به یاد شهید بی سر، محسن حججی
۱۳۹۶-۱۱-۱۸
تهرانجلس
۱۳۹۶-۱۱-۱۸

بازگشت نوشت : مدرسه (قسمت اول)

روایتی از مژگان عباسلو
زودتر از اونی که فکر می‌کردم موعد ثبت نام مدارس در ایران رسید. باید کم‌کم یه مدرسه‌ی خوب واسه‌ی سرکار علیه راحیل خانوم که مرتب غر می‌زد و اشک توی چشماش جمع می‌شد که "همه‌ی دوستام اونجان. من نمی‌خوام اینجا مدرسه برم. می‌ترسم! اینجا هیچ کس رو نمی‌شناسم و ..." پیدا می‌کردم. این بود که همراه مادر مهربون همسر برادرم که مدیر بازنشسته‌ی یکی از بهترین مدارس دولتی شهر کرج هستند، به حدود دوازده-سیزده مدرسه سر زدیم. با خیلی از معلمان و مدیران خوب و با سابقه‌ی مدارس دولتی و غیرانتفاعی حضوری صحبت کردیم و به دیدن برخی مدارس قرآنی هم رفتیم.

در این دید و بازدیدها من دلایل بازگشتم رو که برای برخی قابل هضم بود و برای برخی نبود توضیح می‌دادم و می‌گفتم که برام مهم نیست که مثلا مدرسه‌ی "منظومه‌ی خِرَد" بالاترین آمار قبولی منطقه رو در تیزهوشان داره یا مدرسه‌ی "آفرینش نو" به روش "کیف در مدرسه" اداره می‌شه و بچه‌ها تکلیفی خونه نمی‌برند. توضیح می‌دادم برای من مهم اینه که اول راحیل خودش رو در جمع دوستانی شبیه خودش ببینه و دوم مدرسه محیطی امن و سالم از نظر فرهنگی و معنوی برای دخترکم باشه.

همونطور که دلایل بازگشتم و معیارهام برای خوب بودن یه مدرسه خیلی از مدیران رو متعجب می‌کرد، جواب‌ها و داستان‌های اونها از وضعیت مدارس و بچه‌ها درایران من رو حیرت‌زده می‌کرد. اغلب جواب این بود که "در ایران وضع بدتر از آمریکاست! دخترها از سنین پایین ارتباط با غیرهمجنس رو تجربه می‌کنند! از نماز جماعت در خیلی از مدارس به خاطر فشارهای والدین خبری نیست! دنبال مدارس قرآنی شبیه روشنگر و تزکیه‌ی تهران در شهر کرج نباش...".

خوب یادمه که مدیر یکی از مدارس بسیار گرانقیمت و شیک به من رک و پوست کنده اینطور گفت: "ببینید، برای من کاری نداره این شهریه رو از شما بگیرم. خیلی هم خوشحال می‌شم این کار رو بکنم! ولی دلم نمی‌آد! من اینجا مجبورم از همه قشری ثبت نام به عمل بیارم تا ضرر نکنم. دختر خودم رو اینجا ثبت نام نکردم! ما اینجا یه زیارت عاشورای ساده گذاشتیم مادرها ریختند توی مدرسه که به چه حقی اشک بچه‌ی من رو در آوردی! مادری دوست مذکرش رو فرستاده بود دنبال دخترش که ببردش خونه! پدری ....".

یکی دیگه از مدیران با سابقه برای من از دختری گفت که خیالبافی‌هاش رو در قالب تجربه به خورد همکلاسی‌های دبستانیش می‌داده و از تعدد دوستان مذکرش صحبت می‌کرده. همینطور از تیغ‌زنی‌ها و خودزنی‌های رواج یافته بین نوجوون‌ها گفت و تنم رو به لرزه انداخت.

ادامه دارد...

مطالب مرتبط



سایر مطالب