طوفان مایکل با سرعت ۲۴۹ کیلومتر بر ساعت خاک آمریکا را درنوردید
۱۳۹۷-۰۷-۲۳
هر آنچه از انتخابات میان دوره‌ای آمریکا باید بدانیم
۱۳۹۷-۰۷-۲۴

سفر به سرزمینِ فقرهای شدید:
به آمریکا خوش آمدید

فلورا پیکار کروز (Flora Picar Cruz) هشتاد و دو ساله، نشسته بر تختِ خود. فلورا اهلِ پورتو ریکو است و به بیماری های تنفسی مبتلاست.

فلیپ الستون (Philip Alston)، کارشناسِ فقرِ سازمان ملل، می خواهد بداند چرا در آمریکا 41 میلیون نفر در فقر به سر می برند. او طیِ مأموریتِ دوهفته ایِ ویژه‌ی خویش، به اعماقِ پنهانِ ثروتمندترین کشورِ جهان رفته است و ما نیز با او همراه شده ایم.

نویسنده : Ed Pilkington

منبع : گاردین

لس آنجلس، کالیفرنیا،‌ 5 دسامبر

«انتخاب با خودتان است. می توانید مستقیم بروید به بهشت، یا اینکه بپیچید به راست و به جای دیگری پا بگذارید.»

در لس آنجلس هستیم، در مرکزِ یکی از ثروتمندترین شهرهای آمریکا. و ژنرال داگون، با لباسی مشکی بر تن (General Dogon)، راهنمای گردشگریِ ماست. مردِ بلندقدِ دیگری هم او را همراهی می کند که موهایی خاکستری بر سر و شلوار جین و کتی شیک بر تن دارد: پروفسور فیلیپ الستون، استادِ دانشگاهِ استرالیا و دارای عنوانِ رسمیِ «گزارشگرِ ویژه‌ی سازمان ملل در فقرِ شدید و حقوقِ بشر».

ژنرال داگون، که خود بزرگ‌شده ی خیابانهای محله ی اسکید راو (Skid Row: محله ای در مرکزِ شهرِ لس آنجلس که خیابانهای آن پر است از افرادِ آواره و بی‌خانمان) است، جلو می افتد. گامش را بلندتر می گیرد تا از روی یک موشِ مرده رد شود بدونِ اینکه هیچ حرفی بزند. به فردی می رسد که روی پیاده‌رو ولو شده و پتوی ژنده‌ی نارنجی‌رنگی رویش است. او را دور می زند.

آن دو، چادرهای مندرس و سرپناههای برزنتیِ سرهم‌بندی‌شده را یکی بعد از دیگری پشتِ سر می گذارند. مردان و زنان گرداگردِ ساختمانها چمباتمه زده یا خوابیده اند. بعضی ها با هم و خیلی ها هم تنها. درست مثلِ سیاهی‌لشکرِ فیلمهای کم‌بودجه ای که ویرانشهرها را به تصویر می کشند.

به یک دوراهی که می رسیم، ژنرال داگون می ایستد و به مهمانهایش حقِ انتخاب می دهد. اول به راهِ مستقیم اشاره می کند که در انتهای آن، آسمانخراشهای پرزرق‌وبرق و سربه‌فلک‌کشیده ی لس‌آنجلس خودنمایی می کند که از آنِ ثروتمندانِ ازمابهتران است.

بهشت.

سپس به سمتِ راست اشاره می کند تا نگاهِ ما را به محله ی اسکید راو که درست در مرکزِشهرِ لس آنجلس واقع شده پیش ببرد و با این کار، عبارتِ «black power» که روی گردنش خالکوبی شده نمایان می گردد.

الستون به راست می پیچد.

 

فیلیپ الستون در مرکزشهرِ لس آنجلس

از اینجا، سفرِ دوهفته ای مان به لایه‌های پنهانِ «رؤیای آمریکایی» آغاز می شود. الستون، ناظرِ سازمان ملل، در حکمِ داورِ بی‌طرفی است که استانداردهای حقوقِ بشر در سرتاسرِ دنیا را ارزیابی می کند. او این بار گذرش به این منطقه از آمریکا افتاده.

مأموریتِ حقیقت‌جویانه‌ی او در ثروتمندترین کشورِ جهان او را به کشفِ یک حقیقتِ غمبار در قلبِ این کشور رساند: 41 میلیون نفر در آمریکا رسماً‌ در فقر زندگی می کنند.

از این میان، نه میلیون نفر درآمدِ نقدی شان صفر است و حتی یک سنت هم برای امرارِ معاشِ خود دریافت نمی کنند.

سفرِ‌ توانفرسای الستون او را به این سو و آن سوی کشور کشاند، از این منطقه ی محروم به آن منطقه ی محروم. وی از لس آنجلس و سن فرانسیسکو شروع کرد، سپس ایالتهای جنوبی را زیرِ پا گذاشت، آنگاه به جزیره ی مستعمره‌نشینِ پورتو ریکو سفر کرد و در نهایت به معدنِ زغال‌سنگِ کشور یعنی ویرجینیای غربی سری زد، و به این نتیجه رسید که اتکای آمریکا به کسب‌وکارِ خصوصی مانع از عرضه ی خدماتِ دولتی می شود.

گاردین برای اولین بار است که به این سفیرِ سازمان ملل دست پیدا می کند. ما پا به پای او در آمریکا گشتیم و هرجا توقف کرد توقف کردیم، و شاهدِ فقرِ شدیدی بودیم که او برای نخستین مرتبه از آن پرده بر می داشت.

وقت وقتِ تلافی است. این گزارشگرِ ویژه ی سازمان ملل خود می گوید: «همیشه آمریکا مشتاق است که من از فقر و وضعیتِ نامطلوبِ حقوقِ بشر در کشورهای دیگر صحبت کنم. اما این بار خودِ آمریکا سوژه ی من است.»

 

دیوید بوش (David Busch)، که در حالِ حاضر در ساحلِ ونیسِ لس آنجلس بی‌‌خانمان است.

ما گردشِ خود را در لحظه ی حساسی آغاز کردیم، یعنی در روزی که جمهوریخواهانِ سنا به حذفِ کسوراتِ مالیاتی رأی دادند و با این کار، ثروتِ هرچه بیشتری را نصیبِ ابرثروتمندان کردند و در عینِ حال، مالیاتِ بخشِ زیادی از خانواده های کم‌درآمد را افزایش دادند. این تغییر و تحولها نابرابریِ ثروت که هم اکنون در آمریکا حادتر از هر کشورِ صنعتیِ دیگری است (سه نفر به تنهایی بیش از نصفِ جمعیتِ آمریکا ثروت دارند: بیل گیتس، جف بیزوس و وارن بافت) را تشدید می کند.

چند روز مانده به دیدارِ ما با نماینده ی سازمان ملل، رهبرانِ جمهوریخواه افزایشی ناگهانی در مالیاتها ایجاد کرده و طرحهایی را معرفی کردند که بتوان با آنها از سر و تهِ برنامه های اجتماعی زد. این به مفهومِ نوعی حمله به رفاهِ نه چندان مطلوبِ کنونی است.

ژنرال داگون، که خودش روزگاری در کوچه پس‌کوچه های اسکید راو بی‌خانمان بوده و اکنون در مؤسسه ی Lacan (Los Angeles Community Action Network) فعالیت می کند،‌ با تعجب می گوید: «آن بالادست را نگاه کنید! آن بانکها، آن جرثقیلها و آن برجهای لوکس را ببینید چطور بالا می روند! حالا این پایین را نگاه کنید. هیچ چیز نیست جز چادرهایی که پشت به هم داده اند. خلق الله هیچ جایی ندارند بروند.»

کالیفرنیا برای دیدارِ ما با فرستاده ی سازمان ملل نقطه ی شروعِ مناسبی بود، چرا که این ایالت، هم نمونه ی بارزی است از رشدِ تکنولوژی و ثروتِ بیکرانِ جماعتِ یک‌هزارمِ‌درصدی‌ها، و هم مظهرِ خیزشِ هزینه های مسکن است که در نتیجه ی اوّلی به وجود آمده و بی‌خانمانی را چندچندان کرده است. در حالِ حاضر، شهرِ لس آنجلس بیشترین جمعیتِ ساکن در خیابانها را در خود جای داده است. این جمعیت سالِ گذشته 25درصد رشد داشت و به 55000 تن رسید.

رسی فینلی، 41 ساله، مشغولِ استرلیزه کردنِ لگنِ سفیدرنگی است که در چادرِ خود به عنوانِ توالت استفاده می کند. او بیش از یک دهه است که در این چادر زندگی می کند. او نهایتِ تلاشِ خود را می کند تا محیطِ زندگی اش را، که متشکل است از کپه‌های لحاف و تشک و مقداری خرت و پرت، در نبردی بی‌حاصل با موشها و سوسکها پاکیزه نگه دارد. او مجبور است با حمله ی بی امانِ ساسها بسازد. برجستگی های روی پوستِ شانه هایش که اینطور نشان می دهد.

او هیچ درآمدِ رسمی ئی ندارد، و چندرغازی که بابتِ بازیافتِ بطری ها و قوطی ها می گیرد به هیچ عنوان کفافِ اجاره ی یک خانه ی نقلیِ تک‌خوابه را که ماهانه حدودِ 1400 دلار آب می خورد هم نمی دهد. یکی از دوستانش هر دو سه روز یکبار برایِ او غذا می آورد و در باقیِ موارد، چشمِ امیدِ او به خیریه های دوروبر است.

در همان مدتِ کوتاهی که با هم گفت‌وگو می کردیم وی دو بار به گریه افتاد؛ یکبار وقتی به یاد آورد که چطور مددکارانِ اجتماعی پسرِ نوزادش را به خاطرِ اعتیادِ وی به مواد از دستانش گرفته بودند (این فرزند هم اکنون 14 سال دارد و فینلی از آن موقع تا بحال او را ندیده)، و بارِ دوم وقتی که به تجاوزِ جنسی ئی اشاره می کرد که در کودکی قربانیِ آن شده بود و او را به سمتِ موادِ مخدر و بی‌خانمانی سوق داده بود.

با همه ی اینها، مثبت‌اندیشیِ فینلی قابلِ تحسین است. نظرِ او را درباره ی «رؤیای آمریکایی»، یعنی این تصور که هر کس سخت تلاش کند موفق می شود، جویا شدیم. او بلافاصله پاسخ داد: «می دانم که روزی موفق خواهم شد.»

آیا یک زنِ 41 ساله که در پیاده روهای اسکید راو زندگی می کند روی موفقیت را خواهد دید؟

«البته که خواهم دید، تا وقتی که ایمان داشته باشم.»

«موفقیت» از نظرِ او چیست؟

«می خواهم نویسنده یا شاعر بشوم، یا کارآفرین، یا هم درمانگر.»

 

رسی فینلی، ساکنِ چادری در خیابانِ ششمِ لس آنجلس.

رابرت چمبرز (Robert Chambers) در قطعه ی دیگری از پیاده رو ساکن است. او با پالت های چوبی دورتادورِ چادرِ خود را محصور کرده است که در محله ی اسکید راو شبیهِ نوعی باغ به نظر می رسد.

بر سردرِ خانه ی او تابلویی هست که روی آن نوشته شده: «اتحادِ نویسندگانِ بی‌خانمان» (Homeless Writers Coalition)، که نامِ گروهی است که او می گرداند و کارش احترام قائل شدن برای افرادِ بی‌خانمان و مقابله با جنبه های به قولِ خودش «حیوانیِ» زندگیِ آنان است. او بیش از همه از نبودِ سرویسهای بهداشتیِ عمومی گلایه می کند که مردم را مجبور می کند در خیابانها خود را تخلیه کنند.

مسئولانِ شهرِ لس آنجلس وعده ی تأمینِ سرویسهای بهداشتی را داده اند، امری حیاتی که بی توجهی به آن سببِ شیوعِ هپاتیتِ A از سن دیگو تا سواحلِ غربی شده و به خاطرِ نبودِ سیستمِ فاضلاب در اردوگاههای بی‌خانمانان، تا کنون جانِ 21 نفر را ستانده است. شبها هم پارکها و مراکزِ رفاهی می بندند تا از ورودِ بی‌خانمانان جلوگیری کنند.

اسکید راو برای هر 1800 نفر خیابان‌نشین 9 سرویسِ بهداشتی دارد. این تعداد، از آنچه سازمان ملل در اختیارِ کمپهای آوارگانِ سوری قرار داده بسیار کمتر است.

چمبرز می گوید: «واقعاً این وضع غیرانسانی است، و آنچه دستِ آخر نصیبِ آدم می شود روح و روانی حیوانی است.»

او حدودِ یک سال است که در خیابانها زندگی می کند، زیرا آزادیِ مشروطِ خود را با حملِ مواد زیرِ پا گذاشته و در نتیجه از آپارتمانِ ارزان‌قیمتِ خود بیرون رانده شده است. می گوید هیچ یار و یاوری ندارد و هیچ امیدی به «موفقیت» نیز.

«بسته های حمایتی؟ بعید می دانم به من برسد. میانِ من و آنها فاصله هاست.»

از بینِ همه ی کسانی که گذرشان به مهمانِ سازمان‌مللیِ ما افتاد، چمبرز از همه نسبت به رؤیای آمریکایی بدبین تر بود. «مردم نمی فهمند که هرگز قرار نیست چیزی بهتر بشود. برای کسانی مثلِ ما راهِ برون‌رفتی وجود ندارد. من 67 سال سن دارم، بیماریِ قلبی دارم، کجا را دارم بروم جز اینجا؟ شاید چیزِ زیادی از عمرم باقی نمانده باشد»

کارمایی که در همان روزِ اول جذب کردیم آنقدر بد بود که حتی مردِ رنج‌دیده و سردوگرم‌چشیده ای مثلِ الستون را هم عصبی کرد. او گزارشگرِ ویژه ی سازمان ملل است، تهیه ی گزارش از فقر و فلاکت و آثارِ شومِ آن کارِ اوست. کشورهای زیادی را هم دیده است، از عربستان سعودی تا چین و ...، اما اینجا اسکید راو است!

او بعدها به گاردین گفته بود: «بدجور احساسِ افسردگی گرفته بودم. طنینِ هولناکِ ماجراهای رقت‌انگیز دائم در گوشم بود. آدم به یک جایی که می رسد در می ماند که آخر از دستِ من و امثالِ من چه کاری بر می آید؟»

مقصدِ بعدیِ ما سن فرانسیسکو بود، منطقه ی تندرلوین (Tenderloin)، جایی که مردمِ بی‌خانمان دورِ هم جمع می شوند. واردِ کلیسای سنت بانیفیس (Boniface) شدیم.

آنچه او در آنجا دید التیامی بود بر روحِ دردمندش.

کالیفرنیا، سن فرانسیسکو، 6 دسامبر
 

طرحِ Gubbio در کلیسای سنت بانیفیسِ سن فرانسیسکو. این کلیسا هر هفته رأسِ ساعتِ 6 درهای خود را به روی افرادِ بی‌خانمان باز می کند تا بتوانند تا ساعتِ 3 بعد از ظهر در آنجا استراحت کنند.

حدودِ هفتاد نفر بی‌خانمان در نیمکتهای عقبِ این کلیسا به آهستگی به خواب فرو رفته بودند. هر روز صبح (به جز تعطیلاتِ آخرِ هفته) این اجازه به آنان داده می شود. عبادت‌کنندگان نیز با ملاحظه ی حالِ آنها در جلوی کلیسا به عبادتِ خود مشغول می شوند. این کلیسا با پذیرفتنِ آنها در واقع به اصلِ «آغوشت را برای کمک باز کن» که در کاتولیک مطرح است عمل کرده است.

 الستون می گوید: «با دیدنِ این کلیسا عجیب روحیه گرفتم. چه منظره ی بی‌تکلفی بود و چه ایده ی زیبایی. یک آن به ذهنم خطور کرد که اگر مسیحیت این نیست پس چیست؟»

در کرانه ی غربیِ آمریکا، شاهدِ قطره ای نایاب از نوعدوستی بودیم که در مقابلِ دریایی از کین و بی‌وجدانی قرار داشت. در سالهای اخیر بیش از 500 قانون علیهِ افرادِ بی‌خانمان در شهرهای کالیفرنیا وضع شده است. در دولتِ فدرال، بن کارسون، جراحِ اعصابی که دونالد ترامپ وزارتِ مسکن را به او سپرده است، دارد همین جور از کمک‌هزینه های دولتی برای مسکنهای ارزان‌قیمت می زند.

بگذارید واضح بگویم: به جز کلیسای سنت بانفیس و کلیسای تابعه اش، هیچ عبادتگاهِ دیگری در سن فرانسیسکو وجود ندارد که پذیرای مردمِ بی‌خانه‌وکاشانه باشد. برعکس، خیلی ها هم شروع به بستنِ درهای خود بر روی کلیه ی مراجعان کرده اند تا مبادا در بینشان آدمهای بی‌خانمان هم باشند، آن هم در این موسمِ کریسمس.

تینی گری گارسیا (Tiny Gray-Garcia) یکی از خیابان‌نشین‌ها به الستون می گوید دیدگاهِ رایجی در جامعه باب شده که او و امثالِ او باید هر روز با آن دست و پنجه نرم کنند. خودش نامِ آن را «نگاهِ بیرحمانه به بیرون» می گذارد.

 

کوی کتلی (Coy Catley)، 63 ساله، نشسته در جعبه ی مقواییِ خود بر پیاده رو های تندرلوینِ سن فرانسیسکو.

این نگرشِ خودمحور (همان نگاهِ بیرحمانه به بیرون) از بدوِ تأسیسِ ایالاتِ متحده ی آمریکا مشخصه ی زندگیِ آمریکایی بوده است. در ذهنِ بسیاری از آمریکایی ها، رهایی از یوغِ دولتی خودکامه (پادشاهیِ بریتانیا) معادل بود با استقلالِ حقوقِ ایالات، خودمحوری و تک‌روی. این دیدگاه برای کسانی که از ثروتِ کافی برخوردارند خوب است،‌ اما برای آنهایی که در فقر به دنیا آمده اند جز ضرر چیزی ندارد.

در مقابلِ نگرشِ فوق، این اعتقاد وجود دارد که جامعه باید از خود در برابرِ گرسنگی و بیکاری محافظت کند. همین اعتقاد بود که به طرحِ نیودیلِ (New Deal) روزولت و جامعه ی بزرگِ (Great Society) لیندون جانسون منجر شد. اما در روزگارِ فعلی دور دورِ «تو سی خودت من سی خودم» است. رونالد ریگان با طرحِ کاهشِ مالیاتها (tax cuts) در دهه ی 1980 این گرایش را روی کار آورد و بیل کلینتون هم با حذفِ کمکهای بهزیستی به خانواده های کم درآمد آن را پی گرفت،‌ که هنوز هم میلیونها آمریکایی به مصیبتِ آن گرفتارند.

این بی‌مهری های فزاینده، چه خانواده ها را که به خاکِ سیاه نکشانده است. هم اکنون 15 میلیون کودک در آمریکا رسماً به فقر دچارند، و حمایتهایی که از آنها می شود ناچیزتر از هر کشورِ صنعتیِ دیگری است.

خودِ الستون در مقاله ای درباره ی عوام‌فریبیِ ترامپ و چالشهای سختی که بر سرِ راهِ حقوقِ بشر قرار داده است، چنین نوشته است: «دور و زمانه ی بسیار خطرناکی شده. احتمالِ هر چیزی می رود.»

ناحیه ی لاوندز (Lowndes) از ایالتِ آلاباما، 9 دسامبر

 

آرون تیگپن (Aaron Thigpen) از شرایطِ دشوارِ فقر در ناحیه ی باتلر (Butler) می گوید. وضعِ نامناسبِ درمان مردم را در معرضِ بیماری هایی قرار داده است که مدتها بود گمان می شد در آمریکا ریشه کن شده اند.

ترامپ دارد تیشه به ریشه ی حقوقِ بشر می زند. از طرفی، جمهوریخواهان هم تصمیم دارند برنامه های بهزیستی را در سالِ آینده کاهش دهند تا کسریِ مالیاتیِ اغنیا را جبران کنند، که این کار بیش از همه به ضررِ سیاهپوستانِ آمریکا تمام خواهد شد.

سیاهپوستان 13درصدِ جمعیتِ آمریکا را تشکیل می دهند، اما 23درصدِ جمعیتِ رسماً فقیر و 39درصدِ افرادِ بی‌خانمان را به خود اختصاص داده اند.

ارتباطِ نژاد با فقر در هیچ کجای آمریکا مانندِ ایالتهای جنوبی پررنگ نیست. در این منطقه از کشور، هنوز زخمِ برده‌داری تازه است. گزارشگرِ ویژه ی سازمانِ ملل مقصدِ بعدیِ خود را انتخاب می کند: بلک بلت (Black Belt). این واژه در اصل به خاکهای سیاه و حاصلخیزِ ایالتِ آلاباما اطلاق می شده است، اما به مرورِ زمان برای توصیفِ جمعیتِ اکثراً سیاهپوستِ این منطقه به کار رفته است.

رابطه ی نوعِ خاک با ترکیبِ جمعیتیِ این ناحیه اتفاقی نیست. کشتِ پنبه در این سرزمینِ حاصلخیز رونقِ فراوانی داشت، در نتیجه برای حملِ این محصول از برده ها استفاده می شد. هنوز هم اعقابِ این برده ها در بلک بلت زندگی می کنند، و هنوز هم در یکی از بدترین باتلاقهای فقرِ آمریکا دست و پا می زنند.

می توان این سلسله ی شرم‌آورِ تاریخی را به این صورت به تصویر کشید: خاکِ پنبه‌خیزِ بلک بلت منجر به برده‌داری شد، برده ها به ساکنانِ اصلیِ این منطقه تبدیل شدند، و اینک ساکنانِ اصلیِ این منطقه در فقرِ شدید به سر می برند.

برای پی بردن به اوضاعِ وخیمِ جمعیتِ سیاهپوستانِ آلاباما راههای زیادی وجود دارد. کافی است همین حقیقت را در نظر بگیریم که در بلک بلت خانواده های بسیاری هستند که هنوز به شبکه ی فاضلاب دسترسی ندارند. هزاران نفر هنوز در میانِ مجاریِ روبازِ فاضلاب زندگی می کنند، چیزی که معمولاً در کشورهای در حالِ توسعه شاهدش هستیم.

اوایلِ امسال روزنامه ی گاردین هشدار داده بود که این بحران منجر به شیوعِ کرمِ قلابدار در منطقه شده است، انگلی روده ای که از راهِ فضولاتِ انسانی منتقل می گردد. این انگل در آفریقا و آسیای جنوبی دیده شده است، اما در آمریکا گمان می شد سالها پیش ریشه کن شده باشد.

ولی نه، این کرم هنوز در آمریکا و در زادگاهِ دادستانِ کلِ ترامپ، جف سشنز، حیات دارد و خونِ مردمانِ فقیر را می مکد.

بیماریهای کشورهای جهان سومی در ثروتمندترین کشورِ دنیا در حالِ شیوع است!

مشکلِ فاضلابهای روباز به خصوص در ناحیه ی لاوندز حاد است، ناحیه ی اکثراً سیاهپوستی که مرکزِ شکل‌گیریِ جنبشهای حقوقِ مدنی بوده و یکی از شهرهایی است که در 1965شاهدِ راهپیماییِ سلما تا مونتگمری ( Selma to Montgomery) به رهبریِ مارتین لوترکینگ برای رسیدن به حقِ رأی بوده است.

 

فیلیپ الستون مشغولِ صحبت با یکی از ساکنان. بسیاری از خانواده های نواحیِ بالتر و لاوندز ترجیح می دهند از شبکه ی فاضلابِ روبازی استفاده کنند که از لوله های PVC ساخته شده باشد.

کاترین فلاورز (Catherine Flowers) تخمین زده است که در این منطقه، علیرغمِ همه ی تاریخِ افتخارآمیزی که دارد، 70درصدِ خانوارها یا فاضلابهای خود را مستقیماً در فضای آزاد تخلیه می کنند، یا گندانبار (سپتیک تانک) های معیوبی در خانه دارند که در برابرِ بارانهای شدید گنجایشِ کافی ندارند.

پس از آنکه تیمِ خانمِ فلاورز با نامِ اختصاریِ Acre (Alabama Center for Rural Enterprise) مسئولان را تحتِ فشار قرار داد تا برای حلِ این مشکل چاره ای کنند، مسئولینِ ذیربط 6 میلیون دلار برای  سیستمِ پالایشِ فضولات اختصاص دادند که عمدتاً صرفِ مشاغلِ سفیدپوستان شد و خانواده های سیاهپوست اکثراً از آن بی نصیب ماندند.

فلاورز می گوید: «این امر مصداقِ بارزِ بی‌عدالتی است. کسانی که نمی توانند از عهده ی مخارجِ این سیستم برآیند به حالِ خود رها می شوند و آنهایی که پولِ کافی دارند از خدماتِ دولت بهره مند می گردند.»

والتر (Walter) یکی از ساکنینِ ناحیه ی لاوندز است. وی که از بیمِ قطع شدنِ آبِ منزلش نخواست نامِ خانوادگی اش افشا شود، هرروز با تبعاتِ این بی‌توجهی دست و پنجه نرم می کند. او می گوید: «کافی است بارانِ شدیدی ببارد تا کلِ خانه را آب بردارد.»

او خواست مؤدبانه بگوید که با آمدنِ باران، فاضلاب از ظرف‌شوی آشپزخانه و روشوی و دستشویی و حمام بالا می زند و گند و کثافت و تعفن خانه را بر می دارد.

از والتر پرسیدیم با توجه به این شرایط، نظرش درباره ی این عقیده که هرکس اگر تلاش کند موفق می شود چیست؟

پاسخ داد: «به نظرم اگر به ما میدان می دادند می توانستیم موفق باشیم. اما به ما میدان ندادند.»

پرسیدیم به نظرش اگر سفیدپوست می بود مشکلِ فاضلابش تا الآن حل شده بود؟

بعد از اندکی مکث جواب داد: «من نژادپرست نیستم. اما بله، حل می شد.»

به پشتِ خانه ی والتر که رفتیم ظلمِ واقعی را به چشمِ خود دیدیم. در حیاطِ خانه چند کانالِ کوچک به چشم می خورد که به خانه های همسایه راه داشت و مایعِ تیره‌رنگی در آنها جاری بود و همه ی آنها به گودالهایی تهوع‌آور می ریخت که درست در زیرِ خانه ی سیارِ آنها قرار داشت، خانه ای که والتر به همراهِ پسرش، عروسش و نوه ی مؤنثِ 16 ساله اش در آن زندگی می کردند.

این تصویری است واقعی از سرنوشتِ روستاییانِ سیاهپوست و فقیرِ آلاباما. آنها نیز به مانندِ هر شهروندِ آمریکاییِ دیگری حق دارند زندگی کنند و در پیِ خوشبختی بروند، حال آنکه با گودالهایی از مدفوع احاطه شده اند.

در هفته ی جاری، بلک بلت واکنشی قاطع از خود نشان داد. روزِ سه شنبه، حلقه ی دیگری به زنجیره ی یادشده افزوده شد که این بار سیاه نبود، بلکه آبی بود، آبیِ دموکراتها.

 

این نقشه نشاندهنده ی رأی‌دهندگانِ سیاهپوستِ آمریکاست که توانستند پیروزیِ دور از ذهنِ داگ جونز (Doug Jones) در سنای آمریکا را رقم بزنند. نامبرده اولین دموکراتِ آلاباماییِ نسلِ کنونی است که به سنا راه پیدا کرده است. وی رقیبِ خود، روی مور (Roy Moore) را که متهم به کودک‌آزاری است شکست داد و ضربه ی سختی به گردانندگانِ او یعنی استیو بنن و دونالد ترامپ وارد کرد.

این احتمالاً مهمترین نمودِ اقتدارِ سیاسیِ سیاهپوستانِ این منطقه از زمانِ راهپیماییِ 1965 تا کنون بوده باشد. اگر حلقه های پیشینِ این سلسله با مشخصه های «خاک» و «برده‌داری» و «فقر» متمایز می شدند، مشخصه ی این یکی را باید «قدرت‌نمایی» دانست.

 پورتو ریکو، گوایاما، 10 دسامبر

حالا نقشِ الستون به عنوانِ گزارشگرِ سازمانِ ملل این وسط چیست؟ گزارشِ کاملِ او درباره ی آمریکا ماهِ میِ آینده و پیش از آنکه به شورای حقوقِ بشرِ سازمانِ ملل در ژنو عرضه شود منتشر خواهد شد.

البته هیچ کس انتظارِ شق القمر از آن را ندارد: جامعه ی جهانی برای رام کردنِ دولتهای سرکش برشِ لازم را ندارد. با این حال الستون امیدوار است که بازدیدِ او سبب شود آمریکا در محظورِ اخلاقی قرار گیرد و ارزشهای خود را به یاد آورد.

او می گوید: «نقشِ من این است که دولتها را پاسخگو سازم. اگر دولتِ آمریکا درباره ی حقِ مسکن، درمان یا غذا پاسخگو نباشد، باید نتیجه گرفت که هنوز استانداردهای اولیه ی حقوقِ بشر محقق نشده است. کارِ من این است که این نکته را یادآور شوم.»

الستون در تحقیقاتِ پیشینِ خود درباره ی فقرِ شدید در مناطقی نظیرِ موریتانی، ملاحظه ی هیچ چیز و هیچ کس را نکرده است. امیدواریم در تحلیلِ خود از پورتو ریکو که مقصدِ بعدیِ او در آمریکاست نیز به همان اندازه بی‌ملاحظه باشد.

سه ماه پس از طوفانِ ماریا، گزارشِ کاملی از ویرانی های به جای مانده از این توفند تهیه شده است. 70000 خانه با خاک یکسان شدند، صنعت متوقف شد و این جزیره در خاموشیِ مطلق فرو رفت و هنوز که هنوز است ویرانی به بار می آورَد.

 

الستون در حالِ بازدید از منزلِ نورما جودیت کولون (Norma Judith Colón)، که با طوفانِ ماریا تخریب شده است.

اما بدبختی در پورتو ریکو به خیلی قبل تر از توفندِ ماریا بر می گردد و از سالِ 1898 که آمریکا آن را به عنوانِ غنیمتِ جنگی تصاحب کرد موردِ بی‌توجهی قرار گرفته است. تقریباً نیمی از آمریکایی ها نمی دانند که جمعیتِ 3.5 میلیون نفریِ پورتو ریکو شهروندانِ آمریکا محسوب می شوند. بر این تحقیر این را هم بیفزایید که خطه ی پورتو ریکو هیچ نماینده ای در کنگره ندارد، حال آنکه سیاستهای مالیِ آن را هیأتِ نظارتی دیکته می کند که از سوی واشینگتن تعیین شده است. آن آرمانِ خلاصی از یوغِ دولتِ خودکامه کجاست؟

اکثرِ آمریکایی ها نمی دانند که درصدِ مردمِ فقیرِ این جزیره (44%) بیش از دو برابرِ جمعیتِ فقیرِ عقب‌مانده ترین ایالتِ آمریکا یعنی آلاباما (19%) است. تازه این قبل از طوفان بود؛ بعضی از برآوردها نشان می دهد که بعد از طوفان نرخِ فقر به 60% هم رسیده است.

روت سنتیاگو (Ruth Santiago)، وکیلِ حقوقِ اقلیتها می گوید: «پورتو ریکو از یادها رفته است. ما تحتِ حکومتِ ایالاتِ متحده هستیم ولی هیچگاه در تصمیم‌گیری ها دخالتمان نمی دهند. هیچ نفوذی نداریم و صرفاً بازیچه هستیم.»

ناظرِ سازمانِ ملل زمانی معنای بازیچه ی ایالاتِ متحده بودن را فهمید که به گوایاما در جنوبِ پورتوریکو پا گذاشت، شهری 42000 نفری و نزدیک به محلی که طوفانِ ماریا نازل شد.

ویرانی ها همه جا به چشم می خورًد؛ خانه ها متلاشی شده بود، سقفها فرو ریخته بود، سیمهای برق به طرزِ خطرناکی از بالای سر آویزان بود و... .

نیروگاهِ زغال‌سنگ‌سوزی در این منطقه وجود دارد که شرکتِ چندملیتیِ AES متعلق به ویرجینیا آن را ساخته است و سایه ی آن همچون دیوی مهیب بر سرِ ساکنین سنگینی می کند. دودکشِ این نیروگاه مشرف به افق است و توده ای عظیم از ته‌نشست های ناشی از سوختِ زغال‌سنگ را منتشر ساخته که همچون کاخی شنی تا ارتفاعِ حداقل 200 متری بالا رفته است.

این توده در معرضِ باد و باران قرار دارد که باعث می شود سمومِ ناشی از آن به ویژه جیوه به دریا نشت کند و امرارِ معاشِ ماهیگران را به خطر بیندازد. ساکنانِ منطقه از این موضوع گله دارند و نیز نگرانِ غباری هستند که از این توده پایین آمده و سلامتِ آنها را به خطر می اندازد. پزشکانِ محلی هم با صحه گذاشتن بر این نگرانی به بازرسِ سازمانِ ملل گفتند که افزایشِ شیوعِ بیماری های تنفسی و سرطان دور از انتظار نیست.

فلورا پیکار کروزِ 82 ساله در حالی که در وسطِ روز در بستر دراز کشیده و به سختی و از راهِ ماسکِ اکسیژن نفس می کشد، می گوید: «برگهای درختِ انبه ام پژمرده شده اند.»

 

نرما جودیت کولون ایستاده در خانه ی ویرانه اش که در اثرِ توفندِ ماریا به این روز افتاده است.

طبقِ تحقیقاتِ انجام گرفته روی این توده، موادِ سمیِ موجود در آن از جمله آرسنیک، بورون، کلراید و کرومیم در سطحِ خطرناکی قرار دارد. با این همه، دولتِ ترامپ تلاش دارد از همین اندک نظارتهایی هم که روی پسابهای آن می شود بکاهد.

شعبه ی پورتو ریکوی شرکتِ AES در گفت و گو با گاردین اعلام کرده است که هیچ جای نگرانی نیست زیرا این نیروگاه یکی از پاکترین نیروگاههای آمریکاست و به گونه ای طراحی شده تا از انتشارِ هرگونه آلاینده ای به هوا یا دریا جلوگیری شود. اما مردمِ گوایاما اینگونه فکر نمی کنند. آنها بیمِ آن دارند که نکند الگوی قدیمیِ استعمارگرانِ آمریکایی واردِ مرحله ی جدیدِ خود شده باشد.

وقتی این قبیل رویکردها بارها و بارها در این جزیره تکرار می شود، اهالیِ پورتو ریکو حق دارند که فوج فوج مهاجرت کنند. از زمانِ طوفان، تقریباً 200000 نفر از اهالی دیارِ خود را به مقصدِ فلوریدا، نیویورک و پنسیلوانیا ترک گفته اند، این علاوه بر آن 5 میلیون و خرده ای نفری است که قبل از طوفان در زمینلادِ آمریکا ساکن شده اند. اینجاست که «رؤیای آمریکایی» تعریفِ کاملاً جدیدی پیدا می کند: همه می توانند موفق شوند، به شرطی که ترکِ یار و دیار و فرهنگِ خویش کنند و به سوی سرزمینی بیگانه و پرخطر روانه شوند.

 ویرجینیای غربی، چارلستون، 13 دسامبر

«شما مردم معرکه اید! ما بنا داریم شرِ سوء استفاده هایی که در طولِ این همه سال بر شما روا داشته شده را از سرتان کم کنیم. می توانید صددرصد روی ما حساب کنید.»

وعده ی دونالد ترامپ به سفیدپوستانِ ویرجینیای غربی درست در زمانی داده شد که او داشت جای پای خود را در بینِ جمهوریخواهان برای نمایندگیِ این حزب در انتخاباتِ ریاست جمهوری محکم می کرد، یعنی در میِ 2016. شش ماه بعد، مخاطبانِ این صحبتهای او سخاوتمندانه جبران کردند و پیروزیِ او را با اختلافی بسیار زیاد نصیبش کردند.

جای تعجب نیست وقتی می بینیم افسونِ ترامپ در اهالیِ ویرجینیای غربی کارگر افتاد، چرا که او دنیا را به آنها پیشنهاد داده بود. «ما می خواهیم دوباره معدنچی‌ها را به کار برگردانیم!» هرچه نباشد، به لحاظِ کمیت، اکثرِ کسانی که در آمریکا در فقر به سر می برند (27 میلیون نفر) سفیدپوست هستند.

در ویرجینیای غربی خانواده های سفیدپوست دردهای زیادی دارند. پدیده ی ماشینی‌سازی و کسادیِ کار در معادنِ زغال‌سنگ این ایالت را به خاکِ سیاه نشانده است و موجبِ ازدیادِ بیکاری و رکودِ دستمزدها شده است. پس از آنکه شرکتِ وال‌مارت بازارِ کارِ معدن‌چیان و کارگرانِ معادنِ فولاد را تسخیر کرد، میانگینِ درآمدِ کارگران به ساعتی 3.50 دلار کاهش یافته که از درآمدِ آنها در سالِ 1979 پایین تر است.

عجیب اینجاست که بسیاری از کارگرانِ بلندنظر امیدها و آرزوهای خود را به دستِ میلیاردرهایی سپردند که املاکِ بی حد و حصرِ خود را به لطفِ ارثِ پدری شان به دست آورده بودند.

ترامپ پیش از رسیدن به ریاست جمهوری، کمتر علاقه ای به مشکلاتِ خانواده های کم‌درآمد، اعم از سفیدپوست و غیرِ سفیدپوست نشان می داد. حالا هم که تقریباً یک سال از ریاستِ او بر جمهورِ آمریکا می گذرد، نه تنها از عمل به این قبیل وعده های انتخاباتی اش خبری نیست، بلکه شواهدِ فراوانی در دست است که نشان می دهد وی کمرِ کسانی که به او رأی داده اند را شکسته است. این را وقتی فهمیدیم که به همراهِ گزارشگرِ سازمان ملل‌مان، چارلستونِ ویرجینیای غربی را که آخرین مقصدِ سفرمان بود ترک گفتیم.

همان روز، جمهوریخواهان در سنا و مجلسِ نمایندگان در حالِ جمع‌وجور کردنِ برنامه های کاهشِ مالیات بودند تا در هفته ی آینده به رأیِ نهایی گذاشته شود. خیلی از اهالیِ ویرجینیای غربی با این دلخوشی که این تغییرات برای کمک به آنهاست، دلشاد خواهند شد، غافل از اینکه با فرا رسیدنِ سالِ 2027 و مؤثر واقع شدنِ تغییراتی که برای جبرانِ کسریِ بودجه اعمال شده است، 80درصدِ پایینیِ جامعه مجبور به پرداختِ مالیاتِ بیشتر خواهند شد، در حالی که 1درصدِ بالاییِ جامعه همچنان از منبعِ بادآورده ی 21000 دلاریِ خود لذت خواهند برد.

تد بوتنر (Ted Boettner)، سرپرستِ اجراییِ مرکزِ فراجناحیِ بودجه و سیاستِ ویرجینیای غربی (West Virginia Center on Budget and Policy) می گوید: «سیاستهای ترامپ نابرابری را تشدید، دستمزدها را سرکوب، و زندگیِ اقشارِ کم‌درآمد را سخت‌تر می کند.»

اگر از بلک بلت تصویرِ فاضلابها در خاطرمان ثبت شد، از ویرجینیای غربی، تصویرِ دهانی پر از دندانهای پوسیده در یادمان باقی ماند.

 

شخصی که به درمانگاه مراجعه کرده و هر 30 دندانش نیاز به جراحیِ عصب‌کشی دارد.

Health Right نامِ یک مرکزِ درمانی در چارلستون است که در آن، پزشکان به طورِ داوطلبانه 21000 بیمارِ شاغلِ کم‌درآمد را به طورِ رایگان درمان می کنند. تصویرِ بالا هم شکارِ بازرسِ سازمانِ ملل از یکی از بیمارانی است که برای دندانهایش به این مرکز مراجعه کرده است.

این شخص تنها 32 سال داشت، اما وقتی دهانش را باز کرد به جادوگرانِ عجوزه ی نمایشنامه ی مکبث شباهت پیدا کرد. آن چند دندانِ فاسدِ باقی مانده و لثه‌های سبز‌و‌آبی‌ِ او شبیهِ سوپهای گندیده ای بود که آنان در دیگهای در حالِ جوشِ خود می ریختند.

بیمه ی درمانیِ مستمندان (مدیکید) دندان‌پزشکیِ بزرگسالان را پوشش نمی دهد، مگر آنکه مورد اورژانسی باشد. برای همین مردم هم راهِ مقرون به صرفه را در پیش می گیرند: دست روی دست می گذارند تا زمانی که آبسه ی آنها بیرون بزند و مجبور شوند در بخشِ اورژانس بستری گردند. یکی از زنانی که برای درمان به کلینیکِ دندانپزشکیِ سیارِ این مرکز مراجعه کرده بود از کلِ 30 دندانش فقط عصبهایش باقی مانده بود که همه ی آنها به جراحی نیاز داشتند.

این هم از زندگیِ اقشارِ کم‌درآمد در ویرجینیای غربی. اگر لیندون جانسون مبارزه با فقر را پیشه ساخته بود، ترامپ مبارزه با فقرا را در پیش گرفته است.

خیلی از مردم سالها در زندان به سر می برند به این خاطر که تواناییِ پرداختِ وثیقه را تا برگزاریِ دادگاه ندارند؛ از کارآگاهانِ خصوصی استفاده می شود تا در کارِ کسانی که متقاضیِ مزایای ازکارافتادگی هستند سرک بکشند؛ حکمِ حبس برای حمل و مصرفِ مواد دوباره دارد الزامی می شود؛ جف سشنز عزمِ خود را جزم کرده تا طرحهای توانبخشیِ دولت برای کسانی که از زندان آزاد شده اند را از میان بردارد؛ مستأجرانی که در مسکنهای یارانه ای زندگی می کنند دائم نگرانند که نکند به خاطرِ کوچکترین تخلفی آنها را از خانه بلند کنند؛ و بسیار مواردِ دیگر.

نتیجه ی این چوبکاری های بی امان چیست؟ الی باموِل (Eli Baumwell)، سرپرستِ سیاست‌گذاریِ اتحادیه ی آزادی های مدنیِ آمریکا (ACLU) در ویرجینیای غربی پاسخ می دهد: «مردم به جانِ هم می افتند. مدام به این فکر می کنند که خودشان چه دارند و همسایه شان چه دارد. و این موجبِ رنجش‌شان می شود. کاری که ترامپ می کند دقیقاً همین است که این را به جانِ آن بیندازد.»

و اینگونه بود که فیلیپ الستون با کوله‌باری از رنجِ مردمِ آمریکا، سوار بر هواپیما، به سوی واشینگتن رهسپار شد.

در طولِ این سفر الستون افشا کرد که یک شب از فکرِ آدمهای سرگردانی که در اسکید راو دیدیم تا صبح خواب به چشمش نیامده است.

او در این فکر بود که اشخاصی که در موقعیتِ او هستند در مواجهه با این مردمِ بی‌خانمان چه واکنشی نشان خواهند داد؟ «یک مردِ ثروتمندِ سفیدپوستِ مرفه مثلِ من که سنی از او گذشته، آنها را آدمهایی کثیف و بدبو می بیند که حاضر نیست حتی نزدیکِ آنها بشود.»

اینجا بود که گویی ادراکی به الستون الهام شد: «فهمیدم این همان دیدگاهی است که دولت نسبت به آنها دارد. اما از دیدِ من مقصرِ اصلی جامعه است. جامعه گذاشته کار به اینجا برسد و وظیفه ی خود را به خوبی انجام نداده است. و این خیلی غمبار است.»

و این چنین، سفرِ گزارشگرِ ویژه ی سازمانِ ملل به سر رسید.


برچسب ها:



مطالب مرتبط :


سایر مطالب :