‌فرانسیسکو می‌رسیم. البته سه ساعتی این وسط از زمان ما کم شده است و این ده صبح همان یک ظهر نیویورک است. به شماره‌ای که صاحب‌خانه به من داده زنگ می‌زنم. طرف پشت تلفن می‌گوید که هر وقت رسیدیم زنگ بزنم سریع خودش را می‌رساند تا خانه را تحویل بدهد.

چند راه برای رفتن هست که یکی‌اش کال‌ترین یا قطار شهری کالیفرنیاست و دیگری هم تاکسی. با این بند و بساط ما و البته این که خانهٔ ما به قطار شهری نزدیک نیست و خبری هم از مترو نیست، گزینهٔ قطار منتفی است. به سمت ایستگاه تاکسی‌ها می‌رویم. ایستگاه مثل بیشتر فرودگاه‌ها کنار درهای اصلی فرودگاه است و قسمت ما یک فورد شاسی‌بلند زرد می‌شود با راننده‌ای که لباس سیک‌های هندی را پوشیده.

سوار که می‌شویم قبل از روشن‌ کردن چیزی می‌گوید که نمی‌فهمم. دوباره تکرار می‌کند و بار سوم می‌فهمم که می‌گوید «یکی، یک و نیم». می‌پرسم و توضیح می‌دهد که چون سانی‌ویل خارج از سانفرانسیسکو هست هر یک مایل را یک و نیم مایل حساب می‌کند. ما هم در عمل انجام‌شده قرار می‌گیریم و قبول می‌کنیم.

مطالب مرتبط

همسفر شراب (قسمت شانزدهم-اتوبوس هوایی)

مشاهده صفحه روایت ایرانیان از آمریکا
بارها باید بسته می‌شدند ولی این بار باید برای هر چمدان بیست و پنج دلار ناقابل می‌دادیم. اولش با خودمان گفتیم که نیازی به چمدان نداریم. بعدش دیدیم که اگر بخواهیم بی‌چمدان برویم باید کلی چیز بخریم و تا جا نیفتادیم و راه و چاه را یاد نگرفتیم پیدا کردن این همه وسیله سخت است. خاصه انواع سبزی خشک و پتوی مسافرتی برای اتراق دو روز اول. خلاصه آخرش مجبور شدم توی نم باران بهاری بروم توی خیابان صد و بیست و پنجم و ترازویی را به قیمت ۱۲ دلار بخرم و دوباره هی خودم را وزن کنم بی‌چمدان و دوباره وزن کنم با چمدان و خود باچمدانم را از خود بی‌چمدان کم کنم تا بفهمم چمدانم چقدر سنگین شده.

از آن طرف هم خانه‌ای که رسماً وسیلهٔ خاصی ندارد را تحویل مستأجر می‌دهیم که تازه از تگزاس رسیده. ساعت سه بامداد می‌رویم سمت خیابان و منتظر تاکسی می‌شویم. البته انتظار چندانی هم نیست. به دقیقه نمی‌کشد که سه چهار تا تاکسی توی خیابان سر و کله‌شان پیدا می‌شود و قسمت ما یکی از آن‌ها. مقصد دوباره فرودگاه کندی است.

بعد از رد شدن از درگاه امنیتی و قبله‌پیداکنی و نماز خواندن سوار هواپیما می‌شویم. این یکی از پرواز شرکت یونایتد هست و هواپیمایی است با دو ردیف صندلی سه‌تایی. من افتاده‌ام وسط دو آقا و همسرم هم کنار دو خانم پشت سر من نشسته. هواپیما که بلند می‌شود آخرین نگاه‌های امپایراستیت با چشم‌های خواب‌آلوده‌ام یکی می‌شود تا می‌رسد به نوبت اول پذیرایی مهمان‌دارها. برخلاف پروازهای بین‌المللی که انگار مهمان‌دارها از بین ستاره‌های سینما انتخاب شده‌اند، اینجا از این خبرها نیست.

دو خانم پیر و یک آقای مسن مهمان‌دار هستند. مثل این که توی هواپیماهای داخلی غیر از نوشیدنی داغ یا سرد خبر دیگری نیست و حتی صبحانه‌اش هم پولی است. برخلاف پروازهای خارجی، آوردن غذا به داخل هواپیما هم ممنوع نیست. یعنی رسماً سوار اتوبوس بین شهری هوایی شده‌ایم.

حدود ساعت ده صبح به سان‌فرانسیسکو می‌رسیم. البته سه ساعتی این وسط از زمان ما کم شده است و این ده صبح همان یک ظهر نیویورک است. به شماره‌ای که صاحب‌خانه به من داده زنگ می‌زنم. طرف پشت تلفن می‌گوید که هر وقت رسیدیم زنگ بزنم سریع خودش را می‌رساند تا خانه را تحویل بدهد.

چند راه برای رفتن هست که یکی‌اش کال‌ترین یا قطار شهری کالیفرنیاست و دیگری هم تاکسی. با این بند و بساط ما و البته این که خانهٔ ما به قطار شهری نزدیک نیست و خبری هم از مترو نیست، گزینهٔ قطار منتفی است. به سمت ایستگاه تاکسی‌ها می‌رویم. ایستگاه مثل بیشتر فرودگاه‌ها کنار درهای اصلی فرودگاه است و قسمت ما یک فورد شاسی‌بلند زرد می‌شود با راننده‌ای که لباس سیک‌های هندی را پوشیده.

سوار که می‌شویم قبل از روشن‌ کردن چیزی می‌گوید که نمی‌فهمم. دوباره تکرار می‌کند و بار سوم می‌فهمم که می‌گوید «یکی، یک و نیم». می‌پرسم و توضیح می‌دهد که چون سانی‌ویل خارج از سانفرانسیسکو هست هر یک مایل را یک و نیم مایل حساب می‌کند. ما هم در عمل انجام‌شده قرار می‌گیریم و قبول می‌کنیم.

مطالب مرتبط



آخرین مطالب