آمریکا طرح مخفیانه‌ای برای خرابکاری در برنامه موشکی ایران دارد
13 فوریه 2019
نماینده ترامپ: برای جنگ علیه ایران برنامه‌ریزی نداریم
13 فوریه 2019

همسفر شراب (قسمت یازدهم- بخش دوم)

مشاهده صفحه روایت ایرانیان از آمریکا
به سمت جنوب پیاده می‌رویم. هوا معتدل و پاییزی و سرمای کم و نشاط‌بخش، درخت‌های سبزی که قد کشیده‌اند و باعث می‌شوند پیاده‌روی دل‌چسب شود. این بوستان به مراتب خلوت‌تر از بوستان مرکزی است و البته پیچیدگی خاصی هم ندارد و گم شدن با این مسیر مستقیم نشدنی است. جلوتر که می‌رویم زمین‌های بازی پایین مسیر پیاده‌رو و نزدیک بزرگراه هم به چشم می‌آیند. بالاخره به خیابان نود و پنجم که می‌رسیم مسیر پیاده‌رویی به سمت بوستان دیده می‌شود. بالاخره خودمان را به رودخانهٔ هادسن رساندیم. کنار رودخانه مه‌آلوده است و هوا کمی سردتر.

سمت جنوب اسکله‌ای به چشم می‌خورد. تصمیم می‌گیریم به سمت اسکله‌ها برویم. در مسیر پسر جوانی پشت میزی پر از برگه‌های تبلیغاتی ما را با نگاهش صدا می‌زند. به سمتش می‌رویم. توضیح می‌دهد که اگر ما در طرح سبز برق و انرژی شرکت کنیم نه تنها به محیط زیست کمک کرده‌ایم بلکه هزینهٔ کمتری برای ماهیانهٔ برق خواهیم پرداخت. پشتکارش برای توضیح مزایا و معایب هر کدام از طرح‌های سبز و غیرسبز برایم جالب است. آدم کم می‌آورد و دلش نمی‌آید به او نه بگوید. از او تشکر می‌کنم و می‌گویم نیاز به فکر کردن دارم. او هم با خوش‌رویی برگه‌های تبلیغاتی‌اش را به من می‌دهد و اشاره می‌کند به قسمتی برگه که نشانی صفحهٔ وب‌شان است. توضیح می‌دهد که اگر بخواهم می‌توانم از طریق آن صفحه اطلاعات لازم برای ثبت‌نام در طرح را به دست آورم.

به اسکله می‌رسیم. اسکله تا وسط رود می‌رود و مردم هم برای استفادهٔ بیشتر از رودخانه از نیمکت‌ها استفاده می‌کنند. البته مرغان دریایی هم از این نیمکت‌ها بی‌بهره نیستند و برای استراحت و نشستن استفاده می‌کنند. برایم خیلی جالب است. رودخانه‌ای به این زیبایی در قلب یکی از قطب‌های سرمایه‌داری، همه‌اش عمومی است و حتی یک وجبش به استفادهٔ اختصاصی نرسیده است.

از بوستان ریورساید، پیاده به سمت خانه برمی‌گردیم. تصمیم می‌گیریم به سمت کلمبیا برویم و از آنجا غذای حلال بخریم. خیابان صد و شانزدهم و آمستردام دکه‌ای هست که به سمتش می‌رویم. می‌گویم «السلام علیکم» طرف هم جواب می‌دهد «السلام علیکم... نتنتنتنتنت» متوجه نمی‌شوم. به انگلیسی توضیح می‌دهم که من عربی نمی‌فهمم. می‌پرسد کجایی‌ام. جوابش را می‌دهم. می‌گوید «چه خوب ایرانی هستی برادر. الان مرسی تهران هست. خیلی ایران کشور خوبی است. به خاطر مهمان‌نوازی ایرانی‌ها و این که به مرسی احترام گذاشتند یک نوشابه به حساب خودم بردار!» من هم از خداخواسته سهم خودم را از بیداری اسلامی برمی‌دارم و تشکر می‌کنم.

مطالب مرتبط

همسفر شراب (قسمت یازدهم- بخش دوم)

مشاهده صفحه روایت ایرانیان از آمریکا
به سمت جنوب پیاده می‌رویم. هوا معتدل و پاییزی و سرمای کم و نشاط‌بخش، درخت‌های سبزی که قد کشیده‌اند و باعث می‌شوند پیاده‌روی دل‌چسب شود. این بوستان به مراتب خلوت‌تر از بوستان مرکزی است و البته پیچیدگی خاصی هم ندارد و گم شدن با این مسیر مستقیم نشدنی است. جلوتر که می‌رویم زمین‌های بازی پایین مسیر پیاده‌رو و نزدیک بزرگراه هم به چشم می‌آیند. بالاخره به خیابان نود و پنجم که می‌رسیم مسیر پیاده‌رویی به سمت بوستان دیده می‌شود. بالاخره خودمان را به رودخانهٔ هادسن رساندیم. کنار رودخانه مه‌آلوده است و هوا کمی سردتر.

سمت جنوب اسکله‌ای به چشم می‌خورد. تصمیم می‌گیریم به سمت اسکله‌ها برویم. در مسیر پسر جوانی پشت میزی پر از برگه‌های تبلیغاتی ما را با نگاهش صدا می‌زند. به سمتش می‌رویم. توضیح می‌دهد که اگر ما در طرح سبز برق و انرژی شرکت کنیم نه تنها به محیط زیست کمک کرده‌ایم بلکه هزینهٔ کمتری برای ماهیانهٔ برق خواهیم پرداخت. پشتکارش برای توضیح مزایا و معایب هر کدام از طرح‌های سبز و غیرسبز برایم جالب است. آدم کم می‌آورد و دلش نمی‌آید به او نه بگوید. از او تشکر می‌کنم و می‌گویم نیاز به فکر کردن دارم. او هم با خوش‌رویی برگه‌های تبلیغاتی‌اش را به من می‌دهد و اشاره می‌کند به قسمتی برگه که نشانی صفحهٔ وب‌شان است. توضیح می‌دهد که اگر بخواهم می‌توانم از طریق آن صفحه اطلاعات لازم برای ثبت‌نام در طرح را به دست آورم.

به اسکله می‌رسیم. اسکله تا وسط رود می‌رود و مردم هم برای استفادهٔ بیشتر از رودخانه از نیمکت‌ها استفاده می‌کنند. البته مرغان دریایی هم از این نیمکت‌ها بی‌بهره نیستند و برای استراحت و نشستن استفاده می‌کنند. برایم خیلی جالب است. رودخانه‌ای به این زیبایی در قلب یکی از قطب‌های سرمایه‌داری، همه‌اش عمومی است و حتی یک وجبش به استفادهٔ اختصاصی نرسیده است.

از بوستان ریورساید، پیاده به سمت خانه برمی‌گردیم. تصمیم می‌گیریم به سمت کلمبیا برویم و از آنجا غذای حلال بخریم. خیابان صد و شانزدهم و آمستردام دکه‌ای هست که به سمتش می‌رویم. می‌گویم «السلام علیکم» طرف هم جواب می‌دهد «السلام علیکم... نتنتنتنتنت» متوجه نمی‌شوم. به انگلیسی توضیح می‌دهم که من عربی نمی‌فهمم. می‌پرسد کجایی‌ام. جوابش را می‌دهم. می‌گوید «چه خوب ایرانی هستی برادر. الان مرسی تهران هست. خیلی ایران کشور خوبی است. به خاطر مهمان‌نوازی ایرانی‌ها و این که به مرسی احترام گذاشتند یک نوشابه به حساب خودم بردار!» من هم از خداخواسته سهم خودم را از بیداری اسلامی برمی‌دارم و تشکر می‌کنم.

مطالب مرتبط



آخرین مطالب