کلاه‌برداری از کارت‌های اعتباری
۱۳۹۷-۰۲-۱۷
نمایش محبت در آمریکا (قسمت دوم)
۱۳۹۷-۰۲-۱۷

ماجرای کار پیدا کردن من (قسمت اول)

منبع : ,وبلاگ ناتاشا گادوین
میدونید چیه؟
واقعیتش اینه که من اصلا دوست ندارم از ماههای اولی که وارد امریکا شدم و در بین جمع ایرانیها بودم صحبت کنم و دلم نمیخواد ماجراهاش رو برای خودم زنده کنم. چون اینقدر لجم میگیره که میخوام دونه دونه دگمه های کیبورد رو در بیارم. ولی چون ممکنه خاطرات کار پیدا کردنم برای کسانی که به سلامتی عازم هستند بدرد بخوره, یک بخشهایی از اون رو براتون تعریف میکنم.

من اولش که وارد امریکا شدم, احساس عجیبی داشتم. فکر میکردم که دارم توی فیلم سینمایی راه میرم. یه حس عجیبی بود. میترسیدم با مردم ارتباط برقرار کنم. همش فکر میکردم که ممکنه یک کلمه رو اشتباه بگم. و برای همین کاملا هول میشدم و هر چی زبان انگلیسی بلد بودم هم یادم میرفت. اصلا نمیفهمیدم چی میگن و اعصابم بهم میریخت. یعنی هنوز به نفهمی عادت نکرده بودم! خلاصه یکی دو ماهی طول کشید که من گرین کارت و سوشیال سکوریتی رو گرفتم و آماده شدم که برم سر کار.

حالا من فکر میکردم که الآن همه منتظر ورود من هستند و به محض اینکه رزومه ام رو توی اینترنت آپلود کنم همه شرکتها بر سر استخدام من دعوا میکنند! روزها مینشستم و رزومه ام رو که از قبل آماده کرده بودم میفرستادم. ده صفحه رزومه داشتم که بطور تخصصی هم آماده کرده بودم. آقا یک هفته گذشت, دو هفته گذشت و خبری نشد. بدبختی اینجا بود که اگر هم بهم زنگ میزدند اصلا میترسیدم باهاشون صحبت کنم و هر چی میگفتند من فقط تشکر میکردم! برای همین هیچکدام از تلفنها به وقت مصاحبه نمیرسید. آخه موضوع اینجا بود که من برای پستهای بالا و مدیریت اقدام میکردم و طرف وقتی با من حرف میزد احتمالا توی دلش بهم میخندید!

دیگه کم کم داشت اعصابم بهم میریخت. البته مشکلات خانوادگی و حرف و حدیثهای اطرافیانمون باعث شده بود که تحمل من خیلی کم بشه اگر نه من اینقدرها هم کم تحمل نیستم. به بیکاری اصلا عادت نداشتم و پارتیهای شبانه و دیمبل و دمبولهای به سبک ایرانی هم دیگه داشت روی اعصابم میرقصید. من به اندازه کل عمرم در آن چند ماه آهنگ حالا حالا حالا همه دستها به بالا و باز منو کاشتی رفتی شنیدم.

تصمیم گرفتم که کار تکنسینی انجام بدم برای همین رزومه خودم رو عوض کردم و تمام سوابق درخشانم رو پاک کردم و جایش نوشتم پانزده سال سابقه نصب ویندوز و بازیابی اطلاعات و تعمیر کامپیوتر دارم. از شانس من یک شرکتی هم که تازه تاسیس شده بود دنبال یک تکنسینی میگشت که براشون آچار فرانسه باشه. خلاصه چند روز بعد بهم زنگ زدن و من آخرین توانم رو بکار بردم که خیلی مسلط باشم و هول نشم. و قرار شد فردای آن روز برای مصاحبه برم.

مشکل اینجا بود که من میبایست برای مصاحبه به سن حوزه برم در صورتی که آدرسی که من از محل کار توی ایمیل داشتم توی سنفرانسیسکو بود. اگر بدونید با چه بدبختی و آبروریزی آدرس رو یادداشت کردم چون هرچی میگفت من یه چیز دیگه مینوشتم و درست نمیفهمیدم چی میگه. بیچاره مجبور شد ده بار آدرس رو برام تکرار کنه.

فردای آن روز من میخواستم کت و شلوار و کراوات بپوشم و برم برای مصاحبه ولی همه بهم گفتند اینجوری نرو. چون تو میخواهی تکنسین بشی نه مدیر کل! دیدم یه جورایی حق دارند برای همین یک پیراهن و شلوار پوشبدم و راهی شدم. از توی گوگل آدرس رو گیر آورده بودم و میدونستم چه جوری با اتوبوس و قطار خودم رو از اوکلند به سن حوزه برسونم.

ولی از ترسم سه ساعت زودتر راه افتادم و یک ساعت و نیم مجبور شدم توی خیابون نزدیک محل ملاقات پرسه بزنم. محل مصاحبه یک مغازه ای بود که فروشگاه تلفن و خرت و پرتهای الکترونیکی بود. وقتی وارد شدم و خودم رو معرفی کردم یک خانم جوانی که بعدا فهمیدم دوست دختر مدیر عامل بود من رو به اطاق پشتی معازه راهنمایی کرد و من با آقای مدیر عامل جوان ملاقات کردم.

آقای مدیر عامل یک آقا پسر بیست و پنج ساله بود که با همکاری دوست دخترش و خواهرش شرکتی در سنفرانسیسکو راه انداخته بود که سرویس خدمات کامپیوتری را در منزل مردم ارائه بده. خلاصه من یک نیم ساعتی باهاش صحبت کردم و بهش گفتم خیالت راحت باشه من از عهده این کار بر میام.

خوشبختانه در گفتگوی حضوری و مخصوصا درباره کار, زبانم خیلی بد نبود و تونستم نظر آقای مدیر عامل رو جلب کنم. از من سوال کرد که برای چی میخوای کار تکنسینی بکنی. من هم گفتم بخاطر اینکه میخوام با مردم و فرهنگ امریکا آشنا بشم. در مورد حقوق گفت که من باهات قرارداد ثابت میبندم و سالیانه بهت چهل و پنج هزار دلار حقوق میدم. من که حاضر بودم با نصف این حقوق هم کار کنم از خوشحالی داشتم بال در میاوردم.

بعدا فهمیدم که وقتی مالیات و بیمه و بازنشستگی رو از اون حقوق کم میکنند فقط ماهی دو هزار و سیصد دلار دستم رو میگیره. ولی همین مقدار هم برای من از خوب هم خوبتر بود. در ضمن چون از همسرم هم جدا شده بودم و او هم برای خودش کار پیدا کرده بود و رفته بود پی زندگی خودش, این مبلغ برای من مجرد کافی بود.

روز اول پیاده تا ایستگاه مترو رفتم و سوار مترو شدم. البته همه این مسیر رو روز قبلش برای امتحان رفته بودم. محل شرکت نبش خیابان مارکت و مانتگامری و در طبقه سیزدهم یک ساختمان بود. آنجا شلوغترین خیابان شهر سنفرانسیسکو و مرکز خرید و تجمع مردم است.

ادامه دارد ...


مطالب مرتبط



سایر مطالب

جمعیت شناسی در اصل علمِ سرشماریِ نفوس است. اما بررسیِ‌ عواملی که سببِ تغییراتِ جمعیتی شده، و برآوردِ تأثیراتی که این تغییرات روی زندگیِ مردم گذارده نیز در آن حائزِ اهمیت است. مهاجرت چه تأثیری بر رشدِ جمعیتِ آمریکا گذاشته است؟
مطالعه
ایالاتِ متحده ی آمریکا یعنی خیلی چیزها. یعنی ابرقدرتِ دنیا، یعنی یکی از بزرگترین کشورها. بر یک کرانه ی تاریخش...
مطالعه
ایالاتِ متحده ی آمریکا یعنی خیلی چیزها. یعنی ابرقدرتِ دنیا، یعنی یکی از بزرگترین کشورها. بر یک کرانه ی تاریخش...
مطالعه
آوریلِ 1865 مقطعی سرنوشت ساز در تاریخِ آمریکا بود. در 9 آوریل، ارتشِ ائتلافِ جنوب [شماری از ایالاتِ جنوبی که...
مطالعه
در قرن پانزدهم لایحه ای قانونی به تصویب رسید که بر اساس آن هیچ دولت (و یا حکومت فدرالی) اجازه...
مطالعه
سیاستمداران آمریکایی و نیز مردم این کشور، دوست دارند خودشان را «ملت مهاجرین» خطاب کنند. جایی که خانواده هر کس،...
مطالعه

ارسال این به یک دوست