کاریکاتوری از Gary Varvel که به موضوع وضعیت اشتغال در آمریکا پرداخته است.
۵ مهر ۱۳۹۷
کاریکاتوری از Andy Marlette که به مسئله حمل اسلحه و افزایش تیراندازی و کشتار در مدارس آمریکا اشاره دارد.
۵ مهر ۱۳۹۷
 

آمریکا چگونه به یک ابرقدرت تبدیل شد؟

 

 

مکس فیشر مکس (Max Fishermax)
 

آمریکا چگونه به قدرتمندترین کشورِ دنیا تبدیل شد؟

 

 

مکس فیشر مکس (Max Fishermax)
 
تردیدی نیست که ایالاتِ متحده ی آمریکا قدرتمندترین کشور در جهان است. اینکه چگونه این کشور به اینجا رسیده داستانی مفصل، جذاب و پرفرازونشیب دارد، و کمتر کسی آن را به درستی می داند. در اینجا گزیده هایی از نوشتارِ مفصلِ "70 نقشه که وضعیتِ آمریکا را تشریح می کند" را بازگو می کنیم و نقشه هایی را نشان می دهیم که نمایش‌دهنده‌ی لحظاتِ سرنوشت‌ساز و عواملِ مؤثر در به قدرت رسیدنِ آمریکا و ابرقدرت شدنِ آن هستند.

 

در این رابطه ویدئوی زیر را مشاهده کنید :




 

 به خاطرِ جنگی که شمالِ آمریکای شمالی را در برابرِ کشورگشاییِ بریتانیا آسیب‌پذیر کرد و در نتیجه آن را برای گسترشِ ایالاتِ متحده آماده ساخت


بخشِ عمده ی قدرتِ آمریکا ناشی از وسعتِ آن است. این کشور یکی از بزرگترین کشورهای دنیا از لحاظِ جمعیت و مساحت است، و از حیثِ منابعِ طبیعی و سرمایه ی انسانی غنی است. به علاوه، مرزهای آبیِ گسترده ای دارد؛ و چون از ناحیه ی مرزهایش با تهدیدِ چندانی مواجه نیست، آزادانه تر می تواند در دنیا قدرت‌نمایی کند.

اینکه مرزهای آمریکای شمالی به شکلِ کنونی درآمده بی دلیل نبوده است. یکی از دلایلِ اصلیِ آن، جنگِ سرخپوستانِ آمریکا با فرانسه بود، که در آن زمان و در بحبوحه ی جنگهای هفت‌ساله‌ی اروپا کم‌اهمیت جلوه می کرد. نتیجه ی این جنگ این شد که فرانسه بخشِ عظیمی از قلمروی خود را به بریتانیا و اسپانیا واگذار کرد. گرچه ناپلئون لویزیانا را بعدها در 1803 بازپس گرفت و آن را به ایالاتِ متحده فروخت، اما فرانسه ی نو هیچگاه به دستِ فرانسویان بازنیامد. از آنجا که امپراطوریِ اسپانیا در آن لحظه رو به افول بود، راهِ تصرفِ آمریکای شمالی برای امپراطوریِ بریتانیا و پس از آن، ایالاتِ متحده، باز شد.

 

به وسیله‌ی غصبِ زمینهای بومیانِ آمریکا در طول یک قرن


البته تا پیش از رسیدنِ کاشفان و استعمارگرانِ اروپایی، آمریکای شمالی خالی از سکنه نبود. بلکه پر بود از جوامعِ متنوع و کهن، و چه بسا اگر ایالاتِ متحده ی آمریکا آنها را از زمینهایشان اخراج نمی کرد و استقلالِ آنها را نادیده نمی گرفت و حتی پس از آنکه به اقلیتی کوچک تقلیل یافتند آنها و زمینهایشان را در خود هضم نمی کرد، اکنون دولت‌ملتهایی مقتدر و خودمختار می بودند. این کارها اساسِ سلطه بر آمریکای شمالی و در نتیجه، سنگ‌بنای قدرتِ جهانیِ آمریکا را تشکیل می دهد.

این نقشه در ابتدا سرزمینِ بومیانِ آمریکا را در 1794 به تفکیکِ قبایل نشان می دهد و سپس کلِ این سرزمینها را به رنگِ سبز مشخص می کند. در 1795، ایالاتِ متحده و اسپانیا پیمانِ سن لورنزو را امضا کردند و به موجبِ آن بخشِ عظیمی از این قاره را بینِ خود قسمت کردند. پیامدِ این معاهده، یک قرن مصیبتی بود که بومیانِ آمریکا به خاطرِ از دست دادنِ قطعه قطعه ی سرزمینهایشان به دوش کشیدند. در سالِ 1887 ایالاتِ متحده قانونِ داوس را تصویب کرد که عملاً حقِ خودمختاری را از قبایل سلب کرده و آنان را در ایالاتِ متحده هضم نمود، گرچه دیگر تقریباً اثری از این قبایل باقی نمانده بود.




با تصاحبِ قلمروِ مکزیک در جنگی دیگر


توسعه‌طلبی های آمریکا به همینجا ختم نمی شود. در سالِ 1821، مکزیک به موجبِ استقلالِ آمریکا توانست بخشِ وسیعی از مناطقِ عمدتاً بی صاحب را با ادعای اسپانیایی بودنِ زبانشان تصاحب کند. این مناطق از تگزاسِ امروزی تا کالیفرنیای شمالی را در بر می گرفت.

جمعیتِ مستعمره نشینانی که برای خود هویتِ آمریکایی قائل بودند در این مناطق رشدِ زیادی داشت؛ به طوری که در سالِ 1829 در تگزاسِ مکزیک تعدادشان بر اسپانیایی زبانها پیشی گرفت. این مستعمره نشینان در سالِ 1835 قیامی جزئی به پا کردند که رفته رفته به یک جنگِ استقلال طلبانه ی تمام عیار مبدل گشت. مستعمره نشینان که پیروزِ نبرد بودند جمهوریِ تگزاس را تاسیس کردند و سرانجام در 1845 به ایالاتِ متحده پیوستند.

اما مکزیک و ایالاتِ متحده هنوز برسرِ مرزهای تگزاس با هم اختلاف داشتند، و رئیس جمهور جیمز کی. پولک از سرزمین های غربی سهمِ بیشتری می خواست تا برده داری را گسترش دهد. وی برای کالیفرنیای مکزیک هم که شماری از مستعمره نشینانِ آمریکا در آن ساکن بودند نقشه هایی در سر داشت.

این مناقشات ابتدائاً در 1846 به جنگ بر سرِ تگزاس محدود بود، اما به سرعت به بخشِ زیادی از مکزیک هم سرایت کرد. یک ژنرالِ مکزیکیِ تندرو وضع را وخیم تر کرد و سبب شد که ایالاتِ متحده ی آمریکا به شهرِ مکزیک حمله ور شود و یک سوم از قلمروِ مکزیک را تصرف کند، یعنی همان مناطقی که امروز به نامِ کالیفرنیا، یوتا، نوادا، آریزونا، نیومکزیکو و تگزاس می شناسیم.




با الگو قرار دادنِ اروپا برای تبدیل شدن به امپراطوری


اگر در طولِ تاریخ یکبار آمریکا تبدیل به قدرتِ جهانی شده باشد همانا در جنگِ با اسپانیا بوده است. امپراتوریِ اسپانیا یک قرن بود که فروپاشیده بود، و در آمریکا هم بحثِ شدیدی درگرفته بود مبنی بر اینکه آیا این کشور باید جای امپراتوریِ اسپانیا را بگیرد و تبدیل به قدرتِ جهانی بشود یا خیر. کوبا محورِ اصلیِ این بحثها بود: امپراتوری-خواهان سعی داشتند کوبا را از اسپانیا بخرند و یا به زور تصاحب کنند (تا پیش از 1861 تصمیم بر این بود که آن را تبدیل به یک ایالتِ جدیدِ برده-پرور بکنند)؛ اما مخالفانِ تبدیلِ آمریکا به امپراتوری از استقلالِ کوبا حمایت می کردند.

در 1898، فعالانِ کوبایی جنگِ استقلال از اسپانیا را به راه انداختند و آمریکا هم از آنان جانبداری کرد. جنگ با غلبه بر اسپانیا خاتمه یافت و مخالفانِ امپراتوریِ آمریکا مانع از تصاحبِ کوبا به دستِ آمریکا شدند، اما امپراتوری-خواهان موفق شدند در یک فضای شبهِ‌امپریالیسیتی آن را به سلطه‌ی آمریکا در آورند. امروزه، خلیجِ گوانتانامو یادگاری از این واقعه است.  به علاوه، پایانِ جنگ همراه بود با چیرگیِ آمریکا بر سه تای دیگر از تصرفاتِ اسپانیا، یعنی پورتو ریکو، گوام، و جزایرِ وسیع و پرجمعیتِ فیلیپین. آمریکا به سبکِ اروپا به قدرتِ امپراطوری رسیده بود. هرچند این تجربه ی استعماری دوامی نداشت و در داخل مخالفانِ فراوان داشت، اما مقدمه ای بود برای تبدیلِ آمریکا به قدرتی جهانی.




با استفاده از استعمارگری در منطقه ی اقیانوسِ آرام، و غصبِ هاوایی


تجربه ی کوتاهِ آمریکا از امپریالیسم و جهان گشایی دیرهنگام بود، و عمدتاً یکی از آخرین باقی مانده های جهان را (که اروپاییان بینِ خود قسمت کرده بودند) نشانه رفته بود: اقیانوسِ آرام. شروعِ کار از هاوایی بود که در آن زمان کشوری مستقل بود. تاجرانِ آمریکا طیِ کودتایی در 1893 به قدرت رسیدند و از ایالاتِ متحده خواستند آن را تصاحب کند. اما کلیولند، رئیس جمهورِ وقت، از اینکه کشوری دیگر را به زیرِ سلطه بکشد سرباز زد. لیکن زمانی که مک کینلی روی کار آمد قبول کرد که اولین گشایش از سلسله تصرفاتِ پیرامونِ اقیانوسِ آرام را به نامِ خود کند. ژاپن هم بلافاصله واردِ رقابت شد و بسیاری از جزایرِ تحتِ کنترلِ انگلستان را تسخیر کرد، که اوجِ آن را در سالِ 1939 می بینیم (به نقشه نگاه کنید)، یعنی دو سال پیش از آنکه آمریکا واردِ جنگِ جهانیِ دوم شود.




به خاطرِ اینکه جنگِ جهانیِ اول اروپا را ویران کرد، نه آمریکا را


صدها سال بود که دنیا بینِ چند قدرتِ جهانیِ رقیب تقسیم شده بود. در یک چنین نظامی، هیچ کشوری امیدِ آن را نداشت که به یگانه ابرقدرتِ دنیا تبدیل شود. جنگِ جهانیِ اول آغازی بر پایانِ این دوران بود. این شش نقطه که در نقشه می بینید علاوه بر طرفهای اصلیِ جنگِ جهانیِ نخست، نشاندهنده ی کشورهایی است که در آن دوران جزءِ قدرتهای بزرگِ دنیا بودند. هفتمین قدرتِ بزرگ، یعنی امپراطوریِ عثمانی، در نتیجه ی این جنگ به سرعت از هم فروپاشید. (چین هم، که احتمالاً قدرتِ بزرگِ بعدی بود، مدتی راهِ افول در پیش گرفت.) همانطور که می بینید، ویرانی های جنگ و بدهی های سنگینی که جنگ به بار آورد اقتصادِ این قدرتهای بزرگ را تماماً نابود کرد، و فقط ایالاتِ متحده ی آمریکا و امپراطوریِ قدرتمندِ بریتانیا از آن در امان ماندند.




به دلیل آنکه جنگِ جهانیِ‌ دوم اروپا و آسیا را نابود کرد


برآوردِ تلفاتِ دقیقِ جنگِ جهانیِ دوم با یک معیار کاری است ناممکن، اما این نقشه که صرفاً تلفاتِ نظامیان را نشان می دهد مشتی است نمونه ی خروار. گرچه جنگ برای همه ی طرفهای درگیر شدیداً پرهزینه بود، اما خسارتهای جانیِ آن بیش از همه در دو محورِ اولیه ی جنگ – یعنی ژاپن و آلمان –، در شوروی و چین، و در سایرِ کشورهای درگیر در اروپای شرقی و آسیای شرقی متمرکز بود. تلفاتِ نظامیِ یادشده صرفاً گوشه ای از تلفاتی است که به واسطه ی جنگ، قحطی، نسل‌کشی و نابودی‌های اقتصادی و زیست‌محیطی گریبانِ هر دو قاره را گرفت. هرچند آمریکایی ها هم هزینه‌ی گزافی (به قیمتِ کشته‌ شدنِ 400000 نیروی نظامی) پرداختند، اما ایالاتِ متحده به خاطرِ شکستِ سایرِ رقبا، بسیار پیروزمندانه تر از جنگ بیرون آمد.




در نتیجه ی بلوک‌بندیِ دنیا در جنگِ سرد


 بعد از جنگهای جهانی و پایانِ دورانِ استعمارگری، آن همه رقیبِ قدرتمند که نظامِ جهانی را تحتِ سلطه گرفته بودند کنار رفتند و فقط دو رقیب باقی ماندند: آمریکا و شوروی. این دو کشور هم بر سرِ منافع و هم بر سرِ ایدئولوژی با یکدیگر رقابت می کردند، و عمیقاً به هم بی‌اعتماد بودند. چنین شرایطی عادتاً منجر به جنگ می شود، اما قدرتِ سهمگینِ سلاحهای هسته ای این دو را از تقابلِ مستقیم باز می داشت. پس به جای آن، هر دو کشور بر سرِ نفوذ و سلطه ی جهانی با یکدیگر به رقابت پرداختند.

بیمِ آمریکا و شوروی از یک درگیریِ جهانی نفوسِ بدی شد که درست از آب در آمد: هردو کودتا برمی انگیختند، از شورشی ها حمایت می کردند، به دیکتاتورها پشتیبانی می رساندند، و تقریباً در هر گوشه از دنیا جنگهای نیابتی به راه می انداختند. هر دو کشور شروع کردند به تشکیلِ جبهه‌های متحد، پایگاههای ساحلی، و ارتشهای قدرتمندی که به آنها امکانِ قدرت‌نمایی در جهان را می داد. با این وجود، ایالاتِ متحده و شوروی تا پیش از 1971 هردو در بن بستِ ترس از طرفِ مقابل گرفتار بودند؛ سیاستهای تنش-زدای نیکسون مبتنی بر مدیریتِ شوروی بود، و نه شکستِ آن. این نقشه نشاندهنده ی بن بستی است که سببِ بلوک بندیِ کلِ جهان شده بود. در 1979، شوروی به افغانستان حمله برد؛ یکسال بعد، رونالد ریگان به ریاست جمهوری رسید و قول داد که به سازش با شوروی پایان داده و آن را شکست دهد. اتحادیه ی جماهیرِ شوروی با آن همه یال و کوپال و اقتدارِ جهانی اش فروپاشید و آمریکا را با ارتش و قدرتِ دیپلماسیِ منحصربه‌فردش در سطحِ دنیا بی‌رقیب گذاشت.




به این دلیل که اروپا تحتِ پیمانِ ناتو (که در رأسِ آن آمریکاست) متحد و یکپارچه شد


در 1948، جماهیرِ شوروی برلین را از آلمانِ غربی جدا کرد. یک سال بعد، قدرتهای اروپای غربی در امضای یک پیمانِ دفاعیِ مشترک به نامِ سازمانِ پیمانِ آتلانتیکِ شمالی (ناتو) به آمریکا و کانادا پیوستند، که هدف از آن، مقابله ی نظامی با شوروی و جبرانِ خلأِ شوروی در اروپا بود. این پیمان در خلالِ جنگِ سرد گسترش یافت و تقریباً همه ی کشورهای اروپایی را که در غربِ بلوکِ شوروی واقع شده بودند شامل شد. گمان می رود که ناتو از آنجا که آمریکا در آن متعهد شده است که از تک‌تکِ اعضای آن همچون خاکِ خود دفاع کند، از وقوعِ جنگی دیگر در اروپا جلوگیری کرده باشد. به علاوه، سبب شد تا اروپای غربی، که زمانی پر بود از قدرتهای مستقلی که در برابرِ یکدیگر و آمریکا شاخ و شانه می کشیدند، حالا در برابرِ یک تهدیدِ مشترک با هم متحد شود؛ که همه ی اینها به رهبریِ قدرتمندترین عضوِ آن یعنی ایالاتِ متحده ی آمریکا انجام می شد.

این روند پس از پایانِ جنگِ سرد هم کمابیش ادامه یافت. ناتو گسترش پیدا کرد و اعضای جدیدی از اروپای شرقی و مرکزی، که هنوز از روسیه واهمه داشتند، به آن پیوستند. پیمانِ ناتو ثباتِ اروپا و امنیتِ اعضای آن را تضمین می کند؛ اما به قیمتِ وابستگیِ کشورهای اروپایی به قدرتِ آمریکا و در نتیجه رفتنِ آنها به زیرِ سلطه ی این کشور. این رویه در چند جای دیگرِ دنیا نیز به کار گرفته شده است: برای مثال، کره ی جنوبی و ژاپن هم به موجبِ پیمانهای امنیتیِ مختلف و پایگاههای نظامیِ آمریکا در خاکِ خود، با ایالاتِ متحده و پایگاههای نظامیِ آن متحد گردیده اند. با این حال، اتحادِ اروپا با آمریکا از همه برجسته تر و محسوس تر است.

به سببِ بودجه ی نظامیِ کلانی که در مقایسه با کشورهای دیگر صرفِ‌ امورِ دفاعیِ خود کرده است


راهِ دیگری که نشان می دهد آمریکا ابرقدرتِ بی رقیبِ دنیاست نمایشِ بودجه ی نظامیِ آن و مقایسه ی آن با بودجه ی نظامیِ سایرِ کشورهاست. این امر تا حدودی میراثِ جنگِ سرد است، اما از یک سو نیز پیامدِ نقشی است که آمریکا به عنوانِ برقرار کننده ی امنیتِ جهانی و نظمِ بین المللی در پیش گرفته است. به عنوانِ نمونه، آمریکا از سالِ 1979 طبقِ سیاستهای نظامیِ رسمیِ خود، متعهد شده است که از محموله های نفتیِ خارج از خلیجِ فارس حفاظت کند، سیاستی که اجرای آن به نفعِ کلِ دنیاست. در عینِ حال، سایرِ قدرتها به سرعت درحالِ توسعه ی قدرتِ نظامیِ خود هستند. در این میان، بیش از همه چین و روسیه در حالِ نوسازی و گسترشِ سریعِ نیروهای مسلحِ خود هستند تا به نوعی سلطه ی جهانیِ آمریکا و نظمِ برساخته ی این کشور در جهان را هم به چالش بکشند.


به واسطه ی برتریِ علمی اش در دنیا، و به خاطرِ دموکراسی، ابتکارِ عمل، و محبوبیتش نزدِ مهاجران


جز وسعتِ جغرافیایی، اقتدارِ نظامی، و همپیمانان و پایگاههایی که آمریکا در سراسرِ دنیا دارد، عللِ دیگری هم در قدرتِ این کشور دخیل بوده اند، هرچند آنها هم اهمیت دارند. آمریکا در تحقیقاتِ علمی هم دستِ برتر را دارد، که حاکی از تفوقِ تکنولوژی و اقتصادِ آن بر اکثرِ کشورهای دنیاست. به علاوه، به صورتِ کلی نشاندهنده ی ابتکارِ عملِ این کشور است. پیشتازیِ آمریکا در دریافتِ جوایزِ نوبل از آغاز (1901) تا کنون (2013) نیز گرچه بهترین نشانه نیست، اما به قدرِ کافی گویاست.
بیشترین نوبل هایی که آمریکا تا کنون گرفته در زمینه های علمی بوده است. این کشور با اینکه 4 درصدِ جمعیتِ دنیا را دربر دارد، اما 34 درصدِ دریافت‌کنندگانِ نوبل را تشکیل می دهد. این امر معلولِ عواملِ متعددی است: ثروت، فرهنگ و اقتصادی که خلاقیت‌آفرین است، آموزش، سرمایه‌گذاری های عظیمِ ایالتی و خصوصی بر روی برنامه های تحقیقاتی، و دارا بودنِ نوعی فرهنگِ سیاسی که سالهاست مهاجرانِ تحصیلکرده را جذبِ خود می کند. همه ای این عوامل دست به دستِ هم داده اند و آمریکا را ثروتمند و در نتیجه قدرتمند ساخته اند.

برچسب ها:




مطالب مرتبط :